عشق ممن
عشق ممنوعه پارت¹
ساعت ۷ غروب جمعه
مامان ات:ات کجایی
ات:بله مامان من اینجام دارم حاضر میشم م،ت:باشه دخترم فقط سریع تر یه ساعت دیگه میانااا
ات:باشه مامان باشه
ات:خیلی خوشم میاد ازشون آخه که اینطوری ذوقشو میکنید؟؟(زیر لب)
ات:آخه من چه گناهی کردم که بخاطر خوانوادم باید با یکی ازدواج کنم که اصن دوسش ندارم نمیخوامشش چرا بابام اینجوری میکنه اخهه
بزور بغضشو قورت داد و رفت پایین
ا،ت:مامان چطوره؟؟
مامام ات،ات رو بغل کرد بوسش کرد
چقدر این لباس بهت میاد دختر قشنگم
ا،ت:لبخند فیک
مرسی مامان ولی ایندقر ذوق نکن فقط خواستگاری
م،ت:باشه دختر چرا ایندقر بی ذوقی اخه
ات روی مبل نشست و یه سیب از ظرف میوه ای که روی میز بود برداشت و یه گاز گنده ازش زد
بی ذوقم چون خودم ازش خوشم نمیاد فقط بخاطر تو و باباعه که دارم اینکارو میکنم من دوست دارم درس بخونم من فقط ۱۸ سالمه با کتک و زور منو داری عروس میکنی بعد باید خوشحال باشم؟
م،ت:تو از کی ایندقر زبون دراز شدی؟؟ حیف که مهمون داریم وگرنه میدونستم باید باهات چیکار کردم
ات بی اهمیت پاشد، هروقت اومدم صدام کن و رفت توی اتاقش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح بعد از صورت گرفتن خواستگاری:
ات از خواب بلند شد و بی حوصله رفت مدرسه
دوست ات:ات دیشب چیشد؟
ات:چی میخواستی بشه؟نامزد شدیم الان دیگه (بغض)
د،ت:آتت خدارشکر کن از این بدتر نشده
ات:دیگه از این بدتر هست؟؟(بغض)
د،ت:حالا ناراحت نباش کاری نمیشه کرد بیا بریم سرکلاس اگه دیر برسیم استاد اجراجمون میکنه
ات:باشه بریم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راه برگشت از مدرسه و به خونه
ات تنها داشت از مدرسه برمیگشت و بخاطر سرنوشت سیاهی که داشت گریه میکرد
یهو از توی یه کوچه صدای بچه گربه اومد و ات که علاقه خیلی زیادی به گربه ها داشت کنجکاو شد و رفت داخل کوچه یهو یه دستمال روز دهنش اومد
ات شروع به تکون خوردن کردن ولی اونی که گرفته بودش خیلی قوی تر از این بود که ات بتونه از دستش فرار کنه و کم کم بیهوش شد.....
ادامه دارد....
__________
شرطا👇🏻
لایک : ۱۰
کامنت : ۱۰
ساعت ۷ غروب جمعه
مامان ات:ات کجایی
ات:بله مامان من اینجام دارم حاضر میشم م،ت:باشه دخترم فقط سریع تر یه ساعت دیگه میانااا
ات:باشه مامان باشه
ات:خیلی خوشم میاد ازشون آخه که اینطوری ذوقشو میکنید؟؟(زیر لب)
ات:آخه من چه گناهی کردم که بخاطر خوانوادم باید با یکی ازدواج کنم که اصن دوسش ندارم نمیخوامشش چرا بابام اینجوری میکنه اخهه
بزور بغضشو قورت داد و رفت پایین
ا،ت:مامان چطوره؟؟
مامام ات،ات رو بغل کرد بوسش کرد
چقدر این لباس بهت میاد دختر قشنگم
ا،ت:لبخند فیک
مرسی مامان ولی ایندقر ذوق نکن فقط خواستگاری
م،ت:باشه دختر چرا ایندقر بی ذوقی اخه
ات روی مبل نشست و یه سیب از ظرف میوه ای که روی میز بود برداشت و یه گاز گنده ازش زد
بی ذوقم چون خودم ازش خوشم نمیاد فقط بخاطر تو و باباعه که دارم اینکارو میکنم من دوست دارم درس بخونم من فقط ۱۸ سالمه با کتک و زور منو داری عروس میکنی بعد باید خوشحال باشم؟
م،ت:تو از کی ایندقر زبون دراز شدی؟؟ حیف که مهمون داریم وگرنه میدونستم باید باهات چیکار کردم
ات بی اهمیت پاشد، هروقت اومدم صدام کن و رفت توی اتاقش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح بعد از صورت گرفتن خواستگاری:
ات از خواب بلند شد و بی حوصله رفت مدرسه
دوست ات:ات دیشب چیشد؟
ات:چی میخواستی بشه؟نامزد شدیم الان دیگه (بغض)
د،ت:آتت خدارشکر کن از این بدتر نشده
ات:دیگه از این بدتر هست؟؟(بغض)
د،ت:حالا ناراحت نباش کاری نمیشه کرد بیا بریم سرکلاس اگه دیر برسیم استاد اجراجمون میکنه
ات:باشه بریم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راه برگشت از مدرسه و به خونه
ات تنها داشت از مدرسه برمیگشت و بخاطر سرنوشت سیاهی که داشت گریه میکرد
یهو از توی یه کوچه صدای بچه گربه اومد و ات که علاقه خیلی زیادی به گربه ها داشت کنجکاو شد و رفت داخل کوچه یهو یه دستمال روز دهنش اومد
ات شروع به تکون خوردن کردن ولی اونی که گرفته بودش خیلی قوی تر از این بود که ات بتونه از دستش فرار کنه و کم کم بیهوش شد.....
ادامه دارد....
__________
شرطا👇🏻
لایک : ۱۰
کامنت : ۱۰
- ۹۳
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط