†
†
رم࣪آﻥ: مآ࣪ه خونی࣪⎯݄
ݐأر̼ت: ۷
به قَـلَمِ چوꨲیا࣪
︶҇݃︶҇݃︶҇݃︶҇݃︶҇݃𖹭𑀂ַ᷎᷈᷁݃ั︶҇݃︶҇݃︶҇݃︶҇݃︶҇݃
که یهو با صدای دازای به خودم اومدم
با ترس به بالا نگاه کردم، اما چیزی که میدیدمو باور نمیکردم
اون دازای بود از گردنش خون میومد و اون میله های تیز و برنده رفته بودن به بدنش
دیگه به هیچی فکر نمیکردم از اینکه اگه جیغ بکشم چه بلایی سرم میاد یا از اینکه اگه گریه کنم شاید نتونم نفس بکشم و بمیرم
داشتم گریه میکردم که
_ه..هویج ک..کوچولو گ..گر..گریه ن..نکن م..من طاقت گ..گریههاتو ن..ندارم نمی..نمیخام ا..اون چشمای قشنگت..... آ..آسیب ببینن.....
*و آخرین کلمه ای که بهم گفت و چیزی که بهم داد رو هیچوقت فراموش نکردم
با سختی دستشو برد تو جیبش و یه انگشتر رو درآورد و بهم داد و بعدش به انگشتش اشاره کرد
_چ..چویا د..دوستت د..دارم... با م..من ازدو-
نتونست حرفشو ادامه بده
دیگه نفس نمیکشید ولی...منم نمیتونستم نفس بکشم
انگار خواب بود نمیتونستم چیزی بگم و فقط داشتم به جسدش نگاه میکردم به اون چشمای نیمه بازش که هزاران تا حرف داشتن به اون موهای قهوهایش که دلم میخاست نوازششون کنم به بانداژاش که وقتی کثیف میشدن براش عوضشون میکردم...ولی الان خونی شدن ولی بازم دلم میخاد براش عوضش کنم
از پنجره به بیرون نگاه کردم... ولی..همچی فرق داشت.. شب شده بود..
هیچ ستاره ای نمیدیدم و ماه...
ماه یه رنگ عجیبی به خودش داشت.. قرمز..بود ولی.. نه از اون قرمزا.... ایندفعه شبیه خون شده بود...
رفتم سمت دازای ولی اینقدر خسته بودم که نمیتونستم رو پاهام وایسم
دوباره به چشماش نگاه کردم..ولی دیگه اون رنگ قهوه ای رو تو چشماش نمیدیدم.. چشماش.. مشکی بودن.. هیچ درخششی نمیدیدم.. مثل قبل نبود.. خسته و آشفته بودن و اون لبخندش.. سرشار از درد و ناراحتی بود..
همه جا رو خون گرفته بود.. دستام..صورتم همه..جا
+من قاتلم.. من اونو کشتم..من دازایو کشتم تقصیر منه من قاتلم....
چاقو رو از زمین برداشتم خونی بود ولی میخاستم باهاش خودمو بکشم...چون من قاتل بودم
وقتی میخاستم به خودم چاقو بزنم یه دختر جلومو گرفت
یه دختری که موهاش.. حالت عجیبی داشتن ولی رنگش قهوه ای بود.. درست مثل دازای..
و چشماش.. هیچ درخششی نداشتن.. فقط.. قرمز بودن چشمانی که توش پر از درد و رنجه پر از حرفاییه که هیچوقت به زبون نیاورده... زیر چشماش سیاه شده بودن انگاری چند شب نخوابیده بود
لبخند نمیزد یا گریه نمیکرد ولی.. معلوم بود که قلب مهربونی داره..
وقتی به لباسش نگاه کردم یه چیزی عجیب بود... لباسش شبیه لباسای خونآشاما بود... ترسیدم و چاقو از دستم افتاد
با گریه داد زدم:
+چرا چرا جلومو گرفتی من باید بمیرم من قاتلم چرا جلومو گرفتی لعنتی چرا اینکارو کردی
(دوستان خودتون تصور کنید که چجوری گفت من نمیتونم درست بیان کنم)
با آرومی گفت...
_تقصیر تو نیست... تو کاری نکردی.. خودتو سرزنش نکن..
+تقصیر منه من قاتلم
_ن..نه نیست
حرفی نزدم و قدرتمو فعال کردم و رفتم سمت دازای
بغلش کردم و آوردمش پایین
اون دختر هم اومد بغلم نشست ولی یهو محکم بغلم کرد
اون کی بود؟ چرا نذاشت من بمیرم....؟
+تو کی هستی؟ اسمت چیه؟
_اسمم میکوعه.. و خون آشامم... و..ولی نترس با تو کاری ندارم
+خونآشامی؟
_ا..اره
+چرا اینجایی؟ چرا نذاشتی بمیرم؟
_من باید از تو محافظت کنم...
+چرا؟
_چون دازای سان.. دستور دادن...
+ها؟ تو دازایو میشناسی؟
چیزی نگفت و رفت سمت در خروجی
یهو به یاد چند روز پیش افتادم
《سه روز پیش》
_چویا
+ها چیه
_چند روز بعد قراره یه اتفاقی برای من بیوفته بخاطر همون یه خون آشام بعد من از تو محافظت میکنه
+چی داری غر غر میکنی لعنتی
خون آشام؟ مسخرست چون واقعیت ندارن و برای تو هم هیچ اتفاقی نمیافته چون به دست خودم میمیری
_اره.. قراره به دست تو کشته بشم..
ولی اون خون اشام.. خواهرمه..
+خواهرت؟
_اره....
+از دروغ گفتن به من خسته نشدی بانداژیه احمق؟
_ولی این.. دروغ نیست.. واقعیته..
《زمان حال》
پس قرار بود به دست من کشته بشی؟...
یعنی.. من قاتلم..
•﹏﹏﹏﹏﹏☆﹏﹏﹏﹏﹏•
دَر حال مَرگ ████████▓99%
ادامه دارد...
رم࣪آﻥ: مآ࣪ه خونی࣪⎯݄
ݐأر̼ت: ۷
به قَـلَمِ چوꨲیا࣪
︶҇݃︶҇݃︶҇݃︶҇݃︶҇݃𖹭𑀂ַ᷎᷈᷁݃ั︶҇݃︶҇݃︶҇݃︶҇݃︶҇݃
که یهو با صدای دازای به خودم اومدم
با ترس به بالا نگاه کردم، اما چیزی که میدیدمو باور نمیکردم
اون دازای بود از گردنش خون میومد و اون میله های تیز و برنده رفته بودن به بدنش
دیگه به هیچی فکر نمیکردم از اینکه اگه جیغ بکشم چه بلایی سرم میاد یا از اینکه اگه گریه کنم شاید نتونم نفس بکشم و بمیرم
داشتم گریه میکردم که
_ه..هویج ک..کوچولو گ..گر..گریه ن..نکن م..من طاقت گ..گریههاتو ن..ندارم نمی..نمیخام ا..اون چشمای قشنگت..... آ..آسیب ببینن.....
*و آخرین کلمه ای که بهم گفت و چیزی که بهم داد رو هیچوقت فراموش نکردم
با سختی دستشو برد تو جیبش و یه انگشتر رو درآورد و بهم داد و بعدش به انگشتش اشاره کرد
_چ..چویا د..دوستت د..دارم... با م..من ازدو-
نتونست حرفشو ادامه بده
دیگه نفس نمیکشید ولی...منم نمیتونستم نفس بکشم
انگار خواب بود نمیتونستم چیزی بگم و فقط داشتم به جسدش نگاه میکردم به اون چشمای نیمه بازش که هزاران تا حرف داشتن به اون موهای قهوهایش که دلم میخاست نوازششون کنم به بانداژاش که وقتی کثیف میشدن براش عوضشون میکردم...ولی الان خونی شدن ولی بازم دلم میخاد براش عوضش کنم
از پنجره به بیرون نگاه کردم... ولی..همچی فرق داشت.. شب شده بود..
هیچ ستاره ای نمیدیدم و ماه...
ماه یه رنگ عجیبی به خودش داشت.. قرمز..بود ولی.. نه از اون قرمزا.... ایندفعه شبیه خون شده بود...
رفتم سمت دازای ولی اینقدر خسته بودم که نمیتونستم رو پاهام وایسم
دوباره به چشماش نگاه کردم..ولی دیگه اون رنگ قهوه ای رو تو چشماش نمیدیدم.. چشماش.. مشکی بودن.. هیچ درخششی نمیدیدم.. مثل قبل نبود.. خسته و آشفته بودن و اون لبخندش.. سرشار از درد و ناراحتی بود..
همه جا رو خون گرفته بود.. دستام..صورتم همه..جا
+من قاتلم.. من اونو کشتم..من دازایو کشتم تقصیر منه من قاتلم....
چاقو رو از زمین برداشتم خونی بود ولی میخاستم باهاش خودمو بکشم...چون من قاتل بودم
وقتی میخاستم به خودم چاقو بزنم یه دختر جلومو گرفت
یه دختری که موهاش.. حالت عجیبی داشتن ولی رنگش قهوه ای بود.. درست مثل دازای..
و چشماش.. هیچ درخششی نداشتن.. فقط.. قرمز بودن چشمانی که توش پر از درد و رنجه پر از حرفاییه که هیچوقت به زبون نیاورده... زیر چشماش سیاه شده بودن انگاری چند شب نخوابیده بود
لبخند نمیزد یا گریه نمیکرد ولی.. معلوم بود که قلب مهربونی داره..
وقتی به لباسش نگاه کردم یه چیزی عجیب بود... لباسش شبیه لباسای خونآشاما بود... ترسیدم و چاقو از دستم افتاد
با گریه داد زدم:
+چرا چرا جلومو گرفتی من باید بمیرم من قاتلم چرا جلومو گرفتی لعنتی چرا اینکارو کردی
(دوستان خودتون تصور کنید که چجوری گفت من نمیتونم درست بیان کنم)
با آرومی گفت...
_تقصیر تو نیست... تو کاری نکردی.. خودتو سرزنش نکن..
+تقصیر منه من قاتلم
_ن..نه نیست
حرفی نزدم و قدرتمو فعال کردم و رفتم سمت دازای
بغلش کردم و آوردمش پایین
اون دختر هم اومد بغلم نشست ولی یهو محکم بغلم کرد
اون کی بود؟ چرا نذاشت من بمیرم....؟
+تو کی هستی؟ اسمت چیه؟
_اسمم میکوعه.. و خون آشامم... و..ولی نترس با تو کاری ندارم
+خونآشامی؟
_ا..اره
+چرا اینجایی؟ چرا نذاشتی بمیرم؟
_من باید از تو محافظت کنم...
+چرا؟
_چون دازای سان.. دستور دادن...
+ها؟ تو دازایو میشناسی؟
چیزی نگفت و رفت سمت در خروجی
یهو به یاد چند روز پیش افتادم
《سه روز پیش》
_چویا
+ها چیه
_چند روز بعد قراره یه اتفاقی برای من بیوفته بخاطر همون یه خون آشام بعد من از تو محافظت میکنه
+چی داری غر غر میکنی لعنتی
خون آشام؟ مسخرست چون واقعیت ندارن و برای تو هم هیچ اتفاقی نمیافته چون به دست خودم میمیری
_اره.. قراره به دست تو کشته بشم..
ولی اون خون اشام.. خواهرمه..
+خواهرت؟
_اره....
+از دروغ گفتن به من خسته نشدی بانداژیه احمق؟
_ولی این.. دروغ نیست.. واقعیته..
《زمان حال》
پس قرار بود به دست من کشته بشی؟...
یعنی.. من قاتلم..
•﹏﹏﹏﹏﹏☆﹏﹏﹏﹏﹏•
دَر حال مَرگ ████████▓99%
ادامه دارد...
- ۳۴۸
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط