P
P⁵⁵
بعد از تموم شدن صبحونه،لونا و کوک تصمیم گرفتن برای اولین بار باهم برن بیرون.
÷دعوا نکنینا
-چشم چون اصرار میکنی
×خدافسسسس
+بوس بوس.خوشبگذره
ا.ت درو بست و به تهیونگ خیره شد.
-چه چشمای قشنگی..خوبه که مال منن
+اوو..راه افتادیا
تهیونگ خندید.
ا.ت توی آشپزخونه رفتو آستیناشو بالا زد و شروع به شستن ظرفای صبحونه کرد.
تهیونگ هنوز توی هال ایستاده بود و بهش نگاه میکرد.
ا.ت تو حال خودش بود و دونه دونه ظرفارو تمیز میکرد که دوتا دست از پشت دور کمرش حلقه شدن.
+ترسیدممم
تهیونگ چونهشو روی شونه ا.ت گذاشت و خیلی آروم زمزمه کرد:
-نترس بیبی..کاریت ندارم
ا.ت سرشو طرف تهیونگ چرخوندو بهش چشمغره ای رفت و گونهشو بوسید.
تهیونگ به کابینت کنار سینک تکیه داد و مشغول تماشا کردن ا.ت بود.
گوشی ا.ت زنگ خورد.
+ته..میشه لطفا ببینی کیه؟
تهیونگ سمت گوشی ا.ت رفت.
-نوشته..خاله!(داد زد)
ا.ت سریع دستاشو خشک کرد.
+(الان؟چیکار داره؟)
تهیونگ گوشیو به ا.ت داد.
تغییر حالت چهره ا.ت رو متوجه شد.
+جونم خاله؟(انگلیسی)
•سلام عزیزم..حالت خوبه؟(صدای گرفته ای داشت)
+خوبی خاله؟
•آره..یکی از فامیلای بابای لیام فوت شده..اینجا جو خیلی خوب نیست..میشه بیای لیامو ببری بیرون؟دلش خیلی واست تنگ شده
ا.ت اول به تهیونگ نگاه کرد و بعد نفس عمیقی کشید.
+باشه..میایم دنبالش.
•مرسی قربونت برم..واقعا ممنون.
+فعلا..
و قطع کرد.
+تو..از بچه ها خوشت نمیومد؟(دستشو توی موهاش برد)
تهیونگ لبخندی زد و به صورت ا.ت خیره شد...
اگه پستام بمونن بهتون شیرینی میدم🎀
بعد از تموم شدن صبحونه،لونا و کوک تصمیم گرفتن برای اولین بار باهم برن بیرون.
÷دعوا نکنینا
-چشم چون اصرار میکنی
×خدافسسسس
+بوس بوس.خوشبگذره
ا.ت درو بست و به تهیونگ خیره شد.
-چه چشمای قشنگی..خوبه که مال منن
+اوو..راه افتادیا
تهیونگ خندید.
ا.ت توی آشپزخونه رفتو آستیناشو بالا زد و شروع به شستن ظرفای صبحونه کرد.
تهیونگ هنوز توی هال ایستاده بود و بهش نگاه میکرد.
ا.ت تو حال خودش بود و دونه دونه ظرفارو تمیز میکرد که دوتا دست از پشت دور کمرش حلقه شدن.
+ترسیدممم
تهیونگ چونهشو روی شونه ا.ت گذاشت و خیلی آروم زمزمه کرد:
-نترس بیبی..کاریت ندارم
ا.ت سرشو طرف تهیونگ چرخوندو بهش چشمغره ای رفت و گونهشو بوسید.
تهیونگ به کابینت کنار سینک تکیه داد و مشغول تماشا کردن ا.ت بود.
گوشی ا.ت زنگ خورد.
+ته..میشه لطفا ببینی کیه؟
تهیونگ سمت گوشی ا.ت رفت.
-نوشته..خاله!(داد زد)
ا.ت سریع دستاشو خشک کرد.
+(الان؟چیکار داره؟)
تهیونگ گوشیو به ا.ت داد.
تغییر حالت چهره ا.ت رو متوجه شد.
+جونم خاله؟(انگلیسی)
•سلام عزیزم..حالت خوبه؟(صدای گرفته ای داشت)
+خوبی خاله؟
•آره..یکی از فامیلای بابای لیام فوت شده..اینجا جو خیلی خوب نیست..میشه بیای لیامو ببری بیرون؟دلش خیلی واست تنگ شده
ا.ت اول به تهیونگ نگاه کرد و بعد نفس عمیقی کشید.
+باشه..میایم دنبالش.
•مرسی قربونت برم..واقعا ممنون.
+فعلا..
و قطع کرد.
+تو..از بچه ها خوشت نمیومد؟(دستشو توی موهاش برد)
تهیونگ لبخندی زد و به صورت ا.ت خیره شد...
اگه پستام بمونن بهتون شیرینی میدم🎀
- ۳.۵k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط