فصل دوم: تعقیبِ زیرِ بارون
فصل دوم: تعقیبِ زیرِ بارون
بارونِ سئول شروع شده بود. لیسا با هودیِ مشکی، جیسو رو گرفته بود و توی کوچهپسکوچههایِ هونگدای میدوید. جیسو اما، وسطِ دویدن، یهو ایستاد و گفت:
"لیسا، صبر کن! من گوشیم رو توی جعبهی پیتزا جا گذاشتم!"
لیسا با ناامیدی رو به آسمون کرد: "جیسو جون، اون گوشی رو ول کن! با پولِ همون گنج، میتونیم برات ۱۰ تا گوشی جدید بخریم!"
جیسو با غرغرِ همیشگیاش گفت: "ولی اون گوشی، عکسِ خاطرهانگیزِ ما با جنی رو داشت که باهم بستنی خوردیم! نمیتونم ولش کنم!" و شروع کرد به برگشتن.
لیسا مجبور شد با یه حرکتِ سریع، جیسو رو بغل کنه و بکشه به سمتِ یه کافهی زیرزمینی. توی اون بغلِ کوتاه، جیسو حس کرد که لیسا داره میلرزه (از سرما یا استرس، هیچکس نمیدونه). ولی لیسا فقط گفت:
"آروم باش، من جایِ گوشی رو حفظ کردم. اول بریم اون پلِ ماهنور رو پیدا کنیم."
توی کافه، لیسا نقشه رو پهن کرد و دید که زیرِ پل، یه رمز نوشته شده:
"اگه میخوای گنج رو ببینی، باید برقصی مثلِ ببری که ماه رو میخواد، و بخندی مثلِ آهویی که از سایه میترسه."
جیسو با ناباوری گفت: "این یعنی چی؟ یعنی باید برقصیم؟!"
لیسا لبخندی شیطونی زد. "جیسو، تو که رقصِ ببر رو بلدی؟ من که بلدم! ولی خندهی آهو رو باید تو انجام بدی، چون از همهی ما، تو بهترینِ خندههایِ ساختگی رو داری!"
جیسو با غرور گفت: "اوه، پس یعنی من قسمتمه که گنج رو پیدا کنم!" و بعد، یهو شروع کرد به خندهی بلندِ ساختگی: "ها ها ها ها ها!" که همهی مشتریهای کافه، با ترس بهشون نگاه کردند
بارونِ سئول شروع شده بود. لیسا با هودیِ مشکی، جیسو رو گرفته بود و توی کوچهپسکوچههایِ هونگدای میدوید. جیسو اما، وسطِ دویدن، یهو ایستاد و گفت:
"لیسا، صبر کن! من گوشیم رو توی جعبهی پیتزا جا گذاشتم!"
لیسا با ناامیدی رو به آسمون کرد: "جیسو جون، اون گوشی رو ول کن! با پولِ همون گنج، میتونیم برات ۱۰ تا گوشی جدید بخریم!"
جیسو با غرغرِ همیشگیاش گفت: "ولی اون گوشی، عکسِ خاطرهانگیزِ ما با جنی رو داشت که باهم بستنی خوردیم! نمیتونم ولش کنم!" و شروع کرد به برگشتن.
لیسا مجبور شد با یه حرکتِ سریع، جیسو رو بغل کنه و بکشه به سمتِ یه کافهی زیرزمینی. توی اون بغلِ کوتاه، جیسو حس کرد که لیسا داره میلرزه (از سرما یا استرس، هیچکس نمیدونه). ولی لیسا فقط گفت:
"آروم باش، من جایِ گوشی رو حفظ کردم. اول بریم اون پلِ ماهنور رو پیدا کنیم."
توی کافه، لیسا نقشه رو پهن کرد و دید که زیرِ پل، یه رمز نوشته شده:
"اگه میخوای گنج رو ببینی، باید برقصی مثلِ ببری که ماه رو میخواد، و بخندی مثلِ آهویی که از سایه میترسه."
جیسو با ناباوری گفت: "این یعنی چی؟ یعنی باید برقصیم؟!"
لیسا لبخندی شیطونی زد. "جیسو، تو که رقصِ ببر رو بلدی؟ من که بلدم! ولی خندهی آهو رو باید تو انجام بدی، چون از همهی ما، تو بهترینِ خندههایِ ساختگی رو داری!"
جیسو با غرور گفت: "اوه، پس یعنی من قسمتمه که گنج رو پیدا کنم!" و بعد، یهو شروع کرد به خندهی بلندِ ساختگی: "ها ها ها ها ها!" که همهی مشتریهای کافه، با ترس بهشون نگاه کردند
- ۳۹
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط