نیکولاس دستی به موهایش کشید و نفس عمیقی کشید بقیه در حال دور شدن ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁸
..................................................
نیکولاس دستی به موهایش کشید و نفس عمیقی کشید. بقیه در حال دور شدن بودند اما لئو تا وقتی کاملا از دید خارج شود، با هر قدم برمی‌گشت و به امیلی نگاه میکرد. وقتی کاملا دور شدند، نیکولاس به سمت امیلی برگشت و زمزمه وار گفت"و حالا موضوع اصلی... و جذاب" اما کلمه ی آخر را به قدری آرام گفت که فقط خودش میشنید. نیکولاس هنوز نقاب سردی بر چهره داشت. دستش را در جیب های شلوار راحتی اش کرد و با قدم های آهسته به امیلی نزدیک شد. قدم هایش محکم و شاید تهدید آمیز بودند؛ درست مثل یک شکارچی که به سمت طعمه میرود. امیلی با قدم های لنگان که بخاطر زخم رانش بود، قدمی به عقب رفت. لبش آویزان بود و اشک در چشمانش جمع شده بود. نیکولاس با پوزخند گفت"میخوای فرار کنی،کوچولو؟" حالا کاملا روبروی امیلی ایستاده بود و هیکلش، روی امیلی سایه انداخته بود. نیکولاس کمی خم شد تا هم سطح امیلی شود. سپس با همان پوزخند و صدایی سرد ادامه داد"چی فکر کردی؟ وارد اینجا میشی و زنده میمونی؟... اینجا ملک منه... ملک مرگ... من خیلیارو به خاطر ورود به اینجا کشتم..." امیلی با ترس گفت"باور کن من نمیدونستم اینجا کجاست!... قسم میخورم!... من فقط... فقط... می خواستم" نیکولاس حرف امیلی را قطع کرد و گفت"هیسسس... آروم باش... من از کسایی که لکنت میگیرن متنفرم..." امیلی سریع گفت"ببخشید! لطفا... من واقعا نمیدونستم" سپس میخواست قدمی بردارد که چهره اش از زخم پایش در هم رفت. نگاه نیکولاس به سمت ران امیلی کشیده شد. سپس صاف ایستاد و گفت"امشب خسته ام... فردا در موردت تصمیم میگیرم..." امیلی با امید گفت"یعنی میزاری برم!" نیکلاس بلافاصله جواب داد"من همچین چیزی نگفتم... تو اینجا میمونی... و به علاوه معلومه جایی رو نداری، میخوای بیوفتی دست اون پسر احمق؟" امیلی با شنیدن حرف نیکولاس که منظورش لئو بود سریع جواب داد"نه!" نیکولاس پوزخندی زد و گفت"پس دنبالم بیا..." امیلی جرئت مخالفت نداشت؛ ممکن بود واقعا در شُرُف مرگ باشد. پس همراه با نیکولاس وارد ساختمان عمارت شد. عمارت از بیرون قدیمی به نظر میرسید اما هنگامی که امیلی وارد عمارت شد متوجه شد که نمای داخلی عمارت کاملا مدرن است. تم عمارت تماما مشکی بود و ترسناک به نظر میرسید، اما در عین حال شیک هم بود. ترکیب رنگ سیاه و چراغ های ریسه ای که در سقف کار شده بودند واقعا حیرت انگیز بود. نیکولاس روی کاناپه لم داد و سرش را به کاناپه تکیه داد و خطاب به امیلی گفت"بشین..." امیلی روی کاناپه روبروی نیکولاس نشست. و گفت"ببین... من واقعا نمیدونستم... از عمد نیومدم... این تنها راهم بود..." نیکولاس همانطور که چشمانش بسته بود گفت"هیسسسس... فردا میتونی التماس کنی... گفتم امشب خستم..." امیلی سریع ساکت شد. بعد از چند لحظه، نیکولاس خطاب به امیلی گفت"برو به اتاق مهمان... طبقه بالا اتاق دوم از چپ... روبروی اتاق خودم..." امیلی بدون حرف زدن ایستاد و به طرف پله های عمارت رفت تا به طبقه بالا برود. وقتی وارد راهرو شد، به سمت همان اتاقی که نیکولاس گفته بود رفت اما قبل از اینکه وارد شود، متوجه شد درب اتاق روبرو نیمه باز است. متوجه شد که اتاق نیکولاس است. حس کنجکاوی اش بر او غلبه کرد.......
...................................................................
اینم از پارت بعدییییی💌
لایک فراموش نشه ها❤❤
دیدگاه ها (۱۰)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁹ ............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁰............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷.............................................

🥲❤

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁸............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط