---
---
رویای حقیقی 💟5⃣
پارت ۳
❄️ تهران | ۲۰۱۱ | زمستون
از اون روز به بعد…
ا.ت دیگه عوض شده بود
زیاد حرف نمیزد
زیاد فکر میکرد
زیاد توی خودش بود
---
اما چیزی که نمیدونست این بود که…
قرار نیست فقط درون خودش با رویاش بجنگه
---
شب…
خونه فامیل شلوغ بود
صدای خنده… حرف… بحث بزرگترا…
---
ا.ت ساکت نشسته بود گوشهی اتاق
ولی گوشش به حرفها بود
---
فامیل: این بچهها دیگه فقط گوشی دستشونه…
درس که نمیخونن، همش اینترنت 😒
---
یه نفر دیگه:
فامیل: اون کیپاپ هم که میگن… همش وقت تلف کردنه
---
اسم «کیپاپ» که اومد…
ا.ت ناخودآگاه سرش رو پایینتر انداخت
---
مادر آروم گفت:
مامان: هر نسلی یه علایقی داره…
---
ولی فضا سنگینتر شد
---
فامیل: نه عزیزم، این چیزا آینده نداره
باید درس بخونه، نه اینکه بره دنبال این آهنگای خارجی
---
ا.ت فقط ساکت بود…
ولی توی دلش چیزی شکست
نه کامل…
ولی ترک برداشت
---
پدر برای سبک کردن فضا با خنده گفت:
پدر: ولش کنید، دخترم فعلاً داره تمرین ستاره شدن میکنه 😄
---
همه خندیدن…
اما ا.ت نه
---
اون خنده براش سبک نبود
سنگین بود
---
شب…
وقتی برگشتن خونه
هیچکس دیگه چیزی نگفت
---
اما سکوت…
بلندتر از هر حرفی بود
---
÷ (خواهر): تو ناراحت شدی؟
ا.ت: نه…
(مکث طولانی)
ا.ت: فقط… انگار هیچکس نمیفهمه
---
خواهرش کنار او نشست
÷: لازم نیست همه بفهمن
---
ا.ت نگاهش کرد
ا.ت: اگه اشتباه باشه چی؟
÷: اگه هزار نفر هم بگن اشتباهه…
اگه تو حسش میکنی، شاید اشتباه نیست
---
ا.ت چیزی نگفت
ولی اون جمله تو ذهنش موند
---
اون شب…
رفت سمت لپتاپ
ولی این بار نه با هیجان…
با سوال
---
من دارم اشتباه میکنم؟…
---
و همونجا بود که برای اولین بار…
رویاش با واقعیت روبهرو شد
---
💟 پایان پارت ۳
---
مایل به حمایت زیبا 💟
رویای حقیقی 💟5⃣
پارت ۳
❄️ تهران | ۲۰۱۱ | زمستون
از اون روز به بعد…
ا.ت دیگه عوض شده بود
زیاد حرف نمیزد
زیاد فکر میکرد
زیاد توی خودش بود
---
اما چیزی که نمیدونست این بود که…
قرار نیست فقط درون خودش با رویاش بجنگه
---
شب…
خونه فامیل شلوغ بود
صدای خنده… حرف… بحث بزرگترا…
---
ا.ت ساکت نشسته بود گوشهی اتاق
ولی گوشش به حرفها بود
---
فامیل: این بچهها دیگه فقط گوشی دستشونه…
درس که نمیخونن، همش اینترنت 😒
---
یه نفر دیگه:
فامیل: اون کیپاپ هم که میگن… همش وقت تلف کردنه
---
اسم «کیپاپ» که اومد…
ا.ت ناخودآگاه سرش رو پایینتر انداخت
---
مادر آروم گفت:
مامان: هر نسلی یه علایقی داره…
---
ولی فضا سنگینتر شد
---
فامیل: نه عزیزم، این چیزا آینده نداره
باید درس بخونه، نه اینکه بره دنبال این آهنگای خارجی
---
ا.ت فقط ساکت بود…
ولی توی دلش چیزی شکست
نه کامل…
ولی ترک برداشت
---
پدر برای سبک کردن فضا با خنده گفت:
پدر: ولش کنید، دخترم فعلاً داره تمرین ستاره شدن میکنه 😄
---
همه خندیدن…
اما ا.ت نه
---
اون خنده براش سبک نبود
سنگین بود
---
شب…
وقتی برگشتن خونه
هیچکس دیگه چیزی نگفت
---
اما سکوت…
بلندتر از هر حرفی بود
---
÷ (خواهر): تو ناراحت شدی؟
ا.ت: نه…
(مکث طولانی)
ا.ت: فقط… انگار هیچکس نمیفهمه
---
خواهرش کنار او نشست
÷: لازم نیست همه بفهمن
---
ا.ت نگاهش کرد
ا.ت: اگه اشتباه باشه چی؟
÷: اگه هزار نفر هم بگن اشتباهه…
اگه تو حسش میکنی، شاید اشتباه نیست
---
ا.ت چیزی نگفت
ولی اون جمله تو ذهنش موند
---
اون شب…
رفت سمت لپتاپ
ولی این بار نه با هیجان…
با سوال
---
من دارم اشتباه میکنم؟…
---
و همونجا بود که برای اولین بار…
رویاش با واقعیت روبهرو شد
---
💟 پایان پارت ۳
---
مایل به حمایت زیبا 💟
- ۲۳۰
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط