فصل قسمت

﴿ فصل 1قسمت33 ﴾
از زبان آنیا
نمیا رفت پشمک بگیره باربد هم سرویس بود. یک دریاچه خیلی قشنگ بین شهربازی بود میلی خوشگل بود بهش خیره شدم یهو یاد اتفاق ها که برام افتاد یادم آمد بقض کردم ولی نمی‌خواستم این شب تموم شده بهم خیلی خوش گذشته بود بعد این چند سال یهو یک صدایی آمد یک پسره بود بهم گفت چه بانو خوشگلی و... من ترسیدم رفتم عقب گفتم امشب نمی‌خواهم خراب شده یهو یک سایه ترسناکی دیدم بازم ترسیدم ولی اون ترسناک نبود بلکه برام نقطه امن بود پسره ترسید و رفت یک لحظه داشتم بقضم میترکید پریدم بغل باربد چند ثانیه ای که تو بغلش بودم آرام شدم ضربان قلبم ولی منظم نشد داشت خودشو به قفسه سینم می‌کوبند یهو باربد انگشت شصتش را روی چونم گرفت صورتمو آورد بالا لبشو نزدیک کرد و بوسید نمیدونستم چکار کنم خوشم آمد ولی نمی‌خواستم عاج و واج مونده بودم نه همراهی میکردم نه تقلا برای فرار کردن توی همین فکر بودم که یهو یک صدای تلپ آمد نگاه کردم نمیا بود خشکش زده بود پشمک و آبمیوه روی زمین بود حس کردم قلبش شکسته بود چون قبلاً وقتی بچه بودیم خیلی بهم میگفت دوست دارم رفتم سمتش گفتم :خوبی؟
جواب نداد هرچی صداش زدم ری اکشن نشون نداد که باربد رفت سمت نیما و دم گوشش یک چیزی گفت نمی دونم چی گفت ولی یک لحظه اشک نیما آمد ازش پرسیدم خوبی جواب نداد فقط اشکش را پاک کرد.
.........
از زبان آنیا خوشگله
دیدگاه ها (۰)

﴿ فصل 1قسمت34 ﴾ شب شهربازی با تمام زرق‌ و برقش، زیر سایه‌ی س...

﴿ فصل 1قسمت 32﴾ از زبان نیما با چه ذوقی پشمک و آبمیوه‌ها را ...

﴿ فصل 1قسمت31﴾از زبان باربد از دور دیدم که یک پسره دارد به آ...

﴿ فصل 1قسمت27 ﴾آنیا و باربد و نمیا داشتند توی پیاده رو قدم م...

﴿ فصل 1قسمت30 ﴾آنیا لوسی را زد و گفت : خیلی‌ ه..رز..ه ایلوسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط