پارت سیزده
پارت سیزده
یوری:
یه لباس قشنگ پوشیدم استرس داشتم و ارایش کردم و ادکلن همیشگیمو زدم
رفتم دیدم اون تو کافست از پشت شبیه کوک نبود رفتم داخل دیدم اون نیست
+اقای جئون؟
#مم بله
+شما اقای جئون هستین؟
#بله من با شما قرار داشتم؟
+بله(نفس راحتی کشیدم واقعا خیالم راحت شد)
باهم معامله کردیم و رفت و من به لیا زنگ زدم و توضیح دادم معامله ولی جایی فسخ نداشت
اینش بد بود
رفتم خونه و برام یهو یه پیام اومد
💭خوشگل تر از اونی شدی که یادم میاد تو این دو سال تغییر کردیواقعاواقعا ترسیدم کی منو دوسال پیش دیده یاد کوک افتادم چرا از کوک میترسیدم اون زندانه
پیام دادم
💭شما کی هستین؟
پیام داد
💭واقعا یادت نمیاد....ناراحت شدم
واقعا دیگه خیلی ترسیدم پس جواب ندادم و پس بلاکش کردم و رفتم بخوابم
یک ماه بعد:
پروژه کامل اماده بود بهش دادم اخرین باری که قرارشد بزاریم امروز بود پس اماده شدم و رفتم
دیدم رستوران خالیه و هیچکس نیست وسط وایستاده بودم که از پشت یه صدایی اشنایی پیچید تو گوشم
برگشتم دیدم....
جونگکوکه،خیلی تعجب کردم ضربان قلبم رفت بالا و نفسم تند میزد واقعا جذابتر شده بود و ترسناک تر
اومد نزدیک تر
منم خشکم زده بود
کوک:
این نقشم بود که برای اخرین قرار خودم برم
رستورانو رزرو کردم که هیچکس نباشه حتی کارکنا و وقتی از پشت رفتم داخل و واقعا خوشگلتر و کیوت تر شده بود و بوش هنوزم همون بورو میداد
_ممم ببین کی اینجاست
.....+
_چیشده زبونتو موش خورده.قبلا که خیلی حاضر جواب بودی
+م...م..من...تو اینجا چیکار میکنی
_خیلی تعجب کردی اره.من الان باید زندان میبودم ولی حب یادت میاد بهت چی گفتم؟..گفتم که من کلی ادم دارم زود میام بیرون
....+
یوری:
اب گلومو بزور قورت دادم ترسیده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم
+پ..پ..پس تو بودی
_کی....اهان اره اون پروژه اره من بودم
+چ..چ..چرا
_چون میخواستم تو این وضعیت تورو ببینم
ترسیده..و ضعیف
+حرومزاده عوضی
_تند داری میری
(اروم اروم نزدیکش میشد)
یوری:
دیدم داره نزدیکم میاد گلدون وسط یه میز بود پرت کردم سمتش و اون جا حالی داد و گلدون خورد شد
ترسیدم داد زدم کمککککک
لیا هم گفته بود میاد ولی من بیرون از رستوران ندیدمش
هرچی دستم میومد پرت کردم سمت اون اومد و دستامو گرفت تا کنترلم کنه اما انقدر جیغ و داد کردم یهو دیدم اسلحه در اورد
_بیشتر جیغ و داد کنی یکی میزنم وسط مغزت
+ک...ک..ک..کوک
_خفه شو اروم و بی صدا میای تو ماشین
کوک:
تمام دوربین هارو قطع کرده بودم و لیا رو به افرادم گفتم سرگرمش کنن
و یوری رو بردم داخل ماشین و نشست و رانندگی کردم و قفل کودکو زدم
و اونم با قیافه نشسته بود و عصبانی بود
_اونطوری نگام نکن
+میخوای چطوری نگات کنم ها (عصبانی کیوت)
_ایندفعه ازت نمیگذرم گفته باشم یوری عصبیم نکن
ادامه پارت بعد✨
یوری:
یه لباس قشنگ پوشیدم استرس داشتم و ارایش کردم و ادکلن همیشگیمو زدم
رفتم دیدم اون تو کافست از پشت شبیه کوک نبود رفتم داخل دیدم اون نیست
+اقای جئون؟
#مم بله
+شما اقای جئون هستین؟
#بله من با شما قرار داشتم؟
+بله(نفس راحتی کشیدم واقعا خیالم راحت شد)
باهم معامله کردیم و رفت و من به لیا زنگ زدم و توضیح دادم معامله ولی جایی فسخ نداشت
اینش بد بود
رفتم خونه و برام یهو یه پیام اومد
💭خوشگل تر از اونی شدی که یادم میاد تو این دو سال تغییر کردیواقعاواقعا ترسیدم کی منو دوسال پیش دیده یاد کوک افتادم چرا از کوک میترسیدم اون زندانه
پیام دادم
💭شما کی هستین؟
پیام داد
💭واقعا یادت نمیاد....ناراحت شدم
واقعا دیگه خیلی ترسیدم پس جواب ندادم و پس بلاکش کردم و رفتم بخوابم
یک ماه بعد:
پروژه کامل اماده بود بهش دادم اخرین باری که قرارشد بزاریم امروز بود پس اماده شدم و رفتم
دیدم رستوران خالیه و هیچکس نیست وسط وایستاده بودم که از پشت یه صدایی اشنایی پیچید تو گوشم
برگشتم دیدم....
جونگکوکه،خیلی تعجب کردم ضربان قلبم رفت بالا و نفسم تند میزد واقعا جذابتر شده بود و ترسناک تر
اومد نزدیک تر
منم خشکم زده بود
کوک:
این نقشم بود که برای اخرین قرار خودم برم
رستورانو رزرو کردم که هیچکس نباشه حتی کارکنا و وقتی از پشت رفتم داخل و واقعا خوشگلتر و کیوت تر شده بود و بوش هنوزم همون بورو میداد
_ممم ببین کی اینجاست
.....+
_چیشده زبونتو موش خورده.قبلا که خیلی حاضر جواب بودی
+م...م..من...تو اینجا چیکار میکنی
_خیلی تعجب کردی اره.من الان باید زندان میبودم ولی حب یادت میاد بهت چی گفتم؟..گفتم که من کلی ادم دارم زود میام بیرون
....+
یوری:
اب گلومو بزور قورت دادم ترسیده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم
+پ..پ..پس تو بودی
_کی....اهان اره اون پروژه اره من بودم
+چ..چ..چرا
_چون میخواستم تو این وضعیت تورو ببینم
ترسیده..و ضعیف
+حرومزاده عوضی
_تند داری میری
(اروم اروم نزدیکش میشد)
یوری:
دیدم داره نزدیکم میاد گلدون وسط یه میز بود پرت کردم سمتش و اون جا حالی داد و گلدون خورد شد
ترسیدم داد زدم کمککککک
لیا هم گفته بود میاد ولی من بیرون از رستوران ندیدمش
هرچی دستم میومد پرت کردم سمت اون اومد و دستامو گرفت تا کنترلم کنه اما انقدر جیغ و داد کردم یهو دیدم اسلحه در اورد
_بیشتر جیغ و داد کنی یکی میزنم وسط مغزت
+ک...ک..ک..کوک
_خفه شو اروم و بی صدا میای تو ماشین
کوک:
تمام دوربین هارو قطع کرده بودم و لیا رو به افرادم گفتم سرگرمش کنن
و یوری رو بردم داخل ماشین و نشست و رانندگی کردم و قفل کودکو زدم
و اونم با قیافه نشسته بود و عصبانی بود
_اونطوری نگام نکن
+میخوای چطوری نگات کنم ها (عصبانی کیوت)
_ایندفعه ازت نمیگذرم گفته باشم یوری عصبیم نکن
ادامه پارت بعد✨
- ۱۶.۰k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط