قلبی از سنگ

قلبی از سنگ
پارت ۱۰
داشتم میرفتم بیرون که دامیان اومد داخل اتاق نگاهی به دور و اطرافش انداخت که نگاهش رو میز ثابت موند
دامیان:چرا به اون قاب عکس دست زدی
سرمو انداختم پایین
آنیا:ببخشید
تو به حرکت ناگهانی دست من و گرفت و برد تو اتاق خودم بدون اینکه چیزی بگه در و بست و رفت
رو تخت دراز کشیدم و چشمامو رو هم گذاشتم دلم برای خونه تنگ شده بود بلند شدم نشستم رو تخت یعنی اون دختر کی بود که عکسش و تو اتاق دامیان دیدم آخه به من چه ربطی داره این و گفتم و دوباره رو تخت دراز کشیدم و خوابیدم
از زبان آسونا:
از دانشگاه برگشتم خونه ولی آنیا هنوز نیومده بود تو سالن پذیرایی یکم منتظرش موندم ولی خبری نشد که پدرم از پله ها اومد پایین
یوری:آنیا کو
آسونا(با صدای آروم):برگشتنی پیاده اومد الامم ازش خبری نیست
یوری:مگه من نگفتم حتما با راننده ای که براتون می‌فرستم برگردید
آسونا:چرا ولی خودش خواست پیاده بیاد
حرف من و ادامه داد
یوری:يا شایدم برای اینکه فردا می‌خواستیم بریم وستالیس از خونه فرار کرده
یکم که فکر کردم آره ممکن دلیلش این باشه
از زبان آنیا:
صبح بیدار شدم با یادآوری رفتار دیشب دامیان دوباره دلم گرفت بلند شدم دست و صورتمو رفتم تو حیاط تا یکم قدم بزنم یهو دیدم یه یکی داره جلوم پارس می‌کنه
سریع دوییدم سمت در خونه که خوردم به یکی و تو آغوش گرمی قرار گرفتم نگاه کردم دیدم دامیانه
دیدگاه ها (۵)

قلبی از سنگپارت ۱۱نگاه کردم دیدم دامیان یه جور خاصی نگاهم کر...

قلبی از سنگپارت ۱۲از زبان آنیا:آنیا:مگه بچه دو سالم خندید دا...

قلبی از سنگپارت ۹ دامیان اومد داخل دامیان:من همین جوری به او...

قلبی از سنگپارت ۸آنیا:ولم کن ممکنه یه نفر بیاد دامیان:تا زما...

رمان حسم به تو....

رمان حسم به تو....

رمان حسم به تو....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط