Part
***Part 14***
«پرش زمانی به شب مهمونی»
(نگاهی از توی آینه به خودش انداخت به معنای واقعی کلمه بی نقصی بود میتسویا واقعا گل کاشته لباس مثل همیشه بی نظیر بود و دقیقاً چیزی بود که یومه توی ذهنش داشت موهاش رو بالا بسته بود یه آرایش ملایم و کفش های پاشنه بلند که قدش رو بلند تر کرده بودن و در نهایت اون کت پشمی مشکی رنگ که استایلش رو تکمیل میکرد«لباس اسلاید دوم» بعد از طی کردن پله های عمارت و رسیدن به سالن اصلی با دیدن یوکی و اینویی بدون حرف به سمت حیات عمارت جایی که لیموزین مشکی رنگش پارک شده بود و راننده کنار در ایستاده و بود حرکت کردن؛به محض رسیدنش به لیموزین راننده در رو براش باز کرد و بعد از اینکه هر سه نفر سوار شدن در رو بست و خودش داخل ماشین رفت و چند دقیقه بعد ماشین شروع به حرکت کرد)
«ویو داخل ماشین»
یومه:یوکی میتسویا رو هم دعوت کردی
یوکی:یومه-سان دعوتش کردم اما گفت نمیتونه بیاد
اینویی:حتما هنوز نمیتونه...
یوکی:چیو نمیتونه ...آههه«یوکی آه کلافه ای کشید و ادامه داد» دلیل نمیشه چون قبلاً با یومه سان دوست بودی الان همه چیز رو از من مخفی کنید این نامردیه
یومه:اگه نیاز بود حتما میفهمیدی یوکی اگه نمیدونی حتما لازم نبوده
(با ایستادن ناگهانی ماشین روبه روی یه انبار متروکه همه با تعجب سکوت کردن و به یومه چشم دوختن)
اینویی:یومه سان هنوز که نرسیدیم چرا راننده....
یومه:بدون من مهمونی رو شروع کنید ومن بعداً خودم رو میرسونم باید به یه کاری رسیدگی کنم قبل از مهمونی
(و مثل همیشه بدون توضیح اضافه ای از دری که راننده خیلی وقته پیش برای خروجش بازش کرده بود بیرون رفت و با همون لباس و قدم های آهسته و آروم سمت قسمت داخلی انبار مخروبه و تاریک که فقط با نور ماه روشن شده بود حرکت کرد«انبار جای پرتی بود و از شهد دور بود»)
«پرش زمانی به داخل انبار»
(یوما براش یه صندلی دقیقا روبه روی مردی که حالا درب و داغون بود گذاشته بود اتاق با خون های خشک شده و بعضی تازه کاملا رنگ شده بود و روی همه دیوار ها ابزار و وسایل های شکنجه آویزون بودن مرد روبه روش با مچ دست هاش به زنجیری که از سقف آویزون بود بسته بود و روی زانوهایش قرار داشت و فقط یک شلوار خون آلود خاکی تنش بود و بالاتنه برهنه اش کاملا با خون پوشیده شده بود و صورتش کاملا نابود شده بود جوری که قابل تشخیص نبود)
یومه:یوما سرش رو بلند کن میخوام توی چشم هام نگاه کنه
«یومه حرفش رو با بی احساسی تمام گفت و وقتی یوما گردن مرد رو بلند کرد تا با یومه چشم تو چشم بشه با اون چشم های سرد و بی احساسش که حتی سنگ رو دونصف میکرد به مرد روبه روش زل زد»
یومه:اگه بتونی اطلاعاتی که خودم نمیدونم رو بهم ارائه بدی زنده نگهت میدارم ...
«مرد بدون حرفی فقط مدام در حال گریه و التماس برای جونش بود که یومه خنثی حرف زد»
یومه:حالا خودت رو کجا میبینی میخواستی مهمونی منو خراب کنی؛ راپورت منو به اون هانما عوضی بدی
«با اومدن اسم اون ..مرد برای یه لحظه ساکت شد هانما ...اما اون از کجا میدونست که برای هانما کار میکرد»
یومه:چیه تعجب کردی .. بهت که گفتم اگه اطلاعات که خودم نمیدونم رو بهم بگی زندت میزارم اگه نه بدرد نمیخوری و دلیل برای زنده نگه داشتن به آشغال مثل تو نمیبینم
«مرد بالاخره لب باز کرد اما به خاطر درد زیادی که داشت صدای واضح و بلندی نداشت»
مرد:اما من ...حح...حتا نمی ...می
...دونم شم....شما چیو... می....میدونین ...
یومه:خب ...پس حرف زدن هم بلدی ...
من میدونم که برای هانما کار میکنی و هدفت هم تا حدودی برام مشخصه ..اطلاعات ..راجب من ؛راجب اینکه واقعا کیم...اما چه بد که خودت هم بیشتر از اینا چیزی نمیدونی ...درسته... دیگه هیچی برای ارائه نداری یه موش به درد نخور
«یومه بی حوصله سیگاری روشن کرد و مرد فقط ناله ها و التماس هاش بلند تر شدن درست میگفت هیچی نداشت ... یومه درحالی که پکی از سیگارش میگرفت با لحن خنثی گفت»
یومه:بکشش
(یوما که انگار منتظر این لحظه بود تبرش رو برداشت و با زدن چند ضربه محکم به سر مرد مغزش رو روی زمین پاشید و یومه فقط بی احساس به صحنه روبه روش نگاه میکرد خیلی وقت بود شعله احساسات انسانی توی قلبش خاموش شده بود از وقتی که اونها رو از دست داد حتی نفهمید چی شد که حالا همچین هیولایی شده بود. با تماسی که از طرف راننده بود از پشت صندلی بلند شد و برای بار آخر به یومایی که با لبخند دیوانه وارش همچنان به سر ترکیده مرد ضربه میزد نگاه کرد و بعد از اتاق خارج شد)
«ویو مهمونی»
(با پارک شدن ماشین روبه روی عمارت و باز شدن در توسط راننده روی فرش قرمزی که دو طرفش رو صفی از بادیگارد ها پر کرده بودند بیرون پا گذاشت و به سمت سالن با لبخند سرد اما زیبایی حرکت کرد..... )
«پرش زمانی به شب مهمونی»
(نگاهی از توی آینه به خودش انداخت به معنای واقعی کلمه بی نقصی بود میتسویا واقعا گل کاشته لباس مثل همیشه بی نظیر بود و دقیقاً چیزی بود که یومه توی ذهنش داشت موهاش رو بالا بسته بود یه آرایش ملایم و کفش های پاشنه بلند که قدش رو بلند تر کرده بودن و در نهایت اون کت پشمی مشکی رنگ که استایلش رو تکمیل میکرد«لباس اسلاید دوم» بعد از طی کردن پله های عمارت و رسیدن به سالن اصلی با دیدن یوکی و اینویی بدون حرف به سمت حیات عمارت جایی که لیموزین مشکی رنگش پارک شده بود و راننده کنار در ایستاده و بود حرکت کردن؛به محض رسیدنش به لیموزین راننده در رو براش باز کرد و بعد از اینکه هر سه نفر سوار شدن در رو بست و خودش داخل ماشین رفت و چند دقیقه بعد ماشین شروع به حرکت کرد)
«ویو داخل ماشین»
یومه:یوکی میتسویا رو هم دعوت کردی
یوکی:یومه-سان دعوتش کردم اما گفت نمیتونه بیاد
اینویی:حتما هنوز نمیتونه...
یوکی:چیو نمیتونه ...آههه«یوکی آه کلافه ای کشید و ادامه داد» دلیل نمیشه چون قبلاً با یومه سان دوست بودی الان همه چیز رو از من مخفی کنید این نامردیه
یومه:اگه نیاز بود حتما میفهمیدی یوکی اگه نمیدونی حتما لازم نبوده
(با ایستادن ناگهانی ماشین روبه روی یه انبار متروکه همه با تعجب سکوت کردن و به یومه چشم دوختن)
اینویی:یومه سان هنوز که نرسیدیم چرا راننده....
یومه:بدون من مهمونی رو شروع کنید ومن بعداً خودم رو میرسونم باید به یه کاری رسیدگی کنم قبل از مهمونی
(و مثل همیشه بدون توضیح اضافه ای از دری که راننده خیلی وقته پیش برای خروجش بازش کرده بود بیرون رفت و با همون لباس و قدم های آهسته و آروم سمت قسمت داخلی انبار مخروبه و تاریک که فقط با نور ماه روشن شده بود حرکت کرد«انبار جای پرتی بود و از شهد دور بود»)
«پرش زمانی به داخل انبار»
(یوما براش یه صندلی دقیقا روبه روی مردی که حالا درب و داغون بود گذاشته بود اتاق با خون های خشک شده و بعضی تازه کاملا رنگ شده بود و روی همه دیوار ها ابزار و وسایل های شکنجه آویزون بودن مرد روبه روش با مچ دست هاش به زنجیری که از سقف آویزون بود بسته بود و روی زانوهایش قرار داشت و فقط یک شلوار خون آلود خاکی تنش بود و بالاتنه برهنه اش کاملا با خون پوشیده شده بود و صورتش کاملا نابود شده بود جوری که قابل تشخیص نبود)
یومه:یوما سرش رو بلند کن میخوام توی چشم هام نگاه کنه
«یومه حرفش رو با بی احساسی تمام گفت و وقتی یوما گردن مرد رو بلند کرد تا با یومه چشم تو چشم بشه با اون چشم های سرد و بی احساسش که حتی سنگ رو دونصف میکرد به مرد روبه روش زل زد»
یومه:اگه بتونی اطلاعاتی که خودم نمیدونم رو بهم ارائه بدی زنده نگهت میدارم ...
«مرد بدون حرفی فقط مدام در حال گریه و التماس برای جونش بود که یومه خنثی حرف زد»
یومه:حالا خودت رو کجا میبینی میخواستی مهمونی منو خراب کنی؛ راپورت منو به اون هانما عوضی بدی
«با اومدن اسم اون ..مرد برای یه لحظه ساکت شد هانما ...اما اون از کجا میدونست که برای هانما کار میکرد»
یومه:چیه تعجب کردی .. بهت که گفتم اگه اطلاعات که خودم نمیدونم رو بهم بگی زندت میزارم اگه نه بدرد نمیخوری و دلیل برای زنده نگه داشتن به آشغال مثل تو نمیبینم
«مرد بالاخره لب باز کرد اما به خاطر درد زیادی که داشت صدای واضح و بلندی نداشت»
مرد:اما من ...حح...حتا نمی ...می
...دونم شم....شما چیو... می....میدونین ...
یومه:خب ...پس حرف زدن هم بلدی ...
من میدونم که برای هانما کار میکنی و هدفت هم تا حدودی برام مشخصه ..اطلاعات ..راجب من ؛راجب اینکه واقعا کیم...اما چه بد که خودت هم بیشتر از اینا چیزی نمیدونی ...درسته... دیگه هیچی برای ارائه نداری یه موش به درد نخور
«یومه بی حوصله سیگاری روشن کرد و مرد فقط ناله ها و التماس هاش بلند تر شدن درست میگفت هیچی نداشت ... یومه درحالی که پکی از سیگارش میگرفت با لحن خنثی گفت»
یومه:بکشش
(یوما که انگار منتظر این لحظه بود تبرش رو برداشت و با زدن چند ضربه محکم به سر مرد مغزش رو روی زمین پاشید و یومه فقط بی احساس به صحنه روبه روش نگاه میکرد خیلی وقت بود شعله احساسات انسانی توی قلبش خاموش شده بود از وقتی که اونها رو از دست داد حتی نفهمید چی شد که حالا همچین هیولایی شده بود. با تماسی که از طرف راننده بود از پشت صندلی بلند شد و برای بار آخر به یومایی که با لبخند دیوانه وارش همچنان به سر ترکیده مرد ضربه میزد نگاه کرد و بعد از اتاق خارج شد)
«ویو مهمونی»
(با پارک شدن ماشین روبه روی عمارت و باز شدن در توسط راننده روی فرش قرمزی که دو طرفش رو صفی از بادیگارد ها پر کرده بودند بیرون پا گذاشت و به سمت سالن با لبخند سرد اما زیبایی حرکت کرد..... )
- ۳۴۶
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط