بوسهای دور از حقیقت
بوسهای دور از حقیقت✭
Yuna✭
و...
Wylder✭
P.3
در پایان...
صبح روز بعد، هوا غبارآلود و سنگین بود.
انگار نه تنها ما، بلکه آسمان هم برای پایان این نمایش آماده نبود.
پشت صحنه، کارگردان با لحنی جدیتر از همیشه، جزئیات آخر صحنه را مرور میکرد «این آخرین برداشت است. باید درست از آب دربیاید. یونا، تمرکزت روی قلبته جونگکوک، عشقت رو بدون لرزش بهش بده.»
من و جونگکوک روبروی هم ایستادیم. این بار، خبری از آن همه استرس نبود.
شاید به خاطر قولی که شب گذشته زیر لب دادیم.
نگاهش که به من افتاد، دیگر اثری از نگرانی نبود فقط همان عمق آرام و صمیمی که شبها توی خوابهایم دنبالش میگشتم.
کارگردان فریاد زد «اکشن!»
این بار دستهایم نلرزید وقتی جونگکوک نزدیک شد، دیگر نه او را به عنوان "بازیگر نقش مقابل" دیدم و نه خودم را "یونا، بازیگر لرزان" فقط حس بود.
دستهایش دور گردنم همانقدر محکم که شب قبل حس کرده بودم، این بار بدون لرزش
من هم دستم را روی کمرش گذاشتم...
قلبم هنوز میتپید، اما این بار نه از وحشت، بلکه از یقین.
نزدیکتر شدیم.
سایهی لبهایش روی صورتم افتاد من دیگر به لبهای او نگاه نکردم، به چشمانش خیره شدم جایی که دیگر عشق "فیک" نبود. اشک جمع نشد، بلکه لبخندی کوچک روی لبانم نشست.
«ببند، پروانهی من.» نجوا کرد.
چشمانم را بستم و این بار، هیچ چیز نمیلرزید. برخورد لبهایمان، گرم، نرم و به طرز عجیبی… آشنا بود. این بوسه دیگر دستور کارگردان نبود؛ یک اعتراف بود، پایان یک بازی طولانی.
صدای «کات» کارگردان آمد، اما ما زمان زیادی طول کشید تا از هم جدا شویم.
وقتی چشم باز کردم، همه غرق در سکوت بودند. کارگردان لبخند زد، نه آن لبخند عصبی، بلکه یک لبخند واقعی.
جونگکوک دستم را رها نکرد. به سمت کارگردان چرخید و گفت: «خب فکر کنم برای این نقش، دیگه نیازی به نقش مکمل نداریم، نه؟»
او به من نگاه کرد، دستم را بالا آورد و آرام بوسید.
«تو دیگه مال من شدی، ماهِ شبتار من… تموم شد.»
قلبم آرام گرفت.
بالاخره آن عشق یکطرفه، در سمتی که درد میکرد، با یک حقیقتِ شیرین پر شده بود.
دیگر نه "یونا"ی بازیگر بودم و نه نقشآفرین یک صحنه دروغین. من فقط "او" بودم که بالاخره در آغوش "او" آرام گرفته بود.
The end...
✭𝓨𝓾𝓷𝓪
✭ 𝓦𝔂𝓵𝓭𝓮𝓻
همکارم: https://wisgoon.com/little.moon77
Yuna✭
و...
Wylder✭
P.3
در پایان...
صبح روز بعد، هوا غبارآلود و سنگین بود.
انگار نه تنها ما، بلکه آسمان هم برای پایان این نمایش آماده نبود.
پشت صحنه، کارگردان با لحنی جدیتر از همیشه، جزئیات آخر صحنه را مرور میکرد «این آخرین برداشت است. باید درست از آب دربیاید. یونا، تمرکزت روی قلبته جونگکوک، عشقت رو بدون لرزش بهش بده.»
من و جونگکوک روبروی هم ایستادیم. این بار، خبری از آن همه استرس نبود.
شاید به خاطر قولی که شب گذشته زیر لب دادیم.
نگاهش که به من افتاد، دیگر اثری از نگرانی نبود فقط همان عمق آرام و صمیمی که شبها توی خوابهایم دنبالش میگشتم.
کارگردان فریاد زد «اکشن!»
این بار دستهایم نلرزید وقتی جونگکوک نزدیک شد، دیگر نه او را به عنوان "بازیگر نقش مقابل" دیدم و نه خودم را "یونا، بازیگر لرزان" فقط حس بود.
دستهایش دور گردنم همانقدر محکم که شب قبل حس کرده بودم، این بار بدون لرزش
من هم دستم را روی کمرش گذاشتم...
قلبم هنوز میتپید، اما این بار نه از وحشت، بلکه از یقین.
نزدیکتر شدیم.
سایهی لبهایش روی صورتم افتاد من دیگر به لبهای او نگاه نکردم، به چشمانش خیره شدم جایی که دیگر عشق "فیک" نبود. اشک جمع نشد، بلکه لبخندی کوچک روی لبانم نشست.
«ببند، پروانهی من.» نجوا کرد.
چشمانم را بستم و این بار، هیچ چیز نمیلرزید. برخورد لبهایمان، گرم، نرم و به طرز عجیبی… آشنا بود. این بوسه دیگر دستور کارگردان نبود؛ یک اعتراف بود، پایان یک بازی طولانی.
صدای «کات» کارگردان آمد، اما ما زمان زیادی طول کشید تا از هم جدا شویم.
وقتی چشم باز کردم، همه غرق در سکوت بودند. کارگردان لبخند زد، نه آن لبخند عصبی، بلکه یک لبخند واقعی.
جونگکوک دستم را رها نکرد. به سمت کارگردان چرخید و گفت: «خب فکر کنم برای این نقش، دیگه نیازی به نقش مکمل نداریم، نه؟»
او به من نگاه کرد، دستم را بالا آورد و آرام بوسید.
«تو دیگه مال من شدی، ماهِ شبتار من… تموم شد.»
قلبم آرام گرفت.
بالاخره آن عشق یکطرفه، در سمتی که درد میکرد، با یک حقیقتِ شیرین پر شده بود.
دیگر نه "یونا"ی بازیگر بودم و نه نقشآفرین یک صحنه دروغین. من فقط "او" بودم که بالاخره در آغوش "او" آرام گرفته بود.
The end...
✭𝓨𝓾𝓷𝓪
✭ 𝓦𝔂𝓵𝓭𝓮𝓻
همکارم: https://wisgoon.com/little.moon77
- ۱۵۳
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط