مردِ بزرگتر بينِ نفس هاش خنديد و سرى تكون داد:
مردِ بزرگتر بينِ نفس هاش خنديد و سرى تكون داد:
"لازم باشه، دنيارو تبديل به جهنم ميكنم!"
گفت و بعد از اتمامِ جمله اش، درِ صندلى عقب ماشين رو باز كرد و كنار رفت تا اول تو بشينى.
نيم نگاهى به راننده كه منتظرِ نشستنتون بود انداختى و آروم لب زدى:
"چه مرد جنتلمنى!"
تهیونگ سرى تكون داد و با خم شدنش، انتها پيراهنت رو كه كمى از اون روىِ زمين كشيده ميشد رو گرفت تا به پات گير نكنه:
"براىِ همسرم، البته!"
تابى به چشمهات دادى و بالاخره سوار ماشين شدى.
مرد انتها پيراهنت رو بعد از نشستنت، داخلِ ماشين جا داد و درنهايت، خودش هم كنارت نشست:
"تو مهمونى حواسم بهت هست!"
نگاهت رو به نيم رخش دوختى:
"من صرفا شوخى كردم تهیونگ!"
مردِ مقابلت نگاهش رو بهت داد و با جديت لب زد:
"اما من كاملا جدى بودن، لارا"
جاننننن
از اونجایی که قول داده بودم خدمت نگاه های زیباتون
"لازم باشه، دنيارو تبديل به جهنم ميكنم!"
گفت و بعد از اتمامِ جمله اش، درِ صندلى عقب ماشين رو باز كرد و كنار رفت تا اول تو بشينى.
نيم نگاهى به راننده كه منتظرِ نشستنتون بود انداختى و آروم لب زدى:
"چه مرد جنتلمنى!"
تهیونگ سرى تكون داد و با خم شدنش، انتها پيراهنت رو كه كمى از اون روىِ زمين كشيده ميشد رو گرفت تا به پات گير نكنه:
"براىِ همسرم، البته!"
تابى به چشمهات دادى و بالاخره سوار ماشين شدى.
مرد انتها پيراهنت رو بعد از نشستنت، داخلِ ماشين جا داد و درنهايت، خودش هم كنارت نشست:
"تو مهمونى حواسم بهت هست!"
نگاهت رو به نيم رخش دوختى:
"من صرفا شوخى كردم تهیونگ!"
مردِ مقابلت نگاهش رو بهت داد و با جديت لب زد:
"اما من كاملا جدى بودن، لارا"
جاننننن
از اونجایی که قول داده بودم خدمت نگاه های زیباتون
- ۱.۸k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط