پارت ۵
پارت ۵
#پشت غرورت
یه اتفاق عجیب
روز بعد، اِما وقتی وارد کلاس شد، دید یه صندلی خالی کنار لیامه.
سوفیا آروم گفت:
ـ اِما، بشین اونجا.
اِما نگاهش کرد.
ـ چرا کنار لیام؟
ـ چون فقط همونجا خالیه!
اِما با بیمیلی رفت و نشست.
لیام حتی سرش رو بلند نکرد.
اِما گفت:
ـ سلام.
لیام:
ـ سلام.
ـ فقط همین؟
ـ چی میخوای بگم؟
اِما اخم کرد.
ـ هیچی.
چند دقیقه گذشت.
اِما مشغول نوشتن بود که متوجه شد لیام به دفترش نگاه میکنه.
ـ چیه؟
ـ هیچی.
ـ پس چرا نگاه میکنی؟
ـ چون جلوی منه.
اِما دفترش رو بست.
ـ خب دیگه نگاه نکن.
لیام لبخند خیلی کوچیکی زد.
ـ لجبازی میکنی؟
ـ با تو؟ همیشه.
لیام این بار خندید.
ـ باشه.
زنگ تفریح، اِما همراه سوفیا از کلاس بیرون رفت.
همون موقع دختری به اسم کلویی جلوی لیام رو گرفت.
ـ لیام، امشب میای مهمونی؟
لیام:
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ حوصله ندارم.
کلویی خندید.
ـ تو هیچوقت حوصله نداری.
ـ درست میگی.
اِما از دور صحنه رو دید.
سوفیا آروم گفت:
ـ اِما؟
ـ چیه؟
ـ چرا اخم کردی؟
ـ نکردم.
ـ کردی.
اِما سریع گفت:
ـ اصلاً برام مهم نیست.
سوفیا لبخند زد.
ـ من که چیزی نگفتم.
چند دقیقه بعد، لیام از کنار اِما رد شد.
ـ اِما.
ـ چی؟
ـ چرا ناراحتی؟
ـ ناراحت نیستم.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
لیام چند لحظه نگاهش کرد.
ـ پس چرا از وقتی کلویی باهام حرف زده، حتی یه بار هم نگام نکردی؟
اِما جا خورد.
ـ من اصلاً حواسم به شما نبود.
لیام لبخند زد.
ـ دروغ میگی.
اِما:
ـ خیلی خودشیفتهای.
ـ شاید.
ـ اصلاً هم برام مهم نیست با کی حرف میزنی.
لیام نزدیکتر شد و آروم گفت:
ـ خوبه.
بعد برگشت و رفت.
اِما با حرص زیر لب گفت:
ـ عجب آدمی...
اما وقتی رفت، خودش هم نفهمید چرا قلبش کمی تندتر زده بود.
بعد از مدرسه، اِما داشت وسایلش رو جمع میکرد که یک کاغذ کوچیک از داخل دفترش افتاد.
روی کاغذ فقط نوشته شده بود:
«فکر نکن همهچیزی که درباره لیام میشنوی دروغه.»
اِما چند ثانیه به نوشته خیره موند.
سوفیا پرسید:
ـ چی شده؟
اِما کاغذ رو بهش داد.
سوفیا با تعجب گفت:
ـ این کی نوشته؟
اِما سرش رو تکون داد.
ـ نمیدونم.
همون لحظه گوشی اِما لرزید.
یک شماره ناشناس پیام داده بود:
«اگه میخوای حقیقت رو بدونی، فردا بعد مدرسه تنها بیا.»
اِما خشکش زد.
و درست همون لحظه...
لیام وارد کلاس شد.
نگاهش به گوشی اِما افتاد.
رنگ صورتش عوض شد.
ـ این پیام رو کی فرستاده؟
اِما گفت:
ـ نمیدونم.
لیام گوشی رو از دستش نگرفت، فقط جدی گفت:
ـ فردا جایی نمیری.
اِما با تعجب گفت:
ـ تو نمیتونی برام تصمیم بگیری.
لیام:
ـ اِما، این بار شوخی نمیکنم.
چون لیام میدونست اون شماره متعلق به کیه...
#پشت غرورت
یه اتفاق عجیب
روز بعد، اِما وقتی وارد کلاس شد، دید یه صندلی خالی کنار لیامه.
سوفیا آروم گفت:
ـ اِما، بشین اونجا.
اِما نگاهش کرد.
ـ چرا کنار لیام؟
ـ چون فقط همونجا خالیه!
اِما با بیمیلی رفت و نشست.
لیام حتی سرش رو بلند نکرد.
اِما گفت:
ـ سلام.
لیام:
ـ سلام.
ـ فقط همین؟
ـ چی میخوای بگم؟
اِما اخم کرد.
ـ هیچی.
چند دقیقه گذشت.
اِما مشغول نوشتن بود که متوجه شد لیام به دفترش نگاه میکنه.
ـ چیه؟
ـ هیچی.
ـ پس چرا نگاه میکنی؟
ـ چون جلوی منه.
اِما دفترش رو بست.
ـ خب دیگه نگاه نکن.
لیام لبخند خیلی کوچیکی زد.
ـ لجبازی میکنی؟
ـ با تو؟ همیشه.
لیام این بار خندید.
ـ باشه.
زنگ تفریح، اِما همراه سوفیا از کلاس بیرون رفت.
همون موقع دختری به اسم کلویی جلوی لیام رو گرفت.
ـ لیام، امشب میای مهمونی؟
لیام:
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ حوصله ندارم.
کلویی خندید.
ـ تو هیچوقت حوصله نداری.
ـ درست میگی.
اِما از دور صحنه رو دید.
سوفیا آروم گفت:
ـ اِما؟
ـ چیه؟
ـ چرا اخم کردی؟
ـ نکردم.
ـ کردی.
اِما سریع گفت:
ـ اصلاً برام مهم نیست.
سوفیا لبخند زد.
ـ من که چیزی نگفتم.
چند دقیقه بعد، لیام از کنار اِما رد شد.
ـ اِما.
ـ چی؟
ـ چرا ناراحتی؟
ـ ناراحت نیستم.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
لیام چند لحظه نگاهش کرد.
ـ پس چرا از وقتی کلویی باهام حرف زده، حتی یه بار هم نگام نکردی؟
اِما جا خورد.
ـ من اصلاً حواسم به شما نبود.
لیام لبخند زد.
ـ دروغ میگی.
اِما:
ـ خیلی خودشیفتهای.
ـ شاید.
ـ اصلاً هم برام مهم نیست با کی حرف میزنی.
لیام نزدیکتر شد و آروم گفت:
ـ خوبه.
بعد برگشت و رفت.
اِما با حرص زیر لب گفت:
ـ عجب آدمی...
اما وقتی رفت، خودش هم نفهمید چرا قلبش کمی تندتر زده بود.
بعد از مدرسه، اِما داشت وسایلش رو جمع میکرد که یک کاغذ کوچیک از داخل دفترش افتاد.
روی کاغذ فقط نوشته شده بود:
«فکر نکن همهچیزی که درباره لیام میشنوی دروغه.»
اِما چند ثانیه به نوشته خیره موند.
سوفیا پرسید:
ـ چی شده؟
اِما کاغذ رو بهش داد.
سوفیا با تعجب گفت:
ـ این کی نوشته؟
اِما سرش رو تکون داد.
ـ نمیدونم.
همون لحظه گوشی اِما لرزید.
یک شماره ناشناس پیام داده بود:
«اگه میخوای حقیقت رو بدونی، فردا بعد مدرسه تنها بیا.»
اِما خشکش زد.
و درست همون لحظه...
لیام وارد کلاس شد.
نگاهش به گوشی اِما افتاد.
رنگ صورتش عوض شد.
ـ این پیام رو کی فرستاده؟
اِما گفت:
ـ نمیدونم.
لیام گوشی رو از دستش نگرفت، فقط جدی گفت:
ـ فردا جایی نمیری.
اِما با تعجب گفت:
ـ تو نمیتونی برام تصمیم بگیری.
لیام:
ـ اِما، این بار شوخی نمیکنم.
چون لیام میدونست اون شماره متعلق به کیه...
- ۷۲۰
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط