عشق ممنوع

عشق ممنوع
Part=۲

همون روز – ناهار، پشت بام مدرسه

پشت بام مدرسه جای خلوت خودش بود. کسی جز یه مشت کبوتر و چند تا پتو نخودی که روی بند خشک می‌شد، اینجا نبود. جونگکوک نشسته بود روی یه پله بتنی، یه ساندویچ نیمه خورده توی دستش، چشماش به افق بود.

نه اینکه به آسمون نگاه می‌کرد. هیچی. فقط داشت فرار می‌کرد.

در پشت بام باز شد. صدای پاهای آروم.

"آهای... جونگکوک؟"

برگشت. امیلی بود. این دفعه با یه جعبه کوچیک توی دستش، و یه لبخند خجالت‌زده.

· "چطور منو پیدا کردی؟"

امیلی شونه بالا انداخت. "اتفاقی."

جونگکوک نگاهش کرد. "اتفاقی؟ پشت بام که کسی نمیاد."

امیلی خندید. "خب... شاید یه ذره از یکی پرسیدم."

"از کی؟"

"... از همون پسری که امروز نجاتش دادیم."

جونگکوک ساندویچ رو گذاشت کنار. "اون پسرو من نجات ندادم. تو نجاتش دادی."

امیلی نزدیکتر شد. جعبه رو گذاشت کنارش.

"این برا توئه."

جونگکوک با شک به جعبه نگاه کرد. "چیه؟"

"باز کن ببین."

جعبه رو باز کرد. داخلش یه تکه کیک خانگی بود، با یه لایه شکلات روی آن، و چند تا برش توت‌فرنگی. یه کم له شده بود، ولی بوی خوبی می‌داد.

· "خودت پختی؟"

امیلی صورتش قرمز شد. "آره... ولی یه کم خراب شد. خونه‌مون... وسایلمون خوب نیست. دیگه نمی‌دونم چرا گفتم اینو. شاید نباید..."

می‌خواست جعبه رو پس بگیره که جونگکوک دستش رو گرفت. نه محکم، فقط به اندازه‌ای که بایستد.

· "چرا نباید؟"

امیلی نگاهش کرد. چشماش توی نور آفتاب روشن بود. عسلی. گرم.

"فکر کردم دوست نداشته باشی."

جونگکوک تکهای از کیک رو برداشت و خورد. چند ثانیه سکوت.

· "بد نبود."

امیلی ذوق زده شد. "واقعاً؟"

· "گفتم بد نبود. یعنی خوب بود."

امیلی نشست کنارش. فاصله‌شان کم بود، ولی نه خیلی. به اندازه‌ای که بوی عطر ملایمش به مشام جونگکوک برسه.

· "جونگکوک... چرا همیشه تنهایی؟"

· "چون دوست دارم."

· "دوست نداشتن؟"

· "نه. دوست دارم."

امیلی به آسمون نگاه کرد. "آدمایی که دوست دارن تنها باشن، معمولاً یه چیزی توی قلبشون پنهون می‌کنن."

جونگکوک نگاهش نکرد. ولی لبخند کوچکی زد. لبخندی که هیچکس تا حالا ندیده بود. نه دوستاش، نه خانواده‌اش، نه هیچکس.

· "شاید."

اولین باری بود که کسی اینقدر راحت کنارش می‌نشست. بدون قضاوت، بدون ترس، بدون اینکه بخواهد چیزی ازش بگیرد. فقط بود.

اون روز، جونگکوک نمی‌دونست این "فقط بودن" قرار است تبدیل شود به یک عادت. یک عادت خطرناک. عادتی که یک روز قلبش را از قفسه سینه‌اش بیرون خواهد کشید...

---

ادامه دارد...
شرطا ۱۰ لایک
۶ بازنشر
۳ کامنت
دیدگاه ها (۱۱)

خون ومخملpart=۱۶همان شب – عمارت هوک، سالن اصلیهوک به حرف‌های...

خون ومخملPart=۱۵هوک: باید بریم یه جای دور. نزدیک سئول نیست.ی...

خون ومخملPart=۱۴چند روز بعد – انبار متروکه در جنوب سئولتهیون...

⁦✿My lovely idol⁦✿ 2✯part:²⁷ایوان دستش رو روی گردن هیونا گذا...

عشق ممنوعPart=۱ اولین روز بهاردبیرستان خصوصی سئول – حیاط پشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط