اقای من
اقای من؛
پارت۷
یقه تیشرت سفید پسر رو یکمیشو کنار زد و اونجارو بوسید .تهیونگ داشت تنشو نوازش میکرد.کودوم یکی از رویاهاش بود این؟
پسر بزرگتر تیشتر پسر رو به کمک کوک در اورد و بهتر بغلش کرد.اونا هیچ خجالتی رو حس نمیکردن .
_خوبی؟
=خوبم نفسم .نگرانم نباش
نفسم ؟
_تهیونگ
=هوم؟
_از این به بعد چی میشه
=من میشم مردی که چشمات دلشو برده
کوک روی تن مرد رفت و دکمه های لباسشو باز کرد ولی لباسشو از تنش بیرون نکشید .سرشو روس سینه اش گذاشت .بوی مردونش کشتتش.
_شبو پیشت بمونم؟
=هوم؟
_شبو اینجا بمونم؟
تهیونگ بهش فکر کرد.یوجونگ به خاطر کارش امروز برای دو هفته به اروپا رفته بود پس خیالش راحت بود
=پدر و مادرت چی؟
_اونا یک هفته نیستن.یوجونگ چی؟
=اونم دو هفته نیست
دو هفته؟پس یک هفته کامل با تهیونگ بود .زود از جاش پرید و سر پا اینور و اونور رفت
=جونگکوکااا چیکار داری میکنی
_تهیونگگگ.قراره این کل یک هفته رو چیکار کنیممم
تهیونگ نگاه خمار و معنا دارش رو به کوک نشون داد.کوک فهمید.لعنت بهش که فهمید
_توکه نمیخوای کل هفت روزو...
=باب میلت نیست؟هوم؟
_تهیونگگگ
با خنده مرد خنده ای کرد
=باشه باشه اذیتت نمیکنم.نمیدونم که پسرم .تو که باید خوب بدونی باید چیکار کنیم
_هیچ فکری دربارش ندارم
=پس بیا فقط بسپاریمش به زمان
_باشه ولی الان چی؟
مرد بزرگتر پاشد و با هیکل نسبتا بزرگش جلوی پسر ایستاد.
=نظری نداری؟
_ن.نه
=ولی من دارم
_چی؟
تهیونگ جلوی پسر خودداریش رو حفظ میکرد.ولی دیگه بلد نبود چیکار کنه.این تقصیر پسر بود نه؟
انگشت دست راستشو به طرف گردن پسر برد و نوازشش کرد
یعنی دیگه قرار بود اتفاق بیفته؟
مرد قدم قدم به کوک نزدیکتر میشد ولی کوک عقب عقب رفت تاکه کمرلختش به دیوار چسبید
=تو نمیگفتی میخواستیتم؟الان منم که اون حس رو دارم
_من...من مسئولیتشو قبول میکنم مرد من ..!
پارت۷
یقه تیشرت سفید پسر رو یکمیشو کنار زد و اونجارو بوسید .تهیونگ داشت تنشو نوازش میکرد.کودوم یکی از رویاهاش بود این؟
پسر بزرگتر تیشتر پسر رو به کمک کوک در اورد و بهتر بغلش کرد.اونا هیچ خجالتی رو حس نمیکردن .
_خوبی؟
=خوبم نفسم .نگرانم نباش
نفسم ؟
_تهیونگ
=هوم؟
_از این به بعد چی میشه
=من میشم مردی که چشمات دلشو برده
کوک روی تن مرد رفت و دکمه های لباسشو باز کرد ولی لباسشو از تنش بیرون نکشید .سرشو روس سینه اش گذاشت .بوی مردونش کشتتش.
_شبو پیشت بمونم؟
=هوم؟
_شبو اینجا بمونم؟
تهیونگ بهش فکر کرد.یوجونگ به خاطر کارش امروز برای دو هفته به اروپا رفته بود پس خیالش راحت بود
=پدر و مادرت چی؟
_اونا یک هفته نیستن.یوجونگ چی؟
=اونم دو هفته نیست
دو هفته؟پس یک هفته کامل با تهیونگ بود .زود از جاش پرید و سر پا اینور و اونور رفت
=جونگکوکااا چیکار داری میکنی
_تهیونگگگ.قراره این کل یک هفته رو چیکار کنیممم
تهیونگ نگاه خمار و معنا دارش رو به کوک نشون داد.کوک فهمید.لعنت بهش که فهمید
_توکه نمیخوای کل هفت روزو...
=باب میلت نیست؟هوم؟
_تهیونگگگ
با خنده مرد خنده ای کرد
=باشه باشه اذیتت نمیکنم.نمیدونم که پسرم .تو که باید خوب بدونی باید چیکار کنیم
_هیچ فکری دربارش ندارم
=پس بیا فقط بسپاریمش به زمان
_باشه ولی الان چی؟
مرد بزرگتر پاشد و با هیکل نسبتا بزرگش جلوی پسر ایستاد.
=نظری نداری؟
_ن.نه
=ولی من دارم
_چی؟
تهیونگ جلوی پسر خودداریش رو حفظ میکرد.ولی دیگه بلد نبود چیکار کنه.این تقصیر پسر بود نه؟
انگشت دست راستشو به طرف گردن پسر برد و نوازشش کرد
یعنی دیگه قرار بود اتفاق بیفته؟
مرد قدم قدم به کوک نزدیکتر میشد ولی کوک عقب عقب رفت تاکه کمرلختش به دیوار چسبید
=تو نمیگفتی میخواستیتم؟الان منم که اون حس رو دارم
_من...من مسئولیتشو قبول میکنم مرد من ..!
- ۸۰۵
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط