پاییزبود، هوا تاریک، مادر چادرش سرش بود و نماز میخوند.

پاییزبود، هوا تاریک، مادر چادرش سرش بود و نماز میخوند.

قابلمه ی شلغم روی چراغ علاءالدین میجوشید،عطرش توی خونه پیچیده بود.


کلی از مشق‌ها مونده بود، برنامه‌کودک تموم شده بود،بغض کودکی من شروع🥺



💯
دیدگاه ها (۰)

جدایی

### پارت دوم: سایه‌یِ آرامِ شب و رازهایِ کوچکهوا دیگه کاملاً...

نـفـرتــ#𝑯𝒂𝒕𝒆#𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓 + میشه بریم توی حیاط بازی کنیم؟خواستم ب...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 6۲جک بعد از چند بوق ...

ترکم نکن

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

پارت ۲#تو راز شب های منی صبح روز بعد، سوآ با صدای زنگ ساعت ا...

پارت ۳۲‌بعد از اینکه خبرِ پیوستنِ حسنا به بلک‌پینگ مثل بمب د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط