عشق روانی من

☆عشق روانی من (۳)☆

☆از زبان هیروکو ☆

+یکی از چشمام رو باز کردم نور باعث بیدار

شدنم شد نسیم خنکی باعث تکون خوردن

موهام شد از روی تخت بلند شدم، رفتم

صورتمو شستم، بعد لباسامو عوض کردم امروز

کاری نداشتم پس رفتم بیرون به سمت اتاق

اقای شوجی سان رفتم و در زدم برام عجیب

بود که چرا جوابی نداده پس وارد اتاقش شدم

دیدم خوابیده حتی وقتی خوابیده هم جذاب

بنظر میرسه ای کاش میتونستم احساساتمو

بگم با اینکه میدونم اون همچین حسی نداره

رفتم کنار تختش نشستمو با موهاش بازی

کردم،که چشماشو باز کرده بود بهم خیره شده

بود، یه لبخند دلنشینی زد، من سرخ شده بودم

نمیتونستم از جام تکون بخورم که دستمو

گرفت منو انداخت روی تخت بعد شروع به
صحبت کردن کرد +

هانما: اتفاقی افتاده؟

هیروکو: ن نه قربان من رو ببخشین که فراتر از حدم رفتم (با سرخی و استرس)

هانما: بهم علاقه داری درسته؟

هیروکو: ب بله، اخه شما تنها فردی بودین که بهم اهمیت داده

هانما: احساساتمون متقابله لیدل گرلم(با نگاهی که راضی بود)

هیروکو: ب بهتره بریم صبحونه بخوریم شما الان گرسنه اید(با منظور اینکه دارین چرت و پرت میگین)

+که یهو هانما بلند شد و روم خیمه زد یه نیشخندی که انسان های روانی میزنن زد که ترسیدم +

هانما: چطوره بجاش تورو بخورم؟(که کنار لبشو لیسید)

هیروکو: م میشه لطفا از روم...(که هانما لباشو روی لبای من گذاشت و بعد از چند ثانیه بلند شد و کنار تخت نشست)

هانما: پس تو از این به بعد بیبی گرل خودمی

هیروکو: ی یعنی دوست دختر شمام؟(با گیجی نویسنده: معلومه که هستی مشنگ)

هانما: درسته، راستی امروز قراره بریم خرید باشه

+که بلند شدم و و روبه روی هانما وایستادم+

هیروکو: چشم اما شما وقتتون ازاده؟

هانما: امروز اره ولی فردا نه خودت که میدونی درگیر کارای بونتنم

هیروکو: بله اطلاع دارم

هانما: و از ابن بع بعد غیر رسمی کن

هیروکو: چش...(بقیه حرفشو خورد) باشه

هانما: خوبه من خیلز گرسنمه اگه صبحونه نخورم جاش تورو میخورماا

هیروکو: هه هه پس بهتره پاشیم

از زبان نویسنده

+هیروکو و هانما پاشدند و رفتن پایین، به

سمت میز رفتن و هانما شروع به غذا خوردن

کرد هیروکو خواست تا یه لقمه بخوره بوی

عجیب غذا رو حس میکرد فکر کرد سمیه پس

یه قاشق فلزی برداشت و با اون غذا رو مخلوط

کرد نگاهی به خدمتکار انداخت دبد استرس

گرفته و ترسیده بعد قاشق رو کشید بیرون

رنگش تغییر کرده بود هانما وقتی دید تعجب کرد +

هیروکو: ا این سمیه

هانما: چ چی

+هیروکو یهو از جاش بلند شد و با قاشق دیگه ایی غذای هانما رو مخلوط کرد دید رنگش تغییری نکرده یه نفس عمیق کشید که یهو هانما بلند شد و بت سمت خدمتکار رفت یه مشت زد تو صورتش که روی زمین افتاد و از دهنش خون میومد +

هانما: چطور جرعت کردی (با عصبانیت)

خدمتکار: عمرا میزاشتم اون دختره هرزه با شما باشه

+هیروکو فقط زل زده بود به این دوتا تو شوک بود که یهو هانما داشت مثل روانی ها میخندید هیروکو بیشتر ترسید +

هانما: توی جنده چطور به بانوی من میگی هرزه عادت داری همرو مثل خودت ببینی (با پوزخند)

خدمتکار: ح حالا منو میکشی؟(با ترس)

هانما: اول شکنجه ات میکنم و بعد میفرستمت جهنم (با نگاه ترسناک لبخند دیوانه وار)

هیروکو: ها هانما

+بعد اومد روبه روت دستشو گذاشت رو گونت و نوازشش کرد+

هانما: خوبه که دکتری (با لبخند چشم بسته)

+(بجای هیروکو میگم تو) بعد گوشیشو برداشت و بعد چند تا مرد دون خدمتکار رو بردند بعد هانما رفت سمت اتاقش و لباساشو عوض کرد و ازت خداحافظی کرد و رفت تو از ترس نمیتونستی حرفی بزنی پس سمت اتاقت رفتی و روی تخت دراز کشیدی و اشکات سراریز شدند و همش به این فکر میکردی که هانما اون خدمتکار رو میکشه+
دیدگاه ها (۱)

فن‌فیک چند پارتی عاشقانه‌ ت با ران هایتانی — ژانر: لطیف، احس...

((پارت ۲)) ---🌙 «بازگشت میان باران»سه شب گذشته بود.سه شب از ...

☆عشق روانی من (۳)☆☆لباس هیروکو اس (۲)☆ خب زر زدن بسه بریم اد...

☆عشق روانی من (۲)☆هانما:هیی پس از این به بعد من باهات میخواب...

زندگی تباه منفصل دوم&۱۱( نائه از خستگی به خواب رفت و کنار هم...

خسته از عشق.پارت دوم..جونگ کوک:آره...ما عاشق همیملبخند بغضی ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۹۳ دستش رو روی نیم رخم گذاشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط