گیسوی ارباب
#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "
#𝐏𝐀𝐑𝐓.9
{ارتوش}
اعصابم حسابی از دست مادر خط خطی بودو دنبال ی راهی برای خالی کردن خشمم بودم از پله ها بالا رفتمو در اتاقو محکم باز کردم بطوری که بشدت با دیوار برخورد کرد داخل شدمو درو بستم.
همون موقع بود که نگام خورد بهش این ادم بود؟چرا اینقدر کوچیک بود؟
با یک لباس خواب مشکی نازک که تا وسط رون پاش بیشتر نبود و یک شال حریر مشکی روی شونههاش و موهای لخت باز که تا پایین کمرش میرسید اونجا روی لبه تخت نشسته بود و با انگشتاش بازی میکرد هنوز سرشو بالا نیوورده بود پاهای باریک و سفیدش از ترس لرز برداشته بود.
نگاهم به چهره رو به پایینش بود که فقط کمی از پیشونیش معلوم بود همین موقع سرشو بالا اورد من با دو گوی طوسی مواجه شدم.
و لبایی سرخو،صورت دایرهای کوچولو
همیجوری نگاهش میکردم حس کردم دلم بعد از اون همه سال که دورش حصار کشیده بودم لرزید ولی به خودم نهیب زدم:
"تو دوباره اینکارو نمیکنی ارتوش...خودتو جمع کن"
اخمامو توی هم کشیدمو به طرفش هجوم بردم گلوشو با دستم اسیر کردمو محکم کبوندمش رو ت..خ..ت و دم گوشش غریدم:
-فک نکن زن من شدی همچی بر وقف مرادته پات خطا بره خونت حلاله حالاهم از رو تخت گمشو پایین میخوام بخوابم.
مردمک چشاش از ترس میلرزید اشک توی چشاش جمع شده بود ولی من دیگه دلم برای این چیزا نمیسوخت اره از اون روز دیگه پشت دستمو داغ کردم دلم برا هیچکس نسوزه...
#𝐏𝐀𝐑𝐓.9
{ارتوش}
اعصابم حسابی از دست مادر خط خطی بودو دنبال ی راهی برای خالی کردن خشمم بودم از پله ها بالا رفتمو در اتاقو محکم باز کردم بطوری که بشدت با دیوار برخورد کرد داخل شدمو درو بستم.
همون موقع بود که نگام خورد بهش این ادم بود؟چرا اینقدر کوچیک بود؟
با یک لباس خواب مشکی نازک که تا وسط رون پاش بیشتر نبود و یک شال حریر مشکی روی شونههاش و موهای لخت باز که تا پایین کمرش میرسید اونجا روی لبه تخت نشسته بود و با انگشتاش بازی میکرد هنوز سرشو بالا نیوورده بود پاهای باریک و سفیدش از ترس لرز برداشته بود.
نگاهم به چهره رو به پایینش بود که فقط کمی از پیشونیش معلوم بود همین موقع سرشو بالا اورد من با دو گوی طوسی مواجه شدم.
و لبایی سرخو،صورت دایرهای کوچولو
همیجوری نگاهش میکردم حس کردم دلم بعد از اون همه سال که دورش حصار کشیده بودم لرزید ولی به خودم نهیب زدم:
"تو دوباره اینکارو نمیکنی ارتوش...خودتو جمع کن"
اخمامو توی هم کشیدمو به طرفش هجوم بردم گلوشو با دستم اسیر کردمو محکم کبوندمش رو ت..خ..ت و دم گوشش غریدم:
-فک نکن زن من شدی همچی بر وقف مرادته پات خطا بره خونت حلاله حالاهم از رو تخت گمشو پایین میخوام بخوابم.
مردمک چشاش از ترس میلرزید اشک توی چشاش جمع شده بود ولی من دیگه دلم برای این چیزا نمیسوخت اره از اون روز دیگه پشت دستمو داغ کردم دلم برا هیچکس نسوزه...
- ۱۱۲
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط