ویو پارمیس صبح
ویو پارمیس (صبح)
با حس خفگی از خواب بیدار شدم دیدم جیمین منو محکم بغل کرده و ول نمیکنه به زور از بغلش بیرون اومدم روی تخت نشستم بلند شدم به صورت جیمین نگاه کردم خیلی کیوت بود دلم میخواست بخورمش به لباش نگاه کردم که دلم میخواست لباش رو یک گاز محکم بگیرم ولی دلم نیومد ممکن بود دردش بگیره یا از خواب بیدار بشه به خاطر همین این کار رو نکردم میخواستم برم که یک نفر دستم رو از پشت کشید افتادم بغلش و بعد لباش رو گزاشت رو لبام میخواستم ازش جداشم اما اون زورش زیاد بود لبم رو گاز گرفت که یعنی همراهیم کن منم همراهیش کردم داشتیم هم رو میبوسیدیم که یهو در باز شد یک پسر که شبیه گربه ها بود اومد تو
علامت یونگی ◇
◇جیمین بیا.....مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم
سریع زدم جیمین رو کنار
♡نه نه
_هیونگ چیکار داشتی
◇کوک میگه بیاین پایین ..ام من رفتم
_آه این یونگی هیچ وقت وقت شناس نبود اه
داشتم لذت میبردما
♡گفتی اسم پسره چی بود آها یونگی خدا خیرت بده الاهی اگر نمیومد معلوم نبود چه بلایی سرم میومد
_پاشو شیرین زبونی نکن بدو بریم صبحانه باید حساب این پسره اسمش چی بود آها هیون رو برسیم
بلند شدم رفتم و کارهای مربوط رو انجام بدم
رفتم لباسام رو عوض کنم رفتم پایین وقتی رفتم پایین ۵ تا پسر دیدم جیمین اومد و
دستم رو گرفت باهم رفتیم پایین به همه
سلام کردم و اون ها هم سلام کرد من همشون رو میشناختم ولی جیمین و یونگی رو نمیشناختم ولی الان با یکی شون تو رابطم. سریع صبحانه رو خوردم رفتم بالا و لباس عوض کردم یک لباس سیاه پوشیدم و منتظر موندم تا جیمین حاضر شه جیمین هم
یک لباس پوشید و اومد سوار ون مشکی شدیم و.....
شرطا
لایک :۱۰تا لایک
کامنت:۲۰تا
بای بای تا زمانی که شرطا نرسه نمیزارم
با حس خفگی از خواب بیدار شدم دیدم جیمین منو محکم بغل کرده و ول نمیکنه به زور از بغلش بیرون اومدم روی تخت نشستم بلند شدم به صورت جیمین نگاه کردم خیلی کیوت بود دلم میخواست بخورمش به لباش نگاه کردم که دلم میخواست لباش رو یک گاز محکم بگیرم ولی دلم نیومد ممکن بود دردش بگیره یا از خواب بیدار بشه به خاطر همین این کار رو نکردم میخواستم برم که یک نفر دستم رو از پشت کشید افتادم بغلش و بعد لباش رو گزاشت رو لبام میخواستم ازش جداشم اما اون زورش زیاد بود لبم رو گاز گرفت که یعنی همراهیم کن منم همراهیش کردم داشتیم هم رو میبوسیدیم که یهو در باز شد یک پسر که شبیه گربه ها بود اومد تو
علامت یونگی ◇
◇جیمین بیا.....مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم
سریع زدم جیمین رو کنار
♡نه نه
_هیونگ چیکار داشتی
◇کوک میگه بیاین پایین ..ام من رفتم
_آه این یونگی هیچ وقت وقت شناس نبود اه
داشتم لذت میبردما
♡گفتی اسم پسره چی بود آها یونگی خدا خیرت بده الاهی اگر نمیومد معلوم نبود چه بلایی سرم میومد
_پاشو شیرین زبونی نکن بدو بریم صبحانه باید حساب این پسره اسمش چی بود آها هیون رو برسیم
بلند شدم رفتم و کارهای مربوط رو انجام بدم
رفتم لباسام رو عوض کنم رفتم پایین وقتی رفتم پایین ۵ تا پسر دیدم جیمین اومد و
دستم رو گرفت باهم رفتیم پایین به همه
سلام کردم و اون ها هم سلام کرد من همشون رو میشناختم ولی جیمین و یونگی رو نمیشناختم ولی الان با یکی شون تو رابطم. سریع صبحانه رو خوردم رفتم بالا و لباس عوض کردم یک لباس سیاه پوشیدم و منتظر موندم تا جیمین حاضر شه جیمین هم
یک لباس پوشید و اومد سوار ون مشکی شدیم و.....
شرطا
لایک :۱۰تا لایک
کامنت:۲۰تا
بای بای تا زمانی که شرطا نرسه نمیزارم
- ۲.۶k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط