Chapter Seven, S², Part ¹⁹

Chapter Seven, S², Part ¹⁹
حرکات ناگهان متوقف شدن..
جیمین به زانو افتاد و در حالی که بدون اینکه خودش بدونه، به شکلی دایره واری تلو تلو میخورد، ورد آخر را با صدایی بی جون اما به محکم ترین حالت ممکن گفت! همان وردی که شمن ها فقط یک بار اجازه استفاده ازش رو دارن...
و جهان.. درست در زمانی که همه فکر میکردن یونگی در حال خفه شدن است، در سکوت فرو رفت...
نور محیط یکباره تیره شد. و ناگهان با امواجی نامرئی در فضا پخش شد و نور یکباره زیاد شد انگاری که نشان از رفتن چیزی سیاه باشد... نسیم دوباره رفته رفته به جنگل بازگشت.
هوا آزاد شد، مثل اینکه سنگی بزرگ از روی سینه ی همگی برداشته شده باشد. حال انگشتان جونگ کوک متوقف شده بودن و با لرزشی که نشون از آزادی بود، بالای سر ساز قرار گرفته بودن.
یونگی در حالی که دهانش برای هوایی که انگار وجود نداشت باز مونده بود اول نفس های بریده بریده ای زد و بعد نفسش برگشت!
جیمین در وسط صحنه بی حرکت رو زانو افتاده بود.
تهیونگ به دونگ جو نگاهی انداخت و دوباره چشم هاش رو به جسم جیمین که فقط پشتش مشخص بود داد.
و ناگهان.. جیمین با حرکتی روون به روی زمین افتاد!
دونگ جو و تهیونگ دویدن سمت جیمین تا بلندش کنن.

× جیمین!
< جیمین!

جونگ کوک در حالی که نگران و ترسیده همون جای قبل نشسته بود به اتفاقی که در حال رخ دادن بود خیره شده بود.
جیمین در حالی که انگار چیزی گرفته باشتش توی بند و در حال فشار دادنش باشه، پشتش قوس پیدا کرده بود و چشماش به عقب برگشته بود.
دونگ جو چیزی شنید که نیاز به دقت بیشتری برای درکش داشت. گوشش رو به دهن جیمین نزدیک کرد، کلماتی کهن و ناقص در حال بیان شدن بودن. کلماتی که به خاطر ناقص بودنشون، معنایی نداشتن ولی ذهن جیمین رو تصرف کرده بودن.
یونگی کم کم در حال خارج شدن از حالت خمارش بود. به آرومی با دستی که در اثر مقاومت زیاد گرفته بود، پارچه ی دور چشم هاش رو برداشت و گیج به اطرافش نگاه کرد. چشم هاش روی نقطه ای که دو مرد بزرگ در اونجا جمع شده بودن قفل شد. لب هاش در حرکتی بی صدا تکون خورد و کم کم صداش آزاد شد.

_ جیمین...

وقتی حس کرد ممکنه اتفاقی افتاده باشه اول خودش رو روی زمین کشید و بعد با اینکه سرش گیج میرفت اما بلند شد و سمت جیمین یورش برد. دستی زیر سرش گذاشت و توی آغوشش کشید.

_ جیمین.. نه نه نه.. جیمینا؟ جیمین؟.. لطفا بهم نگاه کن هوم؟ نگام کن.. ببین تو موفق شدی..  جیمینا.. قرار شد چشماتو ازم نگیری.. بهم نگاه کنن! ببین! دیگه چیزی برای آزار ما وجود نداره.. بهم نگاه کن، لطفا..

دنیایی که همه روشن میدیدنو جیمین با هاله ی تیره ای دور تا دور صحنه میدید.
لب هاش بی وقفه انگاری که در جنگ کلمات باشه، مدام باز و بسته میشدن و نامفهوم سخن میگفتن.

_ جیمین.... اگه همینجوری ادامه بدی من.. لطفا نگام کن.. یه بار باشه؟.. فقط یه بار.. لعنتی.. نگام کن...

در حالی که کل وجودش میلرزید سر پسرکش رو به سینه چسبوند و محکم گرفتش.
چونه اش بی صدا میلرزید و مهم نبود که چقدر محکم لب هاش رو به هم فشار بده. قطرات شفاف اشک بی بهانه و صبر از چشم هاش سر میخوردن و راه باز میکردن تا زیر چونه اش.
صداش حالا خش دار و بم تر بود..

_ فرشته؟ نباید چشمایی که آرزوی دیدنشونو دارم ازم بگیری.. تو حق گرفتن چیزی که مال منه رو نداری...
+ متاسفم...

با شنیده شدن کلمه ای لرزون و ضعیف، سریع سرش رو از سینه اش جدا کرد و به صورت بوسیده شده توسط خورشیدش نگاه کرد.
تهیونگ که صورتش غرق در اشک بود بهت زده به جیمین خیره شد. دونگ جو قطره اشکی که تازه تونسته بود آزاد بشه رو کنار زد و دیدش رو واضح کرد.
جیمین حالا چشم هاش برگشته بود داخل حدقه ولی گیج و بی توقف به اطراف نگاه میکرد، مثل کسی که بی دلیل هراسون باشه.

+ ببخشید.. هنوز دارن حرف میزنن.. اونا حرف میزنن... من دارم میشنوم.. حرف میز...

با جملاتی که میشه گفت از ترس سرچشمه میگرفتن چشم هاش بسته شد و ناگهان بی جون به بدنی تکیه کرد که موفق به نجات جونش شده بود.

_ نه.. نه نه نه... حالا.. نوبت اونه؟.. نه اینطور نمیتونه باشه... نه نمیتونی حالا بعد از جون من، جون اونو بخوای! بهت اجازه نمیدم! لعنتی اجازه نمیدم!!

جملات آخر رو با فریادی با صدای گرفته که همراه با گریه بود بیان کرد...
دیدگاه ها (۱)

بعضی چیزا فراموش شدنی نیستن، مثل تو. چون هر وقت یه سگ میبینم...

They say a birthday is just an excuse, a reason to be happy....

《اسیر یک قرارداد》پارت ⁷ویو سومیاوهمین که اسم «جینو» به گوشم ...

《اسیر یک قرارداد》پارت ⁵ویو سومیاودر با صدای بلندی باز شد.همی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط