پارت ۸۷

پارت ۸۷

* از بغلش اومدم بیرون *

کیان : گریه نکن.... فردا میبینمت

رزت : باشه خداحافظ

* بعد از اینکه رفت خوابیدم*

پرش زمانی ///

* بیدار شدم و رفتم آب خوردم ولی یه چیزی اذیتم میکرد *

رزت : هوف باشه باشه میرم چک میکنم

* رفتم سمت سیاهچال *

رزت : یعنی به هوش اومده؟

* وقتی که رسیدم سمت سلولش یه گوشه نشسته بود و داشت گریه میکرد *

رزت : هوی

ابیگل: تویی؟ توروخدا منو بیار بیرون طاقت ندارم نمیتونم اینجا بمونم ببخشید بهت گفتم شیطان

رزت : یعنی به کیان نگفتی شیطان ؟

ابیگل: ن.. نه

رزت : ازت یه چیزی میپرسم چشمام چطوری بودن؟

ابیگل: وا.. واقعا بهت بگم؟

رزت : آره شاید اوردمت بیرون

ابیگل : خب... چشماتون قرمز بود و وسط چشماتون یه خط سیاه بود

رزت : آها باشه... صبح میارمت بیرون...

ابیگل : واقعا ازتون ممنونم!

رزت : باشه

* از اونجا اومدم بیرون... یعنی وقتی اعصبانی میشم قراره چشمام قرمز بشه؟ ... نمیدونم فردا از کیان میپرسم *
دیدگاه ها (۱۰)

پارت ۸۸ * صبح بود رفتم تو سیاهچال * ابیگل : اومدی خب منم بیا...

پارت ۸۶کلود : هنوز نخوابیدی؟ برو بخواب * رفتم نزدیک* رزت : ت...

پارت ۸۵ رزت : خانوادم ازم متنفر میشن نه؟ کیان : استیگما بودن...

پارت ۸۲ * سریع دویدم سمت سیاهچال *رزت : هوف حالا چه خاکی تو ...

پارت ۸۳ کیان : تو اینجا چیکار میکنی * دستمو کشید و برد تو ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط