#یـادگارعشق🌿🫧| #ᑭ𝖺𝗋𝗍_𝟣
#یـادگارعشق🌿🫧| #ᑭ𝖺𝗋𝗍_𝟣
-----------------------------------------------------------------------------
خاتون
قصهمنازاون روزشروعشد انگار تک تک اون اتفاقات تودفترچهتقدیرم نوشته شده بود من و همراه پدرم تهرون زندگی میکردم روز بیستوهشتمردادهزاروسیصدنوزده با پدرم توی ایوون نشستهبودمکهپدرگفت خاتون جان دخترم من دارم میرم بازار دلم هوسباقلوا کردم میرم پیش اوستا ابراهیم گفتم نه پدرجان من میرم خودم باقلوا رو میخرم میارم باشه ای گفت یه لباس زرد بلند چهار خونه پوشیدم از خونه بیرون زدم رفتم به سمت مغازه اوستا ابراهیم بعد ده دقیقه رسیدم وارد مغازه شدم اوستا نبود حتی شاگردش احمد هم نبود
شیرزاد
ازگیلانانتقالیگرفتمرفتمتهرونبالاخره موفقشدم از ازدواج اجباری باکسیکهمثلخواهرمه فرار کنم ماری دختر داییم بهترین دوست بچگیم حدودیکسالیمیشه که تهرون نیومدهبودمانگاریهحالو هواییداشتحسذوقنجاتزندگیجدید رفتم یادباغپستهمونافتادمدرختیکه
مادربزرگمکاشتهبود یه مغازه ای جلوتر بود که هم شیرینی داشت هم پسته پس رفتم سمت مغازه
خاتون: داشتم به تابلو های مغازه نگاه کردم که دستم به سطل پسته ها خورد و ریخت روی زمین احمد از انباری بیرون اومد گفتم واقعا ببخشید حواسم نبود من جمع میکنم بالاخره خطا از من بود اون لحظه یه مرد جذاب وارد مغازه شد و روی زانوهاش نشست و شروع کرد به حرف زدن
شیرزاد: وارد مغازه شدم یه دختر زیبا رو دیدم که پسته هایی رو ریخته بود سعی کرد جمع کنه پرسیدم ببخشید پسته بو داده دارین؟
خاتون: ببخشید؟ متوجه نشدم؟
شیرزاد: همونطوری که محو چشماش بودم گفتم پسته رو میگم پسته دارین؟ که یهو یه پیرمرد وارد مغازه شد و گفت
ابراهیم: خاتون جان دخترم خوش اومدی شما دست نزن لطفا احمد جمع میکنه
خاتون:تروخدا ببخشید اوستا من معذرت میخوام
ابراهیم: دخترم این چه حرفیه احمد پسته هارو جمع کن اسفندیار چطوره؟
خاتون: خوبن اوستا سلام میرسونن
ابراهیم:خوب دخترم همون باقلوای همیشگی؟
خاتون:بله
اوستا: دخترم شما برو من باقلوا رو میفرستم خونتون سلام منو به اسفندیار برسون
خاتون: چشم
شیرزاد: همونطوری بهش خیره مونده بودم لامصب خدا چه کسی رو تو تقدیر من گذاشته که با صدای اوستا به خودم اومدم
ابراهیم: پسرم شما چی میخواستید؟
شیرزاد: من یه کیلو پسته ای که بو داده باشه میخواستم
ابراهیم: بیا پسرم پسره پولو داد رفت بیرون از مغازه مشخص بود عاشق دختر دختر اسفندیار شده
اسفندیار: دخترم چی شد نکنه مغازه ابراهیم بسته بود؟ چرا چشمات داره برق میزنه؟ چیزی شده؟
خاتون: نه پدرجان اتفاقا باز بود مغازه اوستا سلامم رسوند و گفت که خودش باقلوا رو می فرسته خونه واقعا؟ اینطوریه؟
اسفندیار: اینطور بنظر میادخوبه امشب داییت ما رو به مهمونیش دعوت کرده انگار کافه جدید زده نظرت چیه بریم؟
خاتون: البته چرا که نه حتما اتفاقا خیلی هم خوب میشه داییم همیشه تو هر شرایطی کنار مون بود مگه میشه داییم چیزی بخوای و من بگم نه حتما پدر میریم
__چـهار ساعت بعد🌿🫧
یه کت و دامن سبز پوشیدم کفشام پوشیدم و کیفم رو برداشتم همراه پدرم از خونه خارج شدیم سوار ماشین شدیم بعد از ده دقیقه رسیدیم به کافه داییم
شیرزاد: امروز رفتم به محل کار جدیدم و من سرهنگ شیفت صبح شدم و این خوب بود حداقل میتونستم برم سراغ اون دختری که امروز دیدم امروز قرار بود با دوست جدیدم بریم به کافه ای که تازه باز شده و رفتیم و از قضا من بازم اون دختر رو توی این کافه دیدم و ذوق زده شدم سمتش نرفتم منتظر یه فرصت بودم انگار واقعا همه چیز انگار از قبل هماهنگ شده بود حدود چهل دقیقه بعد دختره از کنار پدرش بلند شد رفت سمت سرویس بهداشتی یه مرد هم دنبالش رفت منم پشتش رفتم
خاتون: رفتم سمت سرویس بهداشتی یهو یه مرد لات اومد توی سرویس خانوما سعی کرد منو اذیت کنه ترسیده بودم جیغ زدم یهو مرده انگار چیزی بهش زدن یهو افتاد روی زمین شوک زده روبه رومو نگاه کردم بازم اون مرده رو دیدم همونی بود که توی مغازه اوستا ابراهیم دیدم
شیرزاد: خانم حالتون خوبه؟
خاتون: خوبم ممنونم شما منو نجات دادید واقعا ممنونم منو تا همراهی کرد تا پیش پدرم
اسفندیار: دخترم خوبی؟
جهان: دایی فدات بشه خوبی؟
خاتون: خوبم خوبم نگران نباشید این آقای محترم منو نجات دادن
شیرزاد: خواهش میکنم کاری نکردم امیدوارم حالتون بهتر بشه من شیرزاد هستم خوشبختم از آشناییتون
خاتون: خودتون از صحبتهایشان متوجه شدین که داییم و پدرم هستن
شیرزاد: بله بله متوجه شدم ای کاش توی موقعیت دیگه آشنا شدیم گرچه ما امروز ظهر همدیگه رو توی مغازه دیدیم
خاتون: اره همینطوره کاش جوره دیگه ای آشنا شده بودیم تقدیره دیگه
-----------------------------------------------------------------------------
خاتون
قصهمنازاون روزشروعشد انگار تک تک اون اتفاقات تودفترچهتقدیرم نوشته شده بود من و همراه پدرم تهرون زندگی میکردم روز بیستوهشتمردادهزاروسیصدنوزده با پدرم توی ایوون نشستهبودمکهپدرگفت خاتون جان دخترم من دارم میرم بازار دلم هوسباقلوا کردم میرم پیش اوستا ابراهیم گفتم نه پدرجان من میرم خودم باقلوا رو میخرم میارم باشه ای گفت یه لباس زرد بلند چهار خونه پوشیدم از خونه بیرون زدم رفتم به سمت مغازه اوستا ابراهیم بعد ده دقیقه رسیدم وارد مغازه شدم اوستا نبود حتی شاگردش احمد هم نبود
شیرزاد
ازگیلانانتقالیگرفتمرفتمتهرونبالاخره موفقشدم از ازدواج اجباری باکسیکهمثلخواهرمه فرار کنم ماری دختر داییم بهترین دوست بچگیم حدودیکسالیمیشه که تهرون نیومدهبودمانگاریهحالو هواییداشتحسذوقنجاتزندگیجدید رفتم یادباغپستهمونافتادمدرختیکه
مادربزرگمکاشتهبود یه مغازه ای جلوتر بود که هم شیرینی داشت هم پسته پس رفتم سمت مغازه
خاتون: داشتم به تابلو های مغازه نگاه کردم که دستم به سطل پسته ها خورد و ریخت روی زمین احمد از انباری بیرون اومد گفتم واقعا ببخشید حواسم نبود من جمع میکنم بالاخره خطا از من بود اون لحظه یه مرد جذاب وارد مغازه شد و روی زانوهاش نشست و شروع کرد به حرف زدن
شیرزاد: وارد مغازه شدم یه دختر زیبا رو دیدم که پسته هایی رو ریخته بود سعی کرد جمع کنه پرسیدم ببخشید پسته بو داده دارین؟
خاتون: ببخشید؟ متوجه نشدم؟
شیرزاد: همونطوری که محو چشماش بودم گفتم پسته رو میگم پسته دارین؟ که یهو یه پیرمرد وارد مغازه شد و گفت
ابراهیم: خاتون جان دخترم خوش اومدی شما دست نزن لطفا احمد جمع میکنه
خاتون:تروخدا ببخشید اوستا من معذرت میخوام
ابراهیم: دخترم این چه حرفیه احمد پسته هارو جمع کن اسفندیار چطوره؟
خاتون: خوبن اوستا سلام میرسونن
ابراهیم:خوب دخترم همون باقلوای همیشگی؟
خاتون:بله
اوستا: دخترم شما برو من باقلوا رو میفرستم خونتون سلام منو به اسفندیار برسون
خاتون: چشم
شیرزاد: همونطوری بهش خیره مونده بودم لامصب خدا چه کسی رو تو تقدیر من گذاشته که با صدای اوستا به خودم اومدم
ابراهیم: پسرم شما چی میخواستید؟
شیرزاد: من یه کیلو پسته ای که بو داده باشه میخواستم
ابراهیم: بیا پسرم پسره پولو داد رفت بیرون از مغازه مشخص بود عاشق دختر دختر اسفندیار شده
اسفندیار: دخترم چی شد نکنه مغازه ابراهیم بسته بود؟ چرا چشمات داره برق میزنه؟ چیزی شده؟
خاتون: نه پدرجان اتفاقا باز بود مغازه اوستا سلامم رسوند و گفت که خودش باقلوا رو می فرسته خونه واقعا؟ اینطوریه؟
اسفندیار: اینطور بنظر میادخوبه امشب داییت ما رو به مهمونیش دعوت کرده انگار کافه جدید زده نظرت چیه بریم؟
خاتون: البته چرا که نه حتما اتفاقا خیلی هم خوب میشه داییم همیشه تو هر شرایطی کنار مون بود مگه میشه داییم چیزی بخوای و من بگم نه حتما پدر میریم
__چـهار ساعت بعد🌿🫧
یه کت و دامن سبز پوشیدم کفشام پوشیدم و کیفم رو برداشتم همراه پدرم از خونه خارج شدیم سوار ماشین شدیم بعد از ده دقیقه رسیدیم به کافه داییم
شیرزاد: امروز رفتم به محل کار جدیدم و من سرهنگ شیفت صبح شدم و این خوب بود حداقل میتونستم برم سراغ اون دختری که امروز دیدم امروز قرار بود با دوست جدیدم بریم به کافه ای که تازه باز شده و رفتیم و از قضا من بازم اون دختر رو توی این کافه دیدم و ذوق زده شدم سمتش نرفتم منتظر یه فرصت بودم انگار واقعا همه چیز انگار از قبل هماهنگ شده بود حدود چهل دقیقه بعد دختره از کنار پدرش بلند شد رفت سمت سرویس بهداشتی یه مرد هم دنبالش رفت منم پشتش رفتم
خاتون: رفتم سمت سرویس بهداشتی یهو یه مرد لات اومد توی سرویس خانوما سعی کرد منو اذیت کنه ترسیده بودم جیغ زدم یهو مرده انگار چیزی بهش زدن یهو افتاد روی زمین شوک زده روبه رومو نگاه کردم بازم اون مرده رو دیدم همونی بود که توی مغازه اوستا ابراهیم دیدم
شیرزاد: خانم حالتون خوبه؟
خاتون: خوبم ممنونم شما منو نجات دادید واقعا ممنونم منو تا همراهی کرد تا پیش پدرم
اسفندیار: دخترم خوبی؟
جهان: دایی فدات بشه خوبی؟
خاتون: خوبم خوبم نگران نباشید این آقای محترم منو نجات دادن
شیرزاد: خواهش میکنم کاری نکردم امیدوارم حالتون بهتر بشه من شیرزاد هستم خوشبختم از آشناییتون
خاتون: خودتون از صحبتهایشان متوجه شدین که داییم و پدرم هستن
شیرزاد: بله بله متوجه شدم ای کاش توی موقعیت دیگه آشنا شدیم گرچه ما امروز ظهر همدیگه رو توی مغازه دیدیم
خاتون: اره همینطوره کاش جوره دیگه ای آشنا شده بودیم تقدیره دیگه
- ۳۸
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط