یه مدت طولانی به دیوار خیره شده بود

یه مدت طولانی به دیوار خیره شده بود
گفتم : چته، خوبی؟
همونجور خیره مونده بود به دیوار
گفتم : با توأم! چرا زل زدی به دیوار؟
گفت : هیچی؛ دارم گریه میکنم.
گفتم : گریه میکنی؟! پس کو اشکات؟
گفت : میریزمشون توو خودم.
گفتم : ولی دیروز که قصه ی منو شنیدی، کلی برام اشک ریختی!
گفت : آره، واسه تو اشک ریختم، اما گریه هایی که آدم واسه خودش میکنه، هیچوقت اشک نداره.
دیدگاه ها (۱)

✘ سـلامتــے اونــ روزـے کــه رفـــیقــام تــو پــاتــوقمون ج...

ایــن روزهـــا همــه بــه مــندلـتــنـــگــیهــدیــه مـی دهن...

ّﺣّﺎّﻻّ♛ﻧّﻮّﺑّﺘّﻪّ♛ﻣّﻨّﻪّ♛ﺳّﺎّﻗّﯽّ♛ﺑّﺮّﯾّﺰّ♛...ّﭘّﯿّﮑّﺎّ♛ﺑّﺮ...

رمان معکوس من قسمت سوم ........................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط