ناز کمتر کن، که من اهل تمنّا نیستم

ناز کمتر کن، که من اهل تمنّا نیستم
زنده با عشقم، اسیر سود و سودا نیستم
اشک گرم و خلوت سرد مرا، نادیده‌ای
تا بدانی اینقدرها هم شکیبا نیستم
دوست میداری زبان‌بازانِ باطل‌گوی را
در برت لب بسته از آنم، کز آنها نیستم
دل بدست آور شوی با مهربانی‌های خویش
لیکن آن‌روزی که من دیگر بدنیا نیستم
هیچکس جای مرا دیگر نمیداند کجاست
آنقدر در عشق او غرقم که پیدا نیستم...
دیدگاه ها (۵)

رحم کن! ای بی‌مروّت! ای زمان!لحظه‌ای در جایِ خود، ثابت بمان!...

با تو در جنگل و یک کلبه یِ پنهان، چه شودنورِ مهتاب و غزل های...

میروی اما چرا لبخند یادت رفته استچای تلخ آوردی اما قند یادت...

از هوایی که جدید ست برایت چه خبر؟پیش "او" بعدِ من از حال و ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط