همچنان صیاد را صحرا به صحرا می کشند

همچنان صیاد را صحرا به صحرا می کشند
آهوان مست جور چشم او را می کشند

زیر بار عشق قامت راست کردن ساده نیست
موج ها باری گران بر دوش دریا می کشند

قصه ی انگشتری بی مثلم اما بی نگین
دوستان از دست من شرمندگیها می کشند

قامتم هر قدر رعناتر شود ، خورشید و ماه
سایه ام را بیشتر بر خاک دنیا می کشند

شرک موری بود بر سنگ سیاهی در شبی
چشم های ما فقط " رنج " تماشا می کشند
دیدگاه ها (۱)

ما همچنان به سایه ای از عشق دلخوشیمعشقی که زخم و زندگی اش تا...

همرهان رفتند و من تنها به صحرا ماندہ اماز رفیقانم... تو... ح...

شعرهایم مال تو ، این اوج احسان منستشعر من قیمت ندارد ، قیمتش...

سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی..که روزی چشمهایم را،ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط