دروغ نمیگویم

دروغ نمیگویم
قبل از زندان در اینستگرام فعال بودم
سرچ کن ببین
مستی دلنوشته هایم را می خواند و یک روز در دایرکت گفت چقدر غمگین چقدردردناک چه اتفاقی افتاده که از عشقت این همه شکایت داری
مادمازل پرسید مگر چه می نوشتی ؟
گفتم
حدود ده پیج داشتم در کنار کار مشاوره
از تاریخ و حقانیت شیعه گرفته تا تربیت فرزند و خانواده و روابط همسر و کار مینوشتم .گاهی هم به تقلید از ادبیات عرفانی از ساقی و ساغر و مستی ..
نام‌ مستی را خودم برایش انتخاب کردم
مستی فکر کرد چند نفریم وقتی فهمید تنها هستم بیشتر جذب شد گفت این‌همه معلومات تنهایی ... خندیدم و گفتم بله ... تا روزی گه پرسید خیلی ب من فکر میکنی ؟
چون روزی دو سه ساعت تماس و سوال از تاریخ و تربیت فرزند و موفقیت در کار جان فرانکم نه حرف از عشق بود نه از سکس نه از مطالب ژلف
.یادم هست یک روز چهار ساعت در مورد مظلومیت پیامبر برایش گفتم ..
گفتم من نمیدانم شما چه شکلی هستی که بخواهم به شما فکر کنم البته گاهی تصویر سازی میکنم
خندید ناگهان دیدم یک عکس فرستاد باورکن بعد از یکسال عکسش را دیدم
دختر باکلاس و باوقار و با سوادی بود
سه جلد کتاب چاپ کرده
مخصوص نامش را تغییر دادم تا کسی نشناسد مستی انتخاب من بود
از ان عکس فهمیدم چه زجری میکشد
مادمازل گفت با دیدن عکس فهمیدی ؟؟
خندیدم و گفتم بله عکس افراد گویای دردها‌ و استعداد انهاست
مادمازل گفت چگونه می فهمی
گفتم از هاله انرزی
گفتم در میان شیعیان ایران این موضوع عادی است
در ادبیات ما آمده
(رنگ رخساره گواهی دهد از سر درون )
یا
(از کوزه همان طراود که دروست )
یا
در قران
مجرمان با صورت هاشان شناخته میشوند

مادمازل گفت
تا امشب منو دیوانه نکنی رها نمیکنی
هرچه خوردم خراب شد صبر کن
رفت بطرش را آورد و ریخت و گفت به سلامتی شراکتمان و سر کشید
سیگاری گوشه لبش گذاشت و چشمک زد و اشاره که بیا برایم روشن کن
منم مثل عبدذلیل گفتم چشم
نمیدانی چقدر احساس راحتی داشتم که ناراحتی مادمازل بخاطر مستی بود نه تغییر حالت من
سیگارش را روشن کردم و بی اختیار نگاهم تغییر کرد فهمید و بلند خندید و گفت تا مستی هست فقط نگاه کن و حسرت بکش
نمی دانستم چه بگویم
واقعا نمیدانستم جه عکس العملی نشان دهم
سکوت کردم رفتم بر روی کاناپه رو برو بشینم گفت نه زیادی خوشبحالت میشود حق نگاه کردن هم نداری بیا کنارم بشین
بلند خندیدم و گفتم چشم‌
مثل عبد ذلیل رفتم کنارش نشستم
فاصله گرفت
گفت تا مستی هست مواظب باش تنت به تن من نخورد نامحرمی و بلند خندید

باید مرد باشی و بدانی چه زجری است بتوانی خودت را کنترل کنی و خونسرد باشی و چشم بر آن‌همه زیبایی ببندی

بلند خندید و گفت تو احمق بخاطر دختری که با هادی حال میکنه و....
پایان ۵۰
دیدگاه ها (۰)

تو از این همه زیبایی محروم خواهی شد قهقه ای مستانه زد و جام...

هادی و مهران و فرهاد و عسگری و علی اکبری و لیما و زمان و حسی...

مثل این بود که دوباره متولد شدم من در چه اضطرابی بودم و مادم...

گفتم خانواده اش نمیتوانند این ننگ را تحمل کنندبالاترین عذاب ...

my love part 52

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پـــ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 7・⁠]⁠ᕗبا غیض گفتم : شما به ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط