پارت 2

پارت 2
ویو تهیونگ
بلخره رسیدم خونه آقای لی و بلخره قراره ات ماله من بشه از خوشحالی نمیدونم چیکار کنم ، دیدم ات در رو باز کرد واییی چقدر کیوته

ات: س.. سلام پدر... سلام آقا

پدر ات: سلام دخترم

تهیونگ: سلام( خشک و سرد)

پدر ات: ب.. بفرمایید آقای کیم ( تهیونگ)

تهیونگ وارد خونه شد

تهیونگ: لی ات..درسته؟

ات: ش..شما اسمه منو از کجا میدونین؟

تهیونگ: به تو ربطی نداره...تو باید با من بیایی

ات: چرا؟!

تهیونگ: نمیدونی؟!( پوزخند)

ات: ن..نه

تهیونگ: پدرت تو رو تو قمار باخت و تو الان باید با من بیایی( سرد)

ات: چ..چی؟؟؟؟؟ ...ب..بابا( گریه)

تهیونگ: از گریه کردن بدم میاد...زود باش

ات با گریه وسایلشو جمع کرد

پدر ات: متاسفم دخترم

ات: مهم نیس بابا..خودتو ناراحت نکن ( لبخند زورکی)

ات سوار ماشین تهیونگ شد و رفتن توی راه یه سکوت مرگ بار بود که ات این سکوتو شکست

ات: م..منو کجا میبری؟

تهیونگ: خب معلومه.. عمارت خودم

ات: منو میخای بکشی نه؟؟..من میمیرم؟ ( گریه)

تهیونگ به زور خندشو نگه داشته بود

تهیونگ: معلومه که نه

ات: اسمت چیه؟

تهیونگ: کیم تهیونگ.... ولی تو تهیونگ صدام کن
_رسیدن عمارت_
ویو ات
وقتی از ماشین پیاده شدم دهنم باز موند واو، اصلاً شبیه عمارت نبود بیشتر شبیه قصر بود

تهیونگ: نمیخای بیای؟

با تهیونگ رفتم تو عمارت که یه نفر به سمتم اومد به نظر مهربون میومد

سوجین: واییییی سلاممممممممم( محکم اتو بغل کرد)

ات: س.. سلام( ترسیده)

سوجین: اوه یادم رفت خودمو معرفی کنم...من سوجینم خواهر تهیونگ از آشنایت خوشبختم

ات: م..منم

تهیونگ رفت اتاقش و....



ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۲)

😏

حال کنین این همه ادیت درست کردم براتون

🤣🤣🤣🤣🤣

ات دختری بود که کور رنگی داشت و خب به این متفاوت بودن عادت ...

رسیدن بیمارستان تیهونگ: کوک اروم باشکوک: باید میدونستم مامان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط