سال ها پیش پدربزرگ از مکه آمده بود و برایمان سوغاتی آورده

سال ها پیش پدربزرگ از مکه آمده بود و برایمان سوغاتی آورده بود.

برای من یک تفنگ آورده بود که با باتری کار می کرد. هم نور پخش می کرد و هم صدایی شبیه به آژیر داشت.

آنقدر دوستش داشتم که صبح تا شب با خودم تفنگ بازی می‌کردم همه را کلافه کرده بودم .

می گفتند انقدر صدایش را در نیار انقدر تفنگ بازی نکن، باتری اش تمام می شود.

یادم می آید می خندیدم و می‌گفتم خوب تمام شود می‌روم باتری می خرم و باز بازی می کنم.

چند روزی گذشت... برایمان مهمان آمد. وسط تفنگ بازی با پسر مهمان دقیقا زمانی که حساس ترین جای بازی بود، باتری تفنگم تمام شد.

دیگر نه نور داشت و نه آژیر. نمی توانستم شلیک کنم و بازی را باختم!

امروز به این فکر می کنم که چقدر شبیه کودکی‌ام هست این روزها.
تمام انرژی ام را بیهوده هدر دادم برای انسان هایی که نبودند یا نماندند، برای کار هایی که مهم نبودند.
حالا که همه چیز مهم و جدی ست حالا که مهمترین قسمت بازی ست
انرژی ام تمام شده است.

بعضی وقتا نمی دانی چقدر از انرژیت باقی مانده، فکر می‌کنی همیشه فرصت هست. ولی حقیقت این ست گاهی هیچ فرصتی نداری.

اگر روزی صاحب فرزند شدم به او خواهم گفت مراقب باتری زندگی ات باش
بیهوده مصرفش نکن. شاید جایی که به آن نیاز داری تمام شود
دیدگاه ها (۱۰)

پارت: 11 (بخش2) **زاویه دید: زین**نیم ساعت بعد، تو رختکنِ بخ...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

my snow❄️#my_snowPT31ویو یونهو:همون لحظه که در باز شد....اول...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 5_الان نه 23 دقیقه و 30 ثانیه+چه دقیق_منو دست کم گر...

پارت ۵۰دو هفته از خاکسپاری گذشته بود. تهیونگ و رزا بی‌سروصدا...

خوشگل پسرا خودشونو معرفی کردن❤️🎀🦊: بچه‌ها، تا حالا ویدیوهای ...

دوست پسر پرنده ای که دیر میاد خونه پارت ۱۳

وقتی بهت توجه نمی کرد

ادامه ی فصل سوم 👇🫠خوش اومدین،» جونگ‌کوک با صدایی گرم و مهربا...

پروانه جان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط