𝓈𝓂𝒾ℓℯ

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

Part "54"

☆ویو هانا☆

تقریباً نیم ساعت از جشن گذشته بود.

بیشتر خدمتکارها رفته بودن بخوابن.

من آخرین سینی رو داخل آشپزخونه گذاشتم و از در پشتی عمارت بیرون اومدم.

هوای شب خنک شده بود.

آروم روی تخت کنار استخر نشستم و کفش‌هامو درآوردم.

پاهام از صبح درد می‌کرد.

سرمو عقب بردم و به آسمون پرستاره نگاه کردم.

هانا: بالاخره تموم شد...

همین موقع صدای افتادن یه سنگ کوچیک داخل آب اومد.

برگشتم.

تهیونگ اون طرف استخر ایستاده بود.

دستاش توی جیبش بود.

ته: فکر کردم فقط من خوابم نمی‌بره.

لبخند کمرنگی زدم.

هانا: من هنوز نرفتم خونه.

ته سری تکون داد.

بعد یه سنگ دیگه برداشت و داخل آب انداخت.

دایره‌های کوچیکی روی آب به وجود اومد.

چند ثانیه هر دومون فقط به آب نگاه می‌کردیم.

تهیونگ یه نگاه به کفش‌های کنار تخت انداخت.

ته: با پای برهنه فرار نکنی یهو.

خندم گرفت.

هانا: مگه قراره از کسی فرار کنم؟

ته شونه بالا انداخت.

ته: از آنا... شاید.

این بار بلندتر خندیدم.

هانا: اون که از همه سریع‌تر منو پیدا می‌کنه.

تهیونگ هم گوشه لبش بالا رفت.

برای اولین بار دیدم بدون اخم لبخند زده.

باد آرومی بین درخت‌ها پیچید.

موهام جلوی صورتم ریخت.

خواستم کنارشون بزنم که یه برگ خشک روی شونم افتاد.

تهیونگ با خنده گفت:

ته: فکر کنم درخت هم ازت خوشش اومده.

چشمام گرد شد.

هانا: یعنی چی؟

ته: از بین این همه آدم... برگش افتاد روی تو.

بی‌اختیار خندیدم.

هانا: چه منطق عجیبی دارید آقای کیم.

چند لحظه هر دومون خندیدیم.

یه خنده کوتاه...

اما واقعی.

در همون لحظه، از طبقه دوم عمارت، یه نفر آروم پرده رو کنار زد.

نگاهش روی هانا و تهیونگ ثابت موند.

دستش مشت شد...

و بی‌صدا پرده رو بست.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "53"☆ویو هانا☆همین که صدای شکستن گلدون توی راهرو پ...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "52"☆ویو تهیونگ☆بالاخره آخرین مهمون هم از عمارت رف...

بچه ها از اینکه غلط املایی میبینید متاسفم منو ببخشید

اسلاید اول لباس هانا دوم ته

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط