باز هم قلبی به پایم اوفتاد

باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهای من
تشنه ای سیراب شد ‚ سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهرویی در خواب شد ‚ در خواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو
او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من میگوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
من باو می گویم ای نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا بیگانه ام
آه از این دل آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند
فروغ فرخزاد
دیدگاه ها (۳)

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید.....!!!! نه برای ا...

ماجرای من و توباور باورها نیستماجرایی‌ستکه در حافظه‌ی دنیا ن...

حــــال عجیـبــــےدارداین روزهــــــــای "مــــن" ...

♥♡♥♡♥♡♥♡تقدیم به عزیزی که از دستم ناراحتهدوست دارمبابت رفتار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط