part

part ۳ : ‍‌‌ ‍‍‌‍‍‍‍‍
سایه‌های هانگول ⁦⁦✿⁠⁩

________________________________________♪

نگاه‌هایشان به هم گره خورد. هر دو می‌دانستند این بیش از یک ارتباط تصادفی است.

کیونگ هو: «او را پیدا کن. اما با احتیاط. اگر او قربانی بعدی باشد، یا اگر ارتباط عمیق‌تری دارد...»

جی هون سریع تایید کرد و از کتابخانه خارج شد. باران دوباره شروع شده بود. او پشت فرمان نشست و نام یون سه رو را در سیستم پلیس جستجو کرد. پرونده‌ای پاک و ساده: متولد گوانگجو، دکترای ادبیات کلاسیک از دانشگاه ملی سئول، هیچ سابقه کیفری، حتی یک برگ جریمه ساده هم نداشت. بیش از حد تمیز به نظر می‌رسید.

تصمیم گرفت مستقیم به دانشگاه برود. در راه، به شعر فکر می‌کرد. «گل صدتوی من چه کسی را می‌بیند؟» و آن حروف: ㅁ, ㄹ, ㅅ. اگر اینها حروف اول چیزی باشند؟ یک نام؟ یک مکان؟

دانشگاه ایوا با معماری باشکوه و فضای آرامش، دنیایی دور از صحنه‌های خشن قتل به نظر می‌رسید. جی هون پس از پرس و جو، خود را به دفتر گروه ادبیات در ساختمان علوم انسانی رساند. در نیمه باز بود. سه رو پشت میزش نشسته بود و به یک نسخه خطی کهن خیره شده بود، اما چشمانش ثابت و بی‌حس بود. انگار در جهانی دیگر سیر می‌کرد.

جی هون در زد.

سه رو: (با جا خوردن نگاه می‌کند) «بله؟»

وقتی جی هون را دید، صورتش دوباره رنگ باخت. دستش به طور غیرارادی روی نسخه خطی بسته شد.

جی هون: (کارتش را نشان می‌دهد) «کیم جی هون، کارآگاه کلانتری سونگدونگ. باید با شما صحبت کنم.»

سه رو: (صدایش کمی می‌لرزد) «راجع به... راجع به امروز صبح؟ معذرت می‌خواهم، واقعاً عجله داشتم.»

جی هون: داخل اتاق شد و در را نیمه باز گذاشت. «نه، فقط راجع به امروز صبح نیست. راجع به شعری که روی کاغذتان بود. و راجع به این که چرا وقتی عکس آن مرد مرده در ایتهوون را دیدید، اینقدر ترسیدید.»

سکوت سنگینی فضای اتاق را پر کرد. تنها صدای تیک‌تاک ساعت دیواری به گوش می‌رسید.

سه رو: (چشم‌هایش را می‌بندد) «نمیدانم دربارۀ چه صحبت می‌کنید. من... فقط از دیدن تصویر یک جسد ناراحت شدم.»

جی هون: قدمی به جلو برداشت و عکسی از صحنه کتابخانه—البته بدون نشان دادن جزییات بدن—و نوشته UV حرف «ㅅ» را روی تبلتش نشان داد. «امروز بعدازظهر. یک کتابدار به ظاهر بر اثر حمله قلبی مرده. اما روی بدنش همان شعری که شما می‌نویسید، حک شده. و روی مچش این علامت را دارد. مثل سه قتل—ببخشید، سه «خودکشی»—دیگر در دو ماه گذشته. شما چیزی می‌دانید، دکتر یون. و اگر چیزی بدانید و نگویید، خودتان را در خطر می‌اندازید.»

اشک در چشمان سه رو حلقه زد. ترسی عمیق‌تر از ترس از یک کارآگاه در نگاهش بود. ترسی ریشه‌دار.
.
.
ادامه دارد...

پارت ۴← ۳۰ لایک ، ۱۳۰ فالوور
دیدگاه ها (۰)

فالو شه قشنگا؟🎀✨آیدی:@jmurtr3326

part 2 : ‍‌‌ ‍‍‌‍‍...

part 1 : ‍‌‌ ‍‍‌‍‍...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط