پارت

پارت ۱۴


کوک: چی بورام این که خیلی خوبه

بورام: تو چیمیگی هان چیمیگی مگه من تورو میخوام یا تو منو میخوام برای بچه دار شدن پدر مادر باید همون بخوان
من این بچه رو میندازم

کوک: اره من تورا میخوام این که تو منو نمیخوای مشکل خودته و من احازه نمیدم که این بچه رو بندازی بزای انداختنش رضایت من لازمه که من رضایت نمیدم تو این بچه رو نگه میداری و ما باهم بزرگش میکنیم باهم

بورام: نه من نمیخوام من ترو دوست ندارم این بچه رو دوست ندارم (گریه)

کوک: اروم باش

زینگ زینگ
گوشیه کوک زنگ میخوره و اقای دکی

کوک: بله

دکی: سلام اقای جئون امروز جواب ازمایش خانوم کیم اومد و ایشون بار دار هستن و خب من احتمال دادم پدر بچه شما باشید بهتون گفتم چون خانوم کیم گفتن میخوان بچه رو بندازن امروز هم داخل مطب غش کردن بدن ایشون خیلی ضعیفه لطفا مراقبشون باشید

کوک: باشه ممنونم فعلا

دکی: فعلا

قطع کردن


بورام: من فردا وقت میگیرم میرم میندازمش و تو هم باید رضایت بدی

کوک: یورام نه من نمیزازم

بورام: به یه شرط

کوک: چی

بورام: بدنیا اومد بهش میگیم باباش مرده تو هم دوست داییشی

کوک: چی خب باشه قبوله

تهیونگ: الان چیشد

بورام: هیچی من میرم خداحافظ

بورام بلند شد و رفت خونه ی خودش
بورام الان یه ماه بود بچه کم کم داشت شکل میگرفت و بزرگ میشد
بورام کم کم داشت دوسش میداشت
با کوک سرد تر از همیشه رفتار میکرد

۲ماه بعد


بورام الان سه ماه بود و امروز هم یه موماریت داشت و باید با کوک میرفت
کوک و تهیونگ خیلی اسرار کردن که نره ولی بورام قبول نکرد



بورام
الان نزدیگ ۳ماهمه شکمم بزرگ شده اندامم بهم ریخته تهیونگ برای این که کار نکنم و به خودم قشار نیارم برام اجوما اورده ویارامو به اون نیگم میترسم از همه چی از بچه دار شدم از مامان شدم اوفف

امروز باید برم ماموریت،
امید پارم خوب پیش بره

الان ساعت ۸ بود باید راه میوفتادم
لباسای مخصوص پوشیدم و رفتم سپار ماشین شدم ورفتم سمت اون جا

وقتی رسیدم افراد منو کوک و خود کوک اونجا بودم از ماشین پیاده شدم
و رفتم سمتشون

بورام: سلام

کوک: سلام

به هم سلام کردیم
و رفتیم بادیگاردا و افراد رو درست کردیم

جلوی در عمارتش وایساده بودیم که بابای ته جون اومد بیرون

بابای ته جون: به به خوش اومدید خانوم کیم افتخار دادی

بورام: عوضی چرا همش اسلحه های مارو میدزدی

بابای ته جون: من دنبال اسلحه نیستم من دنبال اینم که شما هارو بکشم اینجا که بتونم با یه تیر دو نشون بزنم و انتقام مرگ پسرمو بگیرم

بابای ته جون اینو گفت و خیلی سریع اسلحه شو در اورد و به شکم بورام شلیک کرد بورام اوفتاد زمین که همون لحظه کوک به سر بابای ته جون شلیک کرد و بادیکاردا به هم حمله کرد که کوک تو همون لحظه بورام رو بغل کرد و برد داخل ماشید و با سرعت خیلی بالا رفت سمت بیمارستان

رسیدن بورام رو بغل کرد و برد داخل پرستارا امدن و بورام رو بردن داخل اتاق عمل و به کوک اجازه ندادن که بره داخل
کوک با سرو وضع خونی و با حال پریشون جلوی اتاق عمل نشسته بود رو زمین که تهیونگ بدو بدو امد

تهیونگ: کوک چیشدع

کوک: تیر خورد به شکمش(با حال بد و صدای بغض دار)

تهیونگ: واییییی

تهیونگ نشست روی صندلی

۵ ساعت بعد

تهیونگ نشسته بود و کوک جلوی در همش راه میرفت که دکر جون اومد بیرون از اتاق عمل
کوک و تهیونگ سریع رفتن سمتش

دکتر: همراه خانوم کیم

کوک و تهیونگ: من

دکتر: کودومتو

کوک: من شوهرشم

تهیونگ: من دادشم

دکتر: خب من خیلی متاسفم ما دختر خانومتون رو از دست دادیم و فقط تونستیم مادر رو نجات بدیم گلوله مستفیم خورده بود به بچه

کوک: چی چی نه (گریه)

تهیونگ: خب کی میتونیم خواهرمو ببینیم(بغض)

دکی: همین الان ولی خب بیهوشن

کوک: من میرم تو

دکتر: خب بفرمایین اتاق ۶۵۸

کوک رفت داخل اتاق و نشست روی صندلی و دست بورام رو گرفت و سرشو گذاشت روی سرش و گریه میکرد که خوابش برد


یک ساعت بعد

بورام اروم جشامو باز کردم شکمم درد میکرد تو بیمارستان بودم جونک کوک کنارم بود دستمو تکون دادم که کوک بیدار شد یهو یاد بچم اوفتادم

کوک: بورام عزیزم خوبی

یورام: ب ب بچم (بغض)

کوک: بورام ( بغض)

بورام: هق هق هق بچم مرد (گریه)

کوک: اروم باش بورام حالت بد میشه
دیدگاه ها (۱)

فرشته های قشنگم من دارم میرم و تا اخر هفته ی بعدی نیستم شاید...

۱۵بوزام: چجوری حالم خوب باشه هان بخواطر اون ته جون عوضی الا...

پارت13بورام دستم داره بهتر میشه خوبه تو این دوروز با تهیونک...

بومممممممممموتهجون به سمت بورام شلیک کرد و همزمان بورام هم ش...

پارت ۱۱بورامامروز ماموریت داریم من باید برم اسلحه هایی که از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط