رمان دختر خاص پارت 27
رمان دختر خاص پارت 27
ات با یه لبخند کوچیک و یه کم خستگی تو چشماش، از ماشین جیمین پیاده شد. شومیز سفید و شلوار جین تنش بود، موهاش رو بسته بود دماسبی ساده. کنارش، جیمین با کت شلوار مشکی همیشه مرتب، تهیونگ با یه هودی خاکستری گشاد و جونگکوک با تیشرت مشکی و شلوار کتان، مثل سه تا محافظ کنارش قدم میزدن.
ات برگشت به سمتشون و گفت: «اومدم. بریم؟»
جونگکوک که کیف ات رو گرفته بود (بیاجازه، فقط چون دوست داشت براش باهاش راه بره)، یه قدم جلو اومد و با نگرانی بهش نگاه کرد. «بیبی... دلت درد نمیکنه؟ از دیشب... میدونی...»
ات صورتش یه کم گل انداخت ولی خودش رو جمع و جور کرد. «قابل تحمله.»
جیمین نگاه عمیقش رو به ات دوخت و یه لبخند رضایتبخش زد. «خب پس بریم؟ دیرمون شده.»
ات سری تکون داد. «هوم، بریم.»
وارد سالن بزرگ دانشگاه که شدن، صدای هیاهوی دانشجوها همه جا رو پر کرده بود. ات هنوز دو قدم بیشتر برنداشته بود که یهو یک چیزی با سرعت به سمتش پرتاب شد.
وونی بود.
با چشمانی گشاد و موهای به هم ریخته، دوید خودش رو بنداخت بغل ات. «ات! خوبی؟ دیشب کجا رفتین هااا! من که بیدار شدم دیدم نیستین! زنگ زدم بهت جواب ندادی! نگرانت شدم!»
ات سعی کرد خودش رو از چنگ وونی نجات بده و خندید. «وایی آروم باش، خوبم، خوبم! نفس بکش عزیزم!»
وونی کمی عقب رفت ولی دستهاش هنوز روی شونههای ات بود. «دیشب کجا رفتین؟ بعد از بار چی شد؟ جیهوپ منو رسوند خونه، ولی شماها کجا بودین؟ جیمین اومد بار، دیدم، بعد...»
ات دستش رو گذاشت روی دهن وونی. «هیچی! بعداً بهت میگم، آروم باش خواهش میکنم. اینجا وسط سالنه مردم دارن نگاهمون میکنن.»
وونی به اطراف نگاه کرد. راست میگفت. چند تا گروه از دانشجوها با کنجکاوی به ات و سه پسر پشت سرش نگاه میکردن.
تهیونگ که تا حالا ساکت بود، یه قدم جلو اومد و دستش رو انداخت دور شونهی ات. نگاهش به وونی بود، نه جدی، ولی با یه لبخند طعنهآمیز. «وونی جان، ما دیشب ات رو مال خودمون کردیم. اینقدر بیبی من رو سوال و جواب نکن، خسته میشه.»
وونی یهو مثل مجسمه یخ زد. چشماش رفت از تهیونگ به جونگکوک، به جیمین، بعد به ات. صداش رو بلند کرد که چند نفر برگشتن نگاه کنن: «چییی؟ شماها دیشب... رابطه داشتین؟! یعنی... با هم...》
جونگکوک با خونسردی کامل، کیف ات رو جابه جا کرد شونهاش و گفت: «آره.»
وونی دستش رو گذاشت روی قلبش. انگار سکته کرده. «یک روز؟! بیشتر از یه روز نیست که شماها با همین؟ چطور... چطور اینقدر سریع... من که با جیهوپ هنوز...»
ات یهو چشماش ریز شد. ابروهاش بالا رفت و یه لبخند شیطون روی لباش نشست. «آهان... یعنی میخوای بگی تو با جیهوپ هیچ کاری نکردی دیشب؟»
وونی یهو ساکت شد.
چشماش گرد شد.
صورتش مثل گوجه فرنگی سرخ شد.
لباش رو گاز گرفت.
و نگاهش رو دوخت به یه نقطه خالی روی دیوار.
ات با یه لبخند کوچیک و یه کم خستگی تو چشماش، از ماشین جیمین پیاده شد. شومیز سفید و شلوار جین تنش بود، موهاش رو بسته بود دماسبی ساده. کنارش، جیمین با کت شلوار مشکی همیشه مرتب، تهیونگ با یه هودی خاکستری گشاد و جونگکوک با تیشرت مشکی و شلوار کتان، مثل سه تا محافظ کنارش قدم میزدن.
ات برگشت به سمتشون و گفت: «اومدم. بریم؟»
جونگکوک که کیف ات رو گرفته بود (بیاجازه، فقط چون دوست داشت براش باهاش راه بره)، یه قدم جلو اومد و با نگرانی بهش نگاه کرد. «بیبی... دلت درد نمیکنه؟ از دیشب... میدونی...»
ات صورتش یه کم گل انداخت ولی خودش رو جمع و جور کرد. «قابل تحمله.»
جیمین نگاه عمیقش رو به ات دوخت و یه لبخند رضایتبخش زد. «خب پس بریم؟ دیرمون شده.»
ات سری تکون داد. «هوم، بریم.»
وارد سالن بزرگ دانشگاه که شدن، صدای هیاهوی دانشجوها همه جا رو پر کرده بود. ات هنوز دو قدم بیشتر برنداشته بود که یهو یک چیزی با سرعت به سمتش پرتاب شد.
وونی بود.
با چشمانی گشاد و موهای به هم ریخته، دوید خودش رو بنداخت بغل ات. «ات! خوبی؟ دیشب کجا رفتین هااا! من که بیدار شدم دیدم نیستین! زنگ زدم بهت جواب ندادی! نگرانت شدم!»
ات سعی کرد خودش رو از چنگ وونی نجات بده و خندید. «وایی آروم باش، خوبم، خوبم! نفس بکش عزیزم!»
وونی کمی عقب رفت ولی دستهاش هنوز روی شونههای ات بود. «دیشب کجا رفتین؟ بعد از بار چی شد؟ جیهوپ منو رسوند خونه، ولی شماها کجا بودین؟ جیمین اومد بار، دیدم، بعد...»
ات دستش رو گذاشت روی دهن وونی. «هیچی! بعداً بهت میگم، آروم باش خواهش میکنم. اینجا وسط سالنه مردم دارن نگاهمون میکنن.»
وونی به اطراف نگاه کرد. راست میگفت. چند تا گروه از دانشجوها با کنجکاوی به ات و سه پسر پشت سرش نگاه میکردن.
تهیونگ که تا حالا ساکت بود، یه قدم جلو اومد و دستش رو انداخت دور شونهی ات. نگاهش به وونی بود، نه جدی، ولی با یه لبخند طعنهآمیز. «وونی جان، ما دیشب ات رو مال خودمون کردیم. اینقدر بیبی من رو سوال و جواب نکن، خسته میشه.»
وونی یهو مثل مجسمه یخ زد. چشماش رفت از تهیونگ به جونگکوک، به جیمین، بعد به ات. صداش رو بلند کرد که چند نفر برگشتن نگاه کنن: «چییی؟ شماها دیشب... رابطه داشتین؟! یعنی... با هم...》
جونگکوک با خونسردی کامل، کیف ات رو جابه جا کرد شونهاش و گفت: «آره.»
وونی دستش رو گذاشت روی قلبش. انگار سکته کرده. «یک روز؟! بیشتر از یه روز نیست که شماها با همین؟ چطور... چطور اینقدر سریع... من که با جیهوپ هنوز...»
ات یهو چشماش ریز شد. ابروهاش بالا رفت و یه لبخند شیطون روی لباش نشست. «آهان... یعنی میخوای بگی تو با جیهوپ هیچ کاری نکردی دیشب؟»
وونی یهو ساکت شد.
چشماش گرد شد.
صورتش مثل گوجه فرنگی سرخ شد.
لباش رو گاز گرفت.
و نگاهش رو دوخت به یه نقطه خالی روی دیوار.
- ۱۹۷
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط