مادرم در سکوت می سوزد ، قصه ای مثل شاپرک دارد

مادرم در سکوت می سوزد ، قصه ای مثل شاپرک دارد

خسته در کوچه های بالا شهر پشت هم رخت چرک می شوید

در میان شکسته های دلش غمی اندازه فلک دارد

زخم ها مثل روز یادش هست ، درد سیلی هنوز یادش هست

پدرم گفته بر نمی گردد ، مادر اما هنوز شک دارد

خواهرم هی مدام می پرسد ، دستمان خالی است یعنی چه

طفلک کوچکم نمی داند دست مادر فقط ترک دارد

بغض مادرشکستنی ، آنی ست ، جانمازش همیشه بارانی ست

به خدا حاضرم قسم بخورم با خدا درد مشترک دارد

و از آن روز سرد برف آلود ، که پدر رفت و توی مه گم شد

آسمان حیاطمان ابری ست ، شیشه هامان همیشه لک دارد ...
دیدگاه ها (۱)

در مدرسه ی زندگی در کلاس دنیا ، سر زنگ املا ، یادمان باشد بر...

هیچ بارانی نمی بارد مگر صفا دهدهیچ گلی جوانه نمی زند مگر هدی...

معبودم  دلم میخواهد با تمام احساسم برایت بنویسم، تو را شاکرم...

پا به پای کودکی هایم بیاکفشهایت را به پا کن تا به تاقاه قاه_...

شماره ۷۸غایب زندگی

از حرکت تهیونگ سمت سینک خنده‌م گرفت و آستین تیشرتش رو کشیدم:...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ آن فاصله، تو نمی‌ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط