نمی بستیم اگر از ترس میرابان دهان ها را

نمی بستیم اگر از ترس میرابان دهان ها را
نمی بردند رعیتهای این ده ، جور خان ها را
نشستیم و نگه کردیم تا شبها بیفروزد
صنوبرهای باغ ما ، اجاق باغبان ها را
تبرداران درختان را بریدند و به جای آن
سر دیوار خود دیدیم هر شب نردبان ها را
شبی یک بره بهر گرگ کم می شد ازین گله
چه باید کرد اکنون گله دزدی شبان ها را؟؟؟؟؟
خدایان بین ما بسیار اما ناخدا اندک
نفهمیدیم در توفان مسیر بادبان ها را
عجب داری چرا از تار و مار کاروان وقتی
به رهزن ها سپردی انتخاب ساربان ها را
برای این که یوسف را به گرگان مفت نفروشیم
بیا ای پیرزن با خود بیاور ریسمان ها را
اگر یک بار تاریخ وطن را دوره می کردی
هزاران بار می خواندی در او این داستان ها را
دیدگاه ها (۴)

سعیدی سیرجانی؛ از ایران به عنوان » مظهر العجائب » یاد میکرد....

حال امروزمان چندان خوش نیست.ما اسیر بی منطقی هایمان شدیم اسی...

اسفندیار و آرش و رستم که رفتندتقدیر ما بازیچه ی مردان بنگی س...

شهراد-میدریآه مرغ ِ سحر! از میهنم ایران چه خبر؟خوش خبر باشی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط