تهیونگ و آسا هنوز کنار دریاچه نشسته بودن که صدای قدمهایی
تهیونگ و آسا هنوز کنار دریاچه نشسته بودن که صدای قدمهایی از پشت سرشون اومد. برگشتن و دیدن کوک و هانا دارن سمتشون میان.
کوک با لبخند گفت:
«اینجا رو خوب پیدا کردین، خیلی خوشگله.»
تهیونگ سرش رو تکون داد و گفت:
«آره، اومدیم یه کم استراحت کنیم.»
هانا کنار آسا نشست و با ذوق گفت:
«خیلی وقته از قصر بیرون نیومده بودیم. این هوا واقعاً حال آدمو خوب میکنه.»
بعد از چند دقیقه صحبت، کوک یه نگاه به هانا انداخت و گفت:
«راستی تهیونگ… آسا… یه خبر داریم.»
تهیونگ و آسا با تعجب نگاهش کردن.
کوک با لبخند ادامه داد:
«هانا سه هفتهست که حاملهست.»
چشمای آسا برق زد. تهیونگ با لبخند گفت:
«جدی؟! مبارکه!»
هانا خجالتی گفت:
«آره… تازه دکتر تأیید کرد. هنوز کسی نمیدونه.»
آسا با لبخند آرومی گفت:
«خیلی خوشحال شدم. امیدوارم بچتون سالم و خوشحال باشه.»
تهیونگ هم آروم دست آسا رو گرفت و نگاهی بهش انداخت. انگار ته دلش، یه فکرهایی داشت...
کوک با لبخند گفت:
«اینجا رو خوب پیدا کردین، خیلی خوشگله.»
تهیونگ سرش رو تکون داد و گفت:
«آره، اومدیم یه کم استراحت کنیم.»
هانا کنار آسا نشست و با ذوق گفت:
«خیلی وقته از قصر بیرون نیومده بودیم. این هوا واقعاً حال آدمو خوب میکنه.»
بعد از چند دقیقه صحبت، کوک یه نگاه به هانا انداخت و گفت:
«راستی تهیونگ… آسا… یه خبر داریم.»
تهیونگ و آسا با تعجب نگاهش کردن.
کوک با لبخند ادامه داد:
«هانا سه هفتهست که حاملهست.»
چشمای آسا برق زد. تهیونگ با لبخند گفت:
«جدی؟! مبارکه!»
هانا خجالتی گفت:
«آره… تازه دکتر تأیید کرد. هنوز کسی نمیدونه.»
آسا با لبخند آرومی گفت:
«خیلی خوشحال شدم. امیدوارم بچتون سالم و خوشحال باشه.»
تهیونگ هم آروم دست آسا رو گرفت و نگاهی بهش انداخت. انگار ته دلش، یه فکرهایی داشت...
- ۷.۵k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط