یک کوزه غزل دارم یک سفره پذیرایی
یک کوزه غزل دارم یک سفره پذیرایی
مهمان منی امشب ای عشق اهورایی
دم کرده هوا اینجا بغضم عطشی دارد
مشتاق نمی باران در مرز شکوفایی
هر کس که ترا دیده لب بسته ز گفتارت
تو مطلع خورشیدی در ظلمت تنهایی
در ذهن عطشناکم تصویر تو می جوشد
چون شرجی بارانی در ساحل دریایی
آئینه سراپا شد تسلیم تما شا یت
من با تو و تو بامن در یک شب رویایی
ای پرچم تقدیست بر بام فلک بر پا
از عشق تو لبریز است این دل دل شیدایی
گردیده (طلا) چون مس در حسرت دیدارت
آتش غزلی گفته با حس زلیخایی !
مهمان منی امشب ای عشق اهورایی
دم کرده هوا اینجا بغضم عطشی دارد
مشتاق نمی باران در مرز شکوفایی
هر کس که ترا دیده لب بسته ز گفتارت
تو مطلع خورشیدی در ظلمت تنهایی
در ذهن عطشناکم تصویر تو می جوشد
چون شرجی بارانی در ساحل دریایی
آئینه سراپا شد تسلیم تما شا یت
من با تو و تو بامن در یک شب رویایی
ای پرچم تقدیست بر بام فلک بر پا
از عشق تو لبریز است این دل دل شیدایی
گردیده (طلا) چون مس در حسرت دیدارت
آتش غزلی گفته با حس زلیخایی !
- ۱.۰k
- ۲۹ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط