پارت ۵

پارت ۵
♡ددی من♡
با همین فکر ها خوابش برد حدودا ساعت ۱۲ شب بود که تهیونگ کنجکاو شد ببینه چرا لنا نیومده بخوابه رفت و دید لنا نیست رفت تو اتاق دنیز و دید که کنار دنیز خوابش برده براید استایل بغلش کرد و برد گذاشت رو تخت خودش کنارش نشست و اجزا صورتصو نگاه می‌کرد

ته.چقدر این دختر خوشگله چرا نمیتونم در برابرش خودمو کنترل کنم ولی من نباید عاشق کسی باشم ولی اون همه چیش خوبه صورتش و موهاش بی نقص اندامش جوریه که حر لحضه دلم میخواد به فاکش بدم
تهیونگ این فکر ها رو کرد و بغل لنا خوابد از پشت دستشو دور کمرش حلقه کرد و سرشو برد تو گردن لنا
تهیونگ. تو زهنش .چرا این دختر آنقدر خوبه برعکس تموم دختر ها هرزه نیست همه سعی دارن خودشونو بهم بچسبونن ولی این دختر نه سعی داره فاصلشو با من حفظ که
با همین فکر ها به خواب رفت
دیدگاه ها (۲)

پارت ۴تهیونگ.انتظار نداری که بزارم رو دوست دخترم دست بلند کن...

پارت ۳ ♧ددی من♧فردا صبح لنا ویو از خواب بیدار شدم و تو فکر د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط