پیرزن طلاهایش را برای کمک به جبهه داد و از اتاق خارج شد؛

پیرزن طلاهایش را برای کمک به جبهه داد و از اتاق خارج شد؛

جوانی صدا زد : حاج خانم؛ رسیدِ طلاهاتون ...!

پیرزن گفت : من برای دو پسر شهیدم هم رسید نگرفتم …


همه-مدیون-شهداییم.
دیدگاه ها (۴)

محو زیبایی او پارت ۴۴ویو رزا از درمانگاه خارج شدم ته یونگ کن...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟖جونگ‌کوک دوباره مشکوک ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟐چند هفته دیگه هم گذشتوضعیت جیمین خیلی ب...

سه پارتی✨سونوگرافی... صبح...هوای شهر خنک و دلپذیر بود.یک زوج...

You are paying back karma پارت³⁸«دو ماه بعد»حالا نه ماهش شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط