خواســـــتم تا ته این قصه بمانم که

خواســـــتم تا ته این قصه بمانم که
نشــــد
غزلـــــی از ته دل با تو بخوانم که
نشـــــد
خواســــتم حادثه باشم، که بیفتم به
دلــــت
لذت عشـــــق به خونت بدوانم که
نشـــــد
خواســـــتم اشک مرا پاک کنی در
بغلـــــت
تن در آغـــــوش غریبت برهانم که
نشـــــد
خواستم دست تو بر شانه ی من تکیه
کـــنی
و تو را مال دل خویـــــش بدانم که
نشــــد
خواســـتن نیست توانستن و مـــــن از
ته دل
خواســــتم آتش عشقی بنشانم که
نشــــد
دیدگاه ها (۳)

✘سـُڪــפتـــ»«✘بی تو من با همه ی فاصله ها درگیرمبیش از این د...

نشسته برف تنت بعد سال ها به تنمیخ تو آب شد آخر از آتشی که من...

نوشتم برای روزی که نبودم ودوست داشتی که باشم....نوشتم برای ر...

.. ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﯿﺒﺎﺭﯾﺪ .... ﺩﺳﺘﻤﻮ ﮔﺮﻓﺖ ﮔﻔﺖ: ﻗﻄﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺭﻭ...

「君の声が聞こえない」صدای تو را نمی شنوم🍃🎆Part 6مایکی:من آدرسش را پیدا...

سلامممممامیدوارم حالتون عالییی باشیننبدون معطلی میرم سر رمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط