پیری و جوانی، پی هم چون شب و روزند

پیری و جوانی، پی هم چون شب و روزند

ما شـب شـد و روز آمـد و بیـدار نگشتیم
دیدگاه ها (۵)

سرگذشت دل غمگین که بگفتم با شمع آنقدر سوخت که از ...

دیریست که در معبد عشقم صنمی نیستبی غم گذرد عمر و ازین بیش غم...

نقش شیرین رود از سنگ، ولی ممکن نیستکه خیال ِرُخش از خاطر فره...

مهربانی های لیلی کرد مجنون را اسیرور نه مجنون را خودش میل گر...

چشم بگشودم و دیدم ز پس صبح شبابروز پیری به لباس شب تار آمده ...

من آنچه را در دل بودبیان کردم.... ولی آیاتو باخود اندیشه ای ...

به آیندگان بگو که شبِ ما چقدر شب بودو روز و روزِگار ما چطور ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط