patt66
patt66
.
.
(smat)
بعد چند ثانیه یه انگشت دیگه رو هم به بقیه انگشتاش اضافه کرد شروع به حرکت دادن انگشتاش کرد، این اولین بار بود که یونجون آمادش میکرد و ملاحظه میکرد واقعا همه یچز عوض شده بود یعنی بوم بالاخره میتونست کنارش حس امنیتو داشته باشه؟ افکارش با خارج شدن انگشتای بوم بریده شدن
ن*اله ای از سر ناخوشی کرد ولی وینجون دیگه تحملشو نداشت چند باری د*یک خودشو ب*مپ کرد و جلوی رین. گ بوم قرار داد و تو یه حرکت د**اخلش شد که باعث شد بوم ج*یغ بلندی بکشه و یون ن*اله ای سربده
خیلی وقت بود دلتنگ این حس بود به جز بومگیو هیچوقت چنین حسی تجربه نکرده بود دیگه به کسی میل نداشت اون سه سال ف. اکی با کسی نخوابید جز اون یه بار تصادفی با یوکی عوضی
بعد اینکه بوم عادت کرد شروع به حرکت کرد و اروم و عمیق ت*ل*مبه میزد
کم کم ضربه هاش شدت گرفتن و همزمان باهاش ن*اله های بوم سر میگرفت
نزدیک تر رفت و بازم ل. بای قشنگ بوم رو ب. سید این حس توصیف نشدنی بود دستاشو تو دستای بوم که بالای سرش بود گره زد و ض*ربه هاشو شدت داد، هردو ن. زدیک بودن
+یون.. من نزدیکم...
_میتونی بیای بوم.. با من بیا..
و با ضربه آخر هردو خ*الی شدن یونجون آ*هی کشید و سرشو تو گ. ر. دن بوم برد و نفس عمیقی کشید
_بوما.. لطفا ترکم نکن..
+من همیشه کنارتم به شرطی که توام کنترم بمونی یونجون!
_بومگیو..
و چشماش بسته شد و سنگینیش روی بوم افتاد
+یونجون؟ یونجون؟
انگار واقعا خوابش برده بود حس خوبی ته دلش پیچید دیگه دردی تو سینش حس نمیکرد هر وقت یونجونو اینقدر نزدیک حس میکرد دردی نداشت مهمتر از همه یونجون هنوز بومگیوی واقعی خود واقعیشو از یاد نبرده بود و تمام وقت منتظرش بوده! ولی ایا خوشحالی و اطمینان ابدیه؟
چشماشو که باز کرد ساعت دو و نیم بود روی تخت بوم بود و بوم تو بغلش اروم خوابیده بود سروش جلو برد و از ل. بای سر. خش ک*امی گرفت و بلند شد و پتو رو روی بوم کشید
سمت حموم رفت و دوشی گرفت و با حوله دور کمرش که روی میز بود به اتاق برگشت دوری توی محوطه اتاق زد
محیطش دقیقا وایب بار اولی رو که وارد اتاق اجازه ای بوم شده بود رو میداد بوی کاج میومد و همه جا مشکی و سفید و کمی آبی بود و تصاویری روی دیوار بالای میز تحریرش بود و چندتا نقاشی کنارش، یون نزدیک تر شد تا نقاشی هارو ببینه که تصاویر پسری رو نشون میداد که کت چرم و قد بلند و موهای بلوندی داشت دقیقا مثل سه سال پیش یونجون ولی چهره نقاشی نامعلوم بود پس چرا اینقدر شبیه خودش بود؟ به نقاشی بعدی نگاه کرد اینبار تصویر دو فرد بود که توی محیطی مثل باغ بودن این نقاشی با ابرنگ کشیده شده بود ولی مبهم بود یکیوشن قد کوتاهتری نسبت به اونیکی داشت ولی اینبارم چهره هیچکدومشون دیده نمیدش تصویر آخر یه فرد موبلند و مشکی بود که چهرش سفید بود و بین مقدار زیادی گل رز نشسته بود حس اینیکی فرق داشت قلب یونجون تیری کشید و حس فشردگی کرد تو قفسه سینش دستشو روی نقاشی کشید ث انگشت شصتشو به صورت نوازش وار رو صورت فرق نامعلوم توی نقاشی کشید
_بومگیو...
.
.
.
(smat)
بعد چند ثانیه یه انگشت دیگه رو هم به بقیه انگشتاش اضافه کرد شروع به حرکت دادن انگشتاش کرد، این اولین بار بود که یونجون آمادش میکرد و ملاحظه میکرد واقعا همه یچز عوض شده بود یعنی بوم بالاخره میتونست کنارش حس امنیتو داشته باشه؟ افکارش با خارج شدن انگشتای بوم بریده شدن
ن*اله ای از سر ناخوشی کرد ولی وینجون دیگه تحملشو نداشت چند باری د*یک خودشو ب*مپ کرد و جلوی رین. گ بوم قرار داد و تو یه حرکت د**اخلش شد که باعث شد بوم ج*یغ بلندی بکشه و یون ن*اله ای سربده
خیلی وقت بود دلتنگ این حس بود به جز بومگیو هیچوقت چنین حسی تجربه نکرده بود دیگه به کسی میل نداشت اون سه سال ف. اکی با کسی نخوابید جز اون یه بار تصادفی با یوکی عوضی
بعد اینکه بوم عادت کرد شروع به حرکت کرد و اروم و عمیق ت*ل*مبه میزد
کم کم ضربه هاش شدت گرفتن و همزمان باهاش ن*اله های بوم سر میگرفت
نزدیک تر رفت و بازم ل. بای قشنگ بوم رو ب. سید این حس توصیف نشدنی بود دستاشو تو دستای بوم که بالای سرش بود گره زد و ض*ربه هاشو شدت داد، هردو ن. زدیک بودن
+یون.. من نزدیکم...
_میتونی بیای بوم.. با من بیا..
و با ضربه آخر هردو خ*الی شدن یونجون آ*هی کشید و سرشو تو گ. ر. دن بوم برد و نفس عمیقی کشید
_بوما.. لطفا ترکم نکن..
+من همیشه کنارتم به شرطی که توام کنترم بمونی یونجون!
_بومگیو..
و چشماش بسته شد و سنگینیش روی بوم افتاد
+یونجون؟ یونجون؟
انگار واقعا خوابش برده بود حس خوبی ته دلش پیچید دیگه دردی تو سینش حس نمیکرد هر وقت یونجونو اینقدر نزدیک حس میکرد دردی نداشت مهمتر از همه یونجون هنوز بومگیوی واقعی خود واقعیشو از یاد نبرده بود و تمام وقت منتظرش بوده! ولی ایا خوشحالی و اطمینان ابدیه؟
چشماشو که باز کرد ساعت دو و نیم بود روی تخت بوم بود و بوم تو بغلش اروم خوابیده بود سروش جلو برد و از ل. بای سر. خش ک*امی گرفت و بلند شد و پتو رو روی بوم کشید
سمت حموم رفت و دوشی گرفت و با حوله دور کمرش که روی میز بود به اتاق برگشت دوری توی محوطه اتاق زد
محیطش دقیقا وایب بار اولی رو که وارد اتاق اجازه ای بوم شده بود رو میداد بوی کاج میومد و همه جا مشکی و سفید و کمی آبی بود و تصاویری روی دیوار بالای میز تحریرش بود و چندتا نقاشی کنارش، یون نزدیک تر شد تا نقاشی هارو ببینه که تصاویر پسری رو نشون میداد که کت چرم و قد بلند و موهای بلوندی داشت دقیقا مثل سه سال پیش یونجون ولی چهره نقاشی نامعلوم بود پس چرا اینقدر شبیه خودش بود؟ به نقاشی بعدی نگاه کرد اینبار تصویر دو فرد بود که توی محیطی مثل باغ بودن این نقاشی با ابرنگ کشیده شده بود ولی مبهم بود یکیوشن قد کوتاهتری نسبت به اونیکی داشت ولی اینبارم چهره هیچکدومشون دیده نمیدش تصویر آخر یه فرد موبلند و مشکی بود که چهرش سفید بود و بین مقدار زیادی گل رز نشسته بود حس اینیکی فرق داشت قلب یونجون تیری کشید و حس فشردگی کرد تو قفسه سینش دستشو روی نقاشی کشید ث انگشت شصتشو به صورت نوازش وار رو صورت فرق نامعلوم توی نقاشی کشید
_بومگیو...
.
- ۳۲۷
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط