اگر پیدات کنم نمیذارم رنگ آفتاب ببینی
Part ۳
_اگر پیدات کنم نمیذارم رنگ آفتاب ببینی....
تا شب توی کوچه و خیابون گاز میداد تا شاید پیدا بشه ولی خبری ازش نبود...از گشتن خسته شده بود پس رفت سمت خونه...
_(از ماشین پیاده شدمو سوار آسانسور شدم...کلافه دستمو توی موهام کشیدم و چند تا دکمه های اول پیرهنم رو باز کردم...ناامید شدم از پیدا کردنش ولی مطمئنم خودش برمیگرده و با پشیمونی ازم میخواد بهش تخفیف بدم ولی کور خونده...)
در آسانسور باز شد و با جسم غرق در خواب دخترکش که با یه حوله ی کوچیک سفید پوشیده شده بود رو به رو شد...
پسر لبخند موفقیت آمیزی زد وبراید استایل بغلش کرد...سمت اتاق رفت و روی تخت گذاشتش و خودشو کنارش دراز کشید....
_میدونم بیداری پس سعی نکن از زیرش دربری...میدونی چه بلایی سرم اومده از ظهر تا الان؟؟....
+ب...ببخشید.....فهمیدم اشتباه کردم حتی از محوطه ام بیرون نرفتم برگشتم که بیام پیشت ولی تو نبودی منم پشت در خوابم برد...
_دیگه به توضیحات گوش نمیدم....از الان تا چهار شب دیگه تنبیه سختی داری مادمازل ترسو...
سمت در اتاق رفتو کلیدو برداشت...برگشت و نگاهی به نااون کردو در رو زد بهم....نااون با سرعت خودشو به در کوبیدو دسته ی در رو میکشید تا نجات پیدا کنه ولی دستای مرد قدرتمند تر از این حرفا بود....
+خواهش میکنم!!!!خواهش میکنم درو باز کن.....اشتباه کردم.....تروخدا منو این تو زندانی نکن....قول میدم هرچی تو بگی انجام بدم... جونگکوک!!!!(گریه)
_بهت گفتم کاری نکن که پشیمون بشی ولی گوش ندادی....حالا وقت تاوان دادن اشتباهته نااون شی....
دختر بی جون پشت در نشست و تا صبح اشک ریخت اما همسرش به التماس ها و تقلا هاش توجهی نمیکرد....
روی صندلی نشسته بود و به آستین لباسش ور میرفت....چند دقیقه ای میشد که صدایی از نااون در نمیومد ولی خودشو با فکر اینکه خوابش برده یا از گریه کردن خسته شده آروم میکرد....چند ساعتی گذشت و خبری از دخترک نشد....طوری که فکر نکنه نگرانشه پشت در رفتو چند بار آروم در زد....
_نااون خوابی؟
_اگر پیدات کنم نمیذارم رنگ آفتاب ببینی....
تا شب توی کوچه و خیابون گاز میداد تا شاید پیدا بشه ولی خبری ازش نبود...از گشتن خسته شده بود پس رفت سمت خونه...
_(از ماشین پیاده شدمو سوار آسانسور شدم...کلافه دستمو توی موهام کشیدم و چند تا دکمه های اول پیرهنم رو باز کردم...ناامید شدم از پیدا کردنش ولی مطمئنم خودش برمیگرده و با پشیمونی ازم میخواد بهش تخفیف بدم ولی کور خونده...)
در آسانسور باز شد و با جسم غرق در خواب دخترکش که با یه حوله ی کوچیک سفید پوشیده شده بود رو به رو شد...
پسر لبخند موفقیت آمیزی زد وبراید استایل بغلش کرد...سمت اتاق رفت و روی تخت گذاشتش و خودشو کنارش دراز کشید....
_میدونم بیداری پس سعی نکن از زیرش دربری...میدونی چه بلایی سرم اومده از ظهر تا الان؟؟....
+ب...ببخشید.....فهمیدم اشتباه کردم حتی از محوطه ام بیرون نرفتم برگشتم که بیام پیشت ولی تو نبودی منم پشت در خوابم برد...
_دیگه به توضیحات گوش نمیدم....از الان تا چهار شب دیگه تنبیه سختی داری مادمازل ترسو...
سمت در اتاق رفتو کلیدو برداشت...برگشت و نگاهی به نااون کردو در رو زد بهم....نااون با سرعت خودشو به در کوبیدو دسته ی در رو میکشید تا نجات پیدا کنه ولی دستای مرد قدرتمند تر از این حرفا بود....
+خواهش میکنم!!!!خواهش میکنم درو باز کن.....اشتباه کردم.....تروخدا منو این تو زندانی نکن....قول میدم هرچی تو بگی انجام بدم... جونگکوک!!!!(گریه)
_بهت گفتم کاری نکن که پشیمون بشی ولی گوش ندادی....حالا وقت تاوان دادن اشتباهته نااون شی....
دختر بی جون پشت در نشست و تا صبح اشک ریخت اما همسرش به التماس ها و تقلا هاش توجهی نمیکرد....
روی صندلی نشسته بود و به آستین لباسش ور میرفت....چند دقیقه ای میشد که صدایی از نااون در نمیومد ولی خودشو با فکر اینکه خوابش برده یا از گریه کردن خسته شده آروم میکرد....چند ساعتی گذشت و خبری از دخترک نشد....طوری که فکر نکنه نگرانشه پشت در رفتو چند بار آروم در زد....
_نااون خوابی؟
- ۱.۷k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط