پارت دوم

پارت دوم

جیمین با نگاهی معنادار به پنجره خیره شد.
"شاید بارون می‌فهمه بعضی چیزا نباید جلوی بقیه اتفاق بیفته."


و بعد، آهسته اضافه کرد:
"من نباید بهت فکر کنم... اما این فکر هر روز بیشتر می‌شه."



نفس نارا بند آمد. قلبش بی‌صدا فریاد زد. اما تنها چیزی که گفت:
"پس فکر نکن."

ولی جیمین یک قدم جلو آمد، حالا فقط چند سانتی‌متر بینشان فاصله بود.
"تو واقعاً می‌تونی این‌طوری راحت بگذری؟"

نارا چشم در چشمش شد. صدای قلبش بلندتر از باران بود.


---


در آن لحظه، جیمین صورتش را آرام جلو آورد و پرسید:
"اگه الان بب*وسمت، فردا ازش پشیمون می‌شی؟"

نارا ل*بش را گزید. همه‌ی ترس‌ها، محدودیت‌ها، قوانین محل کار… در آن لحظه فقط صداهایی از دور بودند.

با صدایی لرزان گفت:
"نه. ولی اگه فردا ببینی که هنوز دلم باهاته... اون‌وقت تو چی؟"

جیمین چیزی نگفت. فقط ل*ب‌هایش را روی ل*ب‌های او گذاشت.

ب*وسه‌ای آرام... ولی پر از بغض. ب*وسه‌ای که تمام آن حرف‌های نگفته را گفت.



..................


چند روز پس از ب*وسه‌شان…

نارا سعی کرده بود فاصله بگیره. تماس چشمی کمتر، مکالمات رسمی‌تر، ولی دلش هر لحظه بیشتر از عقلش جلو می‌زد. جیمین هم سکوت کرده بود، ولی در نگاهش چیزی تغییر کرده بود؛ حالا هر بار که از کنارش رد می‌شد، نگاهش رد آتشی می‌گذاشت.

همه چیز تا یک شبِ بارانی ادامه داشت...

آن شب، پروژه‌ای اضطراری باعث شد هر دو تا دیروقت در شرکت بمانند. وقتی بقیه رفتند، نارا در اتاق طراحی نشسته بود، درگیر فایل‌ها. در سکوت، صدای قدم‌های آشنایی از پشت آمد.

جیمین ایستاد، چند لحظه تماشاش کرد و گفت:
"تو هنوزم تلاش می‌کنی فراموش کنی؟"


نارا سرش را پایین انداخت، ولی صدایش لرزید:
"دارم تلاش می‌کنم همه‌چی حرفه‌ای بمونه..."

جیمین نزدیک‌تر آمد، خیلی نزدیک. گفت:
"اگه به حرفه‌ای بودن ادامه بدیم، من هر شب باید نقش رییسی رو بازی کنم که انگار نمی‌دونه توی یه نفس تو، کل آرامشش گم شده."

نارا چرخید. چشم در چشم.

"و اگه من بازی کنم که این حس... یه حس عادیه، خودمو دروغ‌گو می‌کنم."



سکوت. فقط صدای نفس‌هاشون.



---


آن لحظه زمان ایستاد...

او دستش را بالا آورد و گونه‌ی نارا را لمس کرد. نرمی انگشتانش لرزشی در پوست نارا انداخت.

"من فقط یه شب نمی‌خوامت، نارا. می‌خوام بدونم توی صبح‌ها، کنارم بیدار می‌شی."


و نارا، بی‌هیچ واژه‌ای، آرام سرش را به سینه‌ی او تکیه داد. ضربان قلب جیمین را حس کرد — تند، واقعی، عاشق.

او سرش را بلند کرد، و جیمین ل*ب‌هایش را آرام، با احترامی خاص بو*سید


ادامه دارد ....
دیدگاه ها (۰)

پارت سوم ( اخر)او سرش را بلند کرد، و جیمین ل*ب‌هایش را آرام،...

تو دقیقا زمانی که بهش نیاز داشتم ظاهر شدی نور و امید زندگیم ...

چندپارتی درخواستی جیمین موضوع : اسلاید دوم عنوان: «میان خطو...

پارت دوم سال‌ها قبل از اینکه اسم «جیمین» باعث ترس تو دل دشمن...

in your eyes

سایه ای میان ما

من دیگر متعلق به او هستم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط