🍓 مشتری همیشگی🍰
🍓 مشتری همیشگی🍰
پارت ۹ | حسادت کوچک
چند روز بعد، مرد جوانی وارد کارگاه شد.
گل بزرگی در دستش بود.
«نامیرا؟»
نامیرا جلو رفت.
«بله؟»
«این برای شماست.»
تهیونگ همان لحظه وارد شد.
ایستاد.
نگاهش روی گلها ماند.
بعد روی مرد.
بعد روی نامیرا.
نامیرا گلها را گرفت.
«ممنون.»
مرد رفت.
تهیونگ جلو آمد.
«گل بود؟»
نامیرا گفت:
«نه، هندوانهست.»
تهیونگ خندید.
«خیلی بامزه.»
«چته؟»
«هیچی.»
«چرا اخم کردی؟»
«اخم نکردم.»
نامیرا لبخند زد.
«کردی.»
تهیونگ به ویترین نگاه کرد.
«امروز شیرینی نمیخوام.»
«چرا؟»
«اشتها ندارم.»
نامیرا فهمید.
لبخندش را پنهان کرد.
«پس فقط بشین.»
«چرا؟»
«چون امروز مدیر میخواد برای مشتری بار بیشمارش چای بریزه.»
تهیونگ نگاهش کرد.
و برای اولین بار...
لبخند حسودانهاش برگشت.
🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓
پارت ۹ | حسادت کوچک
چند روز بعد، مرد جوانی وارد کارگاه شد.
گل بزرگی در دستش بود.
«نامیرا؟»
نامیرا جلو رفت.
«بله؟»
«این برای شماست.»
تهیونگ همان لحظه وارد شد.
ایستاد.
نگاهش روی گلها ماند.
بعد روی مرد.
بعد روی نامیرا.
نامیرا گلها را گرفت.
«ممنون.»
مرد رفت.
تهیونگ جلو آمد.
«گل بود؟»
نامیرا گفت:
«نه، هندوانهست.»
تهیونگ خندید.
«خیلی بامزه.»
«چته؟»
«هیچی.»
«چرا اخم کردی؟»
«اخم نکردم.»
نامیرا لبخند زد.
«کردی.»
تهیونگ به ویترین نگاه کرد.
«امروز شیرینی نمیخوام.»
«چرا؟»
«اشتها ندارم.»
نامیرا فهمید.
لبخندش را پنهان کرد.
«پس فقط بشین.»
«چرا؟»
«چون امروز مدیر میخواد برای مشتری بار بیشمارش چای بریزه.»
تهیونگ نگاهش کرد.
و برای اولین بار...
لبخند حسودانهاش برگشت.
🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓
- ۱۲۸
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط