باز امشب دل به تاریکی نشست،

باز امشب دل به تاریکی نشست،


گریۀ بیدی نفس بر سینه بست!
دیدگاه ها (۳)

ای همیشه در میان و ناپدید،آه...... امشب خون به چشم شب رسید!

تا که مِضرابش به تاری ساز شد،رمز و راز عشق را پَر باز شد!

قفسی بی در دیدم که در آن نور پرپر می زد!

روحِ من گاهی از شوق، دانه های باران، درز آجرها را می شمُرد!

باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشبتا کنی عقده اشک از دل من ب...

‌ ‌ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽباز امشبعبور از ڪوچه‌هاے بن‌بست خیالتدلتنڪَ‌ترم...

الهی…به حقِ اشک‌های امشبِ عاشورا،گره از کارِ دل‌ها باز کن…ــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط