پناه
#پناه
P:1
معمولا همه دخترا باید تو سن ۱۷ سالگی آزاد و رها باشن مستقل بشن و یه زندگی برا خودشون بسازن ولی چی میشه که یه دختر هم روحشو از دست میده هم جسمشو چجوری از دست میده؟مثل سرنوشت سیاهی که تو بچگیش براش پیش اومد این داستان راجب دختریه که از بعد تولد زندگیش سیاه و تاریک بوده این دختر اسمش ماریا بود ماریا تو سن ۱۳ سالگی به اجبار با یه مرد ۳۰ ساله ازدواج کرد و همه زندگیشو همونجا از دست داد وقتی یه دختر پاکیشو دخترونگیشو از دست بده دیگه مثل قبل نمیشه با هر بدبختی بود از دست اون مرد فرار کرد آدمایه اون مرد همه جا دنبالش بودن اون مرد قسم خورده بود حتی شده جنازه اون دختر رو با خودشون ببرن
.......
شب بارونی بود جادها خیس بود و از خیسی زیاد لیز هم بود ولی تو اون بارون شدید و زمین خیس دختری با لباس سفید بلند در حالی که موچ پاش آسیب دیده بود داشت از دست چند مرد سیاه پوش فرار میکرد با پاهایه برهنه ای که کمی زخمی و کبود شده بود و صدا داد مردایی که اون دختر رو صدا میزدن
دختر دعا دعا میکرد یکی سر راهش پیدا بشه دور و ورش رو نگاه کرد چشمش به جنگل خورد پس راهشو به اون سمت کج کرد و تو دل جنگل ناپدید شد دختر حالا درحالی که خودشو بغل کرده بود راه میرفت نمیدونست تو این جنگل کجا بره اینجا تاریک و ترسناک بود همون موقع نوری چشمش رو گرفت که از بیرون جنگل بود اون نور رو دنبال کرد در حالی که اون مردا پیداش کرده بودن سرعتشو بیشتر کرد چشمش به ماشین مدل بالایه مشکی بود
P:1
معمولا همه دخترا باید تو سن ۱۷ سالگی آزاد و رها باشن مستقل بشن و یه زندگی برا خودشون بسازن ولی چی میشه که یه دختر هم روحشو از دست میده هم جسمشو چجوری از دست میده؟مثل سرنوشت سیاهی که تو بچگیش براش پیش اومد این داستان راجب دختریه که از بعد تولد زندگیش سیاه و تاریک بوده این دختر اسمش ماریا بود ماریا تو سن ۱۳ سالگی به اجبار با یه مرد ۳۰ ساله ازدواج کرد و همه زندگیشو همونجا از دست داد وقتی یه دختر پاکیشو دخترونگیشو از دست بده دیگه مثل قبل نمیشه با هر بدبختی بود از دست اون مرد فرار کرد آدمایه اون مرد همه جا دنبالش بودن اون مرد قسم خورده بود حتی شده جنازه اون دختر رو با خودشون ببرن
.......
شب بارونی بود جادها خیس بود و از خیسی زیاد لیز هم بود ولی تو اون بارون شدید و زمین خیس دختری با لباس سفید بلند در حالی که موچ پاش آسیب دیده بود داشت از دست چند مرد سیاه پوش فرار میکرد با پاهایه برهنه ای که کمی زخمی و کبود شده بود و صدا داد مردایی که اون دختر رو صدا میزدن
دختر دعا دعا میکرد یکی سر راهش پیدا بشه دور و ورش رو نگاه کرد چشمش به جنگل خورد پس راهشو به اون سمت کج کرد و تو دل جنگل ناپدید شد دختر حالا درحالی که خودشو بغل کرده بود راه میرفت نمیدونست تو این جنگل کجا بره اینجا تاریک و ترسناک بود همون موقع نوری چشمش رو گرفت که از بیرون جنگل بود اون نور رو دنبال کرد در حالی که اون مردا پیداش کرده بودن سرعتشو بیشتر کرد چشمش به ماشین مدل بالایه مشکی بود
- ۳۴۱
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط