بیرون باران بیامان به شیشه میکوبه
بیرون باران بیامان به شیشه میکوبه
او بدون هیچ گونه پلک زدن ، با چشمهایی که انگار تمام غم دنیا رو در خودشون حل کردن، به قطرههایی نگاه میکرد که مثل اشک روی شیشه سر میخوردند. سکوت اتاق رو فقط صدای بم باران میشکنه. نه لرزشی، نه آهی فقط غرق شده در خاطراتی که مثل هوای بیرون، ابری و دلگیر بودند دخترک همانند بی حال و آرام زمزمه کرد : بارون ؟...
صدا نفس هایش با تیک تاک ساعت به جوش میخورد ... آوا همانند بیحال ای که حتی یادش نیست جز سه بدطری آب چیز دیگری نخودره بود و باعث ضعیف اش میشد گویی میخواست خودش را در این هوا تاریک روز در بیورن تصور کند .. مدتی میشد بوس هوا تازه را استشمام نکرده بود .. در این وضعیت صبح به ظهر تبدیل شد و ظهر به آسمون شب تبدیل شد..
مدتی میشد که رو این صندلی نشسته بود.. خسته و همانند آرام بدون پلک پای راستش به نرمی از روی صندلی سر خورد پایین و همانند خلصه ای که ات درونش گیر کرده بود بیرون تند .. گویی حالا بیدار شد از خواب ساده اش پلک زد و تند نفس کشید دستی به صورتش کشید تا بلکه خستگی پوست اش هم برطرف شود .. کش قرصی به کمرش داد دستانش بیاختیار رو کمرش گذاشته شد از رو صندلی بلند شد پاهایش تا حدی خشک بودند که دستش را برای کمک افتادنش بگذارد رو دسته صندلی مثل همیشه آروم و بدون حرفی میان آن سالن تاریک تنها .. پلک زد و با کلی سعی خواست سمت اتاقش برود .. امشب هم مثل هر شب دیگری تنها و آروم بدون هیچگونه فردی به سمت اتاقش رفت به خوبی یاد داشت که سه شب تا آمدنش مانده است .. گویی میخواست تا وقتی اون نیست نفس راحتی بکشد ..
وارد اتاقش شد .. بیحس و بی پلک .. رو تختش دراز کشید وقت مثل سال رو ات میگذشت.. رو تخت رو پهلو راست دراز کشیده بود تا صبح .. بدون گذاشتن پلک ته نمایی نور خورشید کم کم نهادی چشمانش بسته شدند
میان رویا ها گم شده بود فکر و رویایی اینکه اون تو این آپارتمان وجود ندارد هم خواب خوبی برای آوا بود ..
.....
ساعت 9 بود که با احساس تشنگی پلک از روی هم برداشت .. به ساعت نگاه کرد مثل هر روز ساعت ۹ بیدار میشد عادت این ماهایش شده بود به آرامی و کمی هم کلافگی چنگ زد به موهای زردش نفسی کشید و بدون هیچگونه فکری سمت حمام رفت جلو آیینه ایستاد و آرام شیر آب را باز کرد نگاهش به صورت خودش گره خورد رد جای انگشت رو کردنش یا کبودی رو کنج لبش .. نفسی کشید و صورتش را شست.. آوا از چیزایی زیادی میترسید .. رفتن عزیزانش تنهایی ، راهیی ، ماندن در خونه آن هم به مدت ماه ها ، ... ولی ترس زیادش .. یه چیزی بود
اون عشق نمیخواست ،،،،، به سمت کمد لباس رفت ،،، اون محبت نمیخواست فقد میخواست مثل آدم باهاش رفتار کنند با غرور .. هیچ گاه غرورش جلو نبود .. همیشه زیر پای همه لح میشد .. همیشه جلو همه سکوت میکرد ،،، با دل خونین یک پیراهن تا زانو دکمه دار را برداشت ،،
گویی میخواست غروری که لح میشد را درست کند آن هم با رنگ مشکی ..
به ذهنیت خودش خندید غرور و با خود تکرار کرد ٫ غرور ٫
توجه ای به رد کبودی رو بدنش را نکرد موهایش را ساده در مش مو بست
عمیق و آروم در سکوت .. تنها در آن آپارتمان یک ساله ..
گاه گاه در میان شب ها ازش به عنوان زیر خوابه استفاده میکرد اون لمس های بی خسش که میخواست دخترک را بیشتر تحریککننه
اون بوسه های وحشیانه که عقیده اون رو بلند تر میکرد و خواست بیشتر تحریکش کند .. ولی آوا مثل همیشه فقد لبشو گاز میگرفت تا بیشتر اون حس مزخرف بهش هجوم نیاره ..
او بدون هیچ گونه پلک زدن ، با چشمهایی که انگار تمام غم دنیا رو در خودشون حل کردن، به قطرههایی نگاه میکرد که مثل اشک روی شیشه سر میخوردند. سکوت اتاق رو فقط صدای بم باران میشکنه. نه لرزشی، نه آهی فقط غرق شده در خاطراتی که مثل هوای بیرون، ابری و دلگیر بودند دخترک همانند بی حال و آرام زمزمه کرد : بارون ؟...
صدا نفس هایش با تیک تاک ساعت به جوش میخورد ... آوا همانند بیحال ای که حتی یادش نیست جز سه بدطری آب چیز دیگری نخودره بود و باعث ضعیف اش میشد گویی میخواست خودش را در این هوا تاریک روز در بیورن تصور کند .. مدتی میشد بوس هوا تازه را استشمام نکرده بود .. در این وضعیت صبح به ظهر تبدیل شد و ظهر به آسمون شب تبدیل شد..
مدتی میشد که رو این صندلی نشسته بود.. خسته و همانند آرام بدون پلک پای راستش به نرمی از روی صندلی سر خورد پایین و همانند خلصه ای که ات درونش گیر کرده بود بیرون تند .. گویی حالا بیدار شد از خواب ساده اش پلک زد و تند نفس کشید دستی به صورتش کشید تا بلکه خستگی پوست اش هم برطرف شود .. کش قرصی به کمرش داد دستانش بیاختیار رو کمرش گذاشته شد از رو صندلی بلند شد پاهایش تا حدی خشک بودند که دستش را برای کمک افتادنش بگذارد رو دسته صندلی مثل همیشه آروم و بدون حرفی میان آن سالن تاریک تنها .. پلک زد و با کلی سعی خواست سمت اتاقش برود .. امشب هم مثل هر شب دیگری تنها و آروم بدون هیچگونه فردی به سمت اتاقش رفت به خوبی یاد داشت که سه شب تا آمدنش مانده است .. گویی میخواست تا وقتی اون نیست نفس راحتی بکشد ..
وارد اتاقش شد .. بیحس و بی پلک .. رو تختش دراز کشید وقت مثل سال رو ات میگذشت.. رو تخت رو پهلو راست دراز کشیده بود تا صبح .. بدون گذاشتن پلک ته نمایی نور خورشید کم کم نهادی چشمانش بسته شدند
میان رویا ها گم شده بود فکر و رویایی اینکه اون تو این آپارتمان وجود ندارد هم خواب خوبی برای آوا بود ..
.....
ساعت 9 بود که با احساس تشنگی پلک از روی هم برداشت .. به ساعت نگاه کرد مثل هر روز ساعت ۹ بیدار میشد عادت این ماهایش شده بود به آرامی و کمی هم کلافگی چنگ زد به موهای زردش نفسی کشید و بدون هیچگونه فکری سمت حمام رفت جلو آیینه ایستاد و آرام شیر آب را باز کرد نگاهش به صورت خودش گره خورد رد جای انگشت رو کردنش یا کبودی رو کنج لبش .. نفسی کشید و صورتش را شست.. آوا از چیزایی زیادی میترسید .. رفتن عزیزانش تنهایی ، راهیی ، ماندن در خونه آن هم به مدت ماه ها ، ... ولی ترس زیادش .. یه چیزی بود
اون عشق نمیخواست ،،،،، به سمت کمد لباس رفت ،،، اون محبت نمیخواست فقد میخواست مثل آدم باهاش رفتار کنند با غرور .. هیچ گاه غرورش جلو نبود .. همیشه زیر پای همه لح میشد .. همیشه جلو همه سکوت میکرد ،،، با دل خونین یک پیراهن تا زانو دکمه دار را برداشت ،،
گویی میخواست غروری که لح میشد را درست کند آن هم با رنگ مشکی ..
به ذهنیت خودش خندید غرور و با خود تکرار کرد ٫ غرور ٫
توجه ای به رد کبودی رو بدنش را نکرد موهایش را ساده در مش مو بست
عمیق و آروم در سکوت .. تنها در آن آپارتمان یک ساله ..
گاه گاه در میان شب ها ازش به عنوان زیر خوابه استفاده میکرد اون لمس های بی خسش که میخواست دخترک را بیشتر تحریککننه
اون بوسه های وحشیانه که عقیده اون رو بلند تر میکرد و خواست بیشتر تحریکش کند .. ولی آوا مثل همیشه فقد لبشو گاز میگرفت تا بیشتر اون حس مزخرف بهش هجوم نیاره ..
- ۹۱۷
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط