My professor
My professor
Part:69
با فکر کردن به اینکه شامشو ،نخورد عذاب وجدانم شدت گرفت.
وارد آشپزخونه شدم و اون اصلا نگاهم نکرد ...
حتى ظرف شستنش هم لش و دستکش نپوشیده بود و آروم و بی اهمیت بشقابا رو کف میزد کنارش وایسادم....
قدم تا کنار شونش میرسید ...
یکی از بشقابای کفی تو سینکو گرفتم و آبو باز کردم .... اما یهو بشقابو از تو دستم کشید و من سر جام خشکم زد .
حالت چشماش طوری بود که انگار من اونجا نیستم و اصلا منو نمیبینه...
هیزل :معذرت میخوام...
با شنیدن حرفم چشمای خمارش رو به نقطه ی کور خیره موند و بعد صورتمو با یه اخم نگاه کرد
تهیونگ:چرا معذرت میخوای؟
چشمامو ازش دزدیدم و صدامو اوردم پایین تر
هیزل :چون که...به خاطر من تنبیه شدی .
بشقابو آب کشید
تهیونگ: این فقط یه کوتاه اومدن ساده بود واسه آروم کردن برادرم .. کسی قدرت تنبیه کردن منو نداره!
دستمو جلوش گرفتم .... و اون یکی از ابروهاشو بالا داد و با حالت سوالی دستمو نگاه کرد. لبخند محوی زدم
هیزل:بیا دوست باشیم ... !
نیشخندی زد و به شستن ظرفا ادامه داد دستمو مشت کردم و برگردوندم سر جاش...
هیزل:خب ... باشه اشکال نداره ...
در حالی که بشقاب بعدیو آب میکشید چهرمو نگاه کرد و کاملا بی مقدمه گفت:
تهیونگ:خیالت تخت دیگه اذیتت نمیکنم .
ساکت و متعجب بهش خیره شدم و اون ادامه داد
تهیونگ:نه به خاطر اینکه دست دوستیتو قبول کرده باشم ... هنوزم یه بچه ی مفو و رو اعصابی
بازم روشو ازم چرخوند
تهیونگ:اما جدا از همه اینا ... تو زیاده از حد مظلومی و اذیت کردنت حوصلمو سر میبره .... بنابراین دیگه کاری باهات ندارم
چشمام از ذوق باز شد و تک خندهای کردم
هیزل :خب این ... واقعا پیشرفت بزرگیه به خودم تبریک میگم
لیوان آخرو آب کشید و با یه لبخند کج و معنی دار نیم نگاهی بهم انداخت و از آشپزخونه خارج شد
....
مثل تمام آخر هفته ها دانشگاه و محوطه ی کنار پارکینگا تقریبا خلوت بود و هیچ دانشجویی اون اطراف پرسه نمیزد .
جلوی پارکینگ منتظر ماشینش بودم. نیم بوتای قهوهایم رو کنار هم جفت کرده بودم و دست به جیب وزنمو رو پنجه و پاشنه ی کفشام جابجا میکردم
یهو جیمین از کنارم رد شد و رد بوی ملایم و شیرینی رو پشت سرش جا گذاشت
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍁
#رمان #فیک #فیکشن
Part:69
با فکر کردن به اینکه شامشو ،نخورد عذاب وجدانم شدت گرفت.
وارد آشپزخونه شدم و اون اصلا نگاهم نکرد ...
حتى ظرف شستنش هم لش و دستکش نپوشیده بود و آروم و بی اهمیت بشقابا رو کف میزد کنارش وایسادم....
قدم تا کنار شونش میرسید ...
یکی از بشقابای کفی تو سینکو گرفتم و آبو باز کردم .... اما یهو بشقابو از تو دستم کشید و من سر جام خشکم زد .
حالت چشماش طوری بود که انگار من اونجا نیستم و اصلا منو نمیبینه...
هیزل :معذرت میخوام...
با شنیدن حرفم چشمای خمارش رو به نقطه ی کور خیره موند و بعد صورتمو با یه اخم نگاه کرد
تهیونگ:چرا معذرت میخوای؟
چشمامو ازش دزدیدم و صدامو اوردم پایین تر
هیزل :چون که...به خاطر من تنبیه شدی .
بشقابو آب کشید
تهیونگ: این فقط یه کوتاه اومدن ساده بود واسه آروم کردن برادرم .. کسی قدرت تنبیه کردن منو نداره!
دستمو جلوش گرفتم .... و اون یکی از ابروهاشو بالا داد و با حالت سوالی دستمو نگاه کرد. لبخند محوی زدم
هیزل:بیا دوست باشیم ... !
نیشخندی زد و به شستن ظرفا ادامه داد دستمو مشت کردم و برگردوندم سر جاش...
هیزل:خب ... باشه اشکال نداره ...
در حالی که بشقاب بعدیو آب میکشید چهرمو نگاه کرد و کاملا بی مقدمه گفت:
تهیونگ:خیالت تخت دیگه اذیتت نمیکنم .
ساکت و متعجب بهش خیره شدم و اون ادامه داد
تهیونگ:نه به خاطر اینکه دست دوستیتو قبول کرده باشم ... هنوزم یه بچه ی مفو و رو اعصابی
بازم روشو ازم چرخوند
تهیونگ:اما جدا از همه اینا ... تو زیاده از حد مظلومی و اذیت کردنت حوصلمو سر میبره .... بنابراین دیگه کاری باهات ندارم
چشمام از ذوق باز شد و تک خندهای کردم
هیزل :خب این ... واقعا پیشرفت بزرگیه به خودم تبریک میگم
لیوان آخرو آب کشید و با یه لبخند کج و معنی دار نیم نگاهی بهم انداخت و از آشپزخونه خارج شد
....
مثل تمام آخر هفته ها دانشگاه و محوطه ی کنار پارکینگا تقریبا خلوت بود و هیچ دانشجویی اون اطراف پرسه نمیزد .
جلوی پارکینگ منتظر ماشینش بودم. نیم بوتای قهوهایم رو کنار هم جفت کرده بودم و دست به جیب وزنمو رو پنجه و پاشنه ی کفشام جابجا میکردم
یهو جیمین از کنارم رد شد و رد بوی ملایم و شیرینی رو پشت سرش جا گذاشت
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍁
#رمان #فیک #فیکشن
- ۴۸۷
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط