فصل سوم پارت

فصل سوم ) پارت ۵۸۷

و بلند شد. تند گفتم ولی من خوبم جیمین : جدي گفت:میدونم..اما تو تخت باشي بهتره.. و بازومو گرفت و بلندم کرد. نیکول مهربون گفت الان برات غذا میکشم و میارم لبخند زدم گفتم ممنونم.. و رفتم سمت اتاق. فرد خبیثانه گفت: ممنونی؟ بدبخت انقدرات و اشغال ریخته توش که بيينيش بالا مياري نيكول با غیض گفت: عه... اینطوریاست...باشه... فرد با محبت :گفت نه دیگه نباشه. من نباشه دوست دارم نيكول بلند شد و با غیض از کنارش رد شد. رفتیم سمت اتاقم و رو تخت نشستم که فرد دوید داخل اتاق و تند تند و اروم :گفت نخوریااا.. ورپریده میخواد چیز خورت کنه..عین زهرمار میمونه.. هم زبونش هم غذاش هر چی دستش اومده ريخته اون تو.. بوي فاضلاب ميده.. سعی کردم نخندم.. نیکول از بیرون داد زد فرررد فرد تند و بلند گفت: عشقم دارم از غذات تعریف میکنم. اصلا از هر انگشت این دختر په هنر میریزه.. نرم خندیدم و سر تاسفي تكون دادم و گفتم ترسو با حرص گفت: من و ترس؟ جلوي روشم میگم. نیکول-فرد.. فرد با ترس گفت جان دلم سر اشپز قلبم.. اومدم... اومدم دست بلوري.. تو فقط اشپزي كن... و رفت بیرون. خندیدم و سر تکون دادم. دیوونه.. فرد بلند داد زد: جیمینه خندیدم و به جیمی نگاه کردم که خیره و با لبخند نگام میکرد. منم لبخندم رو حفظ کردم و گفتم چیه؟ خیره بهم گفت: من خيلي ادم دیدم تو جریان زندگي خيليا بودم..تو شادباشي ته غم هاشون درده شاده خیلیا رو دیدم اما
... عمیق گفت: الا ترینر.. تو جزو قوي ترين زنهايي هستي که تو کل زندگیم دیدم.. و خيلي عميق شقیقه مو بوسید. لبخند لرزونم رو حفظ کردم گاهي زندگي يعني همين سرپا ایستادن.. اینکه برای یه مشکل خودتو تا ابد توي تخت حبس کني و غصه بخوري چيزي رو حل نمیکنه.. من بچه مو از دست دادم؟ باشه.. خیلی دردناکه اما... هنوز خودمو دارم.. هنوز زندگي رو دارم. حالا هرچقدر سخت باشه.. لباشو نرم جدا کرد و با محبت :گفت میرم برات غذا بیارم اروم سر تکون دادم چند دقیقه بعد جیمز با ظرف غذايي تو دستش اومد و فرد و نیکولم پشتش.. جیمین در حالیکه سوپ رو بهم میزد کنارم نشست و گفت یه کم بخور اگه خوشت نیومد هرچی دوست داري زنگ میزنم بیارن.. نیکول دست به کمر زد و دلخور گفت:يعني چي اگه خوشت نیومد؟ فرد چشماشو باريك كرد و با خشم ساختگی شاکي گفت:يعني دست پخت نیکول بده؟ يعني غذاش بوي فاضلاب میده؟ يعني بدمزه است؟ و دست نیکول رو بالا آورد و کوبید پشت دستش و گفت: بشکنه این دست که نمک نداره خندیدم و گفتم بسه.. بوش که خيلي خوبه... فرد به جیمز پشت چشم نازک کرد و گفت: خر جیمین گرفته خندید و گفت گفتم شاید دوست نداشته باشه...همین... الانم برین بالا سرش واینستین بذارین بخوره. فرد دستشو رو سینه اش گذاشت و گفت: چشم قهرمان..
دیدگاه ها (۱۲)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۸جیمین سرفه زد و سرشو برگردو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۸جیمین سرفه زد و سرشو برگردو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۶. به محض اینکه رفتم تو تخت ...

ظهور ازدواج پارت ۵۸۵اروم و بیجون چشمامو باز کردم درد زیر شکم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۴۱شوکه چشمامو گرد کردم و متعج...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۳۹نیکول تند به دور و برش نگاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط